ساعت 11:47 دقیقه نیمه شب بود....شبو تنهایی و یه سکوت آروم

ساعت 11:47 دقیقه نیمه شب بود....شبو تنهایی و یه سکوت آروم و یواش داشت موزیک گوش می داد ..... سیگار برداشت و روشن کرد و رفت کنار پنجره کام گرفت و به آسمون نگاه کرد....یه شب سرد و آروم،پنجره ی نیمه باز،دود سیگار و آهنگی که پر از خاطره بود...سیگارش تموم شد.پنجره رو بست که هوای اتاقش سرد نشه.رفت تو رخت خوابش گوشی موبایل رو برداشت.شروع کرد به نوشتن اس ام اس: salam joojoom khabi ?man k aslan khabam nemibare daram un ahang ghashangaro goosh midam.hamunike hamishe 2taie...!!! emshab yadet raft sms shab bekheyr bedia...!yeki talabe man.kho0o0o0o0o ¬0o0b bekhabi.bo0o0o0 ¬o0o0o0o0o0SsSsS ¬s eshgham.. مثه همیشه می خواست مسیج رو بفرسته واسه عشقش،ولی یهو یادش اومد که خيلي وقته ک ديگه....!!! چشماش پر اشک شد،بغض کرد...! گوشی از دستش افتاد... موزیک تموم شد....صورتشو گذاشت رو بالشو بی صدا گریه کرد... دست خودش نبود...! آخه خیلی وقت با هم بودن و یه دنیا خاطره و روزای تلخ و شیرین که نميشه ب همين زوديا فراموش شه ..... YAS
دیدگاه ها (۲)

بهار بدون تو

رمان: قفس طلاییفصل اول: شبِ سردِ بیگانه‌هاعمارتِ بزرگِ خانوا...

(خون و عشق)

### پارت ۸: پیمانِ شکستهبوی تندِ نم، آهنِ زنگ‌زده و دریا، او...

لبخند قاتلپارت⁴³ویو جونگ‌کوکنیمه‌شب گذشته بود.سلین هنوز خواب...

p11صبح روز بعد...تهیونگ از پنجره‌ی اتاقش به خیابان خیره شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط