روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت


Nargess..
دیدگاه ها (۱۲)

خوب بودن زیاد سخت نیست …کافیست مهربانی کنی …زبانت که نیش ندا...

میگویند:مردی در حرم امامزاده ای اختیار ادرارش را از کف داد و...

فال می خواهم بگیرم... می شود نیّت کنی؟میشود با این غزل،احساس...

اﻧﺴﺎن ﮐﻪ ﻏﺮق ﺷﻮد ﻗﻄﻌﺎً می میردﭼﻪ در درﯾﺎ، ﭼﻪ در رؤﯾﺎ، چه در...

قول هر شب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط