رمان نخ سرخ عشق part
رمان نخ سرخ عشق part[1]
من یک دختره عادی< نسبتا عادی > از دبیرستان (جی پاس) هستم به اسمه مایا *پدرو مادرمو توی تصادف از دست دادم و با پدر بزرگم که الان رئیس مافیا ی بزرگی صداش نمیکنم ولی تا چند سال پیش قطعا یکی از بزرگترین گروهه مافیا ی کشورمون رو داشته زندگی میکنم. توی عمارت، من تازه ۱۷ سالم شده و دوستای زیادی ندارم واسه همین دارم توی دفتر چه خاطراتم چرتو پرت مینویسم >>>>> بی خیال من دارم به چی فکر میکنم [موقعیت فعلی : روی صندلی ماشین مشکی ای ... در راه به عمارت ] ( خونش ) خب حتی نمی خوام به این فکر کنم که قراره بعده این کلاسه کوفتی به مهمونی برم تا اون کص خل های خرفت رو ببینم وایی من از این مراسم ها متنفرم 🫳🏻 ( رسید ) راننده ی شخصیش دره ماشین رو باز میکنه
مایا : ممنون
راننده : خواهش میکنم خانم کوچیکه (اسمی که کارکنان توی عمارت صداش میزنن)
مایا : وارد میشه و کفش های نسبتا پاشنه بلندش از طبقه ها بالا میره و به اتاقش میرسه توی عمارت کسی جز کارکنان اونجا نیست دره اتاقش رو باز میکنه و دوش میگیره و یک لباس مناسب مهمونی میپوشه لباس مشکی چسب ( یه کم لختی ) و کفش های پاشنه بلند
و یه کت خز روی اون
با هزارتا فوشی که زیر لب دادم سوار ماشین شدم هیچ جوره نمیتونم این مهمونی رو کنسل کنم چون دو تای اخری رو بهونه اوردم و نرفتم بابا بزرگم دیگه حرفامو باور نمیکنه از اولم میدونستم بلاخره بابابزرگم با اون دوتا جاسوسی که باهام فرستاده ( بادیگارد) میفهمه که به بهونه های مختلف پیچوندمش
(رسید )
راننده در ماشین رو باز کرد.
و مایا پیاده شد . راننده دست مایا رو گرفت تا همراهیش کنه ولی مایا اصلا خوشش نیومد و دستش رو کشید . وارد تالار شد
خیشاوندان بابا بزرگش همه جا بودند بعد از وارد شدن مایا همه شناختنش در حالی که اخرین باری که مایا توی این مهمونی ها شرکت کرده بود قبل تصادف پدرو مادرش بود که یعنی ۱۴ سالگیش
زاویه دید مایا : وایی از نگاه کردن بقیه متنفرم
من یک دختره عادی< نسبتا عادی > از دبیرستان (جی پاس) هستم به اسمه مایا *پدرو مادرمو توی تصادف از دست دادم و با پدر بزرگم که الان رئیس مافیا ی بزرگی صداش نمیکنم ولی تا چند سال پیش قطعا یکی از بزرگترین گروهه مافیا ی کشورمون رو داشته زندگی میکنم. توی عمارت، من تازه ۱۷ سالم شده و دوستای زیادی ندارم واسه همین دارم توی دفتر چه خاطراتم چرتو پرت مینویسم >>>>> بی خیال من دارم به چی فکر میکنم [موقعیت فعلی : روی صندلی ماشین مشکی ای ... در راه به عمارت ] ( خونش ) خب حتی نمی خوام به این فکر کنم که قراره بعده این کلاسه کوفتی به مهمونی برم تا اون کص خل های خرفت رو ببینم وایی من از این مراسم ها متنفرم 🫳🏻 ( رسید ) راننده ی شخصیش دره ماشین رو باز میکنه
مایا : ممنون
راننده : خواهش میکنم خانم کوچیکه (اسمی که کارکنان توی عمارت صداش میزنن)
مایا : وارد میشه و کفش های نسبتا پاشنه بلندش از طبقه ها بالا میره و به اتاقش میرسه توی عمارت کسی جز کارکنان اونجا نیست دره اتاقش رو باز میکنه و دوش میگیره و یک لباس مناسب مهمونی میپوشه لباس مشکی چسب ( یه کم لختی ) و کفش های پاشنه بلند
و یه کت خز روی اون
با هزارتا فوشی که زیر لب دادم سوار ماشین شدم هیچ جوره نمیتونم این مهمونی رو کنسل کنم چون دو تای اخری رو بهونه اوردم و نرفتم بابا بزرگم دیگه حرفامو باور نمیکنه از اولم میدونستم بلاخره بابابزرگم با اون دوتا جاسوسی که باهام فرستاده ( بادیگارد) میفهمه که به بهونه های مختلف پیچوندمش
(رسید )
راننده در ماشین رو باز کرد.
و مایا پیاده شد . راننده دست مایا رو گرفت تا همراهیش کنه ولی مایا اصلا خوشش نیومد و دستش رو کشید . وارد تالار شد
خیشاوندان بابا بزرگش همه جا بودند بعد از وارد شدن مایا همه شناختنش در حالی که اخرین باری که مایا توی این مهمونی ها شرکت کرده بود قبل تصادف پدرو مادرش بود که یعنی ۱۴ سالگیش
زاویه دید مایا : وایی از نگاه کردن بقیه متنفرم
- ۱۳.۰k
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط