سلام سلام خوشگلا، این دوستمون داره به فیکشن جذاب از جونکو

سلام سلام خوشگلا، این دوستمون داره به فیکشن جذاب از جونکوک می‌نویسه که درباره پادشاه شیاطین و ایناست
و باید بگم واقعا محشره لطفاً حمایتش کنید، بخاطر من🙏🏻🤍✨

اینم یه قسمت از فیکشن جذابش🛐✨🎀

تالارِ زیرین، اکنون دیگر شبیه به یک معبد نبود؛ شبیه به دهانِ یک هیولایِ گرسنه بود که در حالِ بلعیدنِ همه چیز بود. اِلا در مرکزِ این آشوب، ایستاده بود، اما او دیگر «اِلا» نبود. چشمانِ سیاهش، هیچ ردی از آن دخترِ ضعیف و آسیب‌پذیر را نداشت. او مانند یک خلأ در میانِ نورهایِ سرخ و سیاه ایستاده بود؛ موجودی که مرزِ بینِ زندگی و مرگ را از بین برده بود.

قدرتِ باستانیِ «مُهر»، مانندِ سیلابی از اسید، در رگ‌هایِ او جریان داشت. اِلا دستش را در هوا تکان داد و با هر حرکت، ستون‌هایِ عظیمِ سنگی به پودر تبدیل می‌شدند. او از شدتِ قدرت، حتی نمی‌فهمید که در چه حالتی است. او فقط می‌شنید؛ می‌شنید که چطور دنیایِ مادی در حالِ فرو پاشی است و چطور آن موجودِ باستانی، از پشتِ پرده‌هایِ ذهنش، سعی دارد تمامِ هویتِ او را پاک کند.

«اِلا! بیدار شو! این تو نیستی!»

صدایِ وُید، لایه‌ای از خشونت و درماندگی، میانِ غرشِ زنجیرها پیچید. وُید، در حالی که از شدتِ برخورد با ستون‌ها زخمی و خونی بود، با تمامِ باقی‌مانده‌یِ توانش به سمتِ او خزید. او می‌دید که اِلا در حالِ نابود کردنِ خودش است؛ تاریکی داشت او را از درون می‌خورد.

ناگهان، زمین با انفجاری از انرژیِ سیاه لرزید. موجودی که در دلِ حوض بود، سعی کرد شکلِ نهاییِ خود را بگیرد. یک دستِ عظیم و استخوانی، از میانِ مایعِ سیاه بیرون جهید تا اِلا را به درونِ تاریکیِ ابدی بکشد.

وُید، در لحظه‌ای که مرگِ اِلا را در برابرِ چشمانش می‌دید، تمامِ محدودیت‌هایِ خود را شکست. او نه از سایه‌ها، بلکه از هسته‌یِ مرکزیِ روحِ خودش، قدرتی را بیرون کشید که شاید تا به حال از او ندیده بودند. او با فریادی که از تهِ چاهِ رنج‌هایش می‌آمد، به سمتِ اِلا و آن موجودِ استخوانی هجوم برد.

«نمی‌ذارم... حتی اگه به قیمتِ جونِ خودم باشه!»

وُید با یک ضربه‌یِ مهیب و انفجاری از نورِ خاکستری، میانِ اِلا و آن موجودِ استخوانی فاصله انداخت. او تمامِ انرژیِ باقی‌مانده‌اش را در یک برخوردِ متمرکز خرج کرد تا آن شکافِ میانِ دو جهان را ببندد. برخوردِ قدرتِ وُید و آن موجود، موجی از فشار ایجاد کرد که تمامِ ارتشِ سایه‌ها را به عقب پرتاب کرد.

با یک صدایِ شبیه به خرد شدنِ الماس، شکافِ هوا بسته شد. موجودِ استخوانی با ناله‌ای که لرزه بر اندامِ سنگ‌ها می‌انداخت، به درونِ حوضِ سیاه کشیده شد و لایه‌یِ مایع، با شدتی غیرعادی، رویِ آن را پوشاند. مُهر، دوباره به خوابِ اجباری فرو رفت.

اما قیمتِ این پیروزی، سنگین بود.

با بسته شدنِ شکاف، تمامِ آن قدرتِ سیاه که به اِلا وصل شده بود، ناگهان قطع شد. اِلا، که تمامِ وجودش با آن انرژیِ بیگانه پیوند خورده بود، مانندِ خاری که از میانِ سنگ بیرون کشیده شده باشد، به شدت تکان خورد. تمامِ رنگِ پوستش به سفیدیِ مرگ می‌زد.

او بدونِ هیچِ حرفی، بدنِ بی‌جانش را رها کرد و با صدایی که تنها شبیه به وزشِ باد در یک گورستان بود، به زمین سقوط کرد.

وُید، که خود هم از شدتِ فشارِ انرژی، توانِ ایستادن نداشت، به سختی به سمتِ او خزید. او اِلا را در آغوش کشید. بدنِ اِلا سرد بود؛ سردتر از سنگ‌هایِ این تالار. او به شدت می‌لرزید و نفس‌هایش، کوتاه و ناپایدار، مانندِ شعله‌هایِ یک شمع در طوفان بود.

«اِلا... اِلا نگام کن!» وُید با صدایی گرفته، در حالی که خون از پیشانی‌اش به چشم‌هایش می‌ریخت، او را تکان داد. اما اِلا فقط به نگاهی خیره شده بود؛ نگاهی که انگار هنوز در میانه‌یِ آن تالارِ سیاه و آن تصاویرِ نقره‌ای‌مو گیر افتاده بود.

او بی‎‌حال و بی‌جان، رویِ زمینِ خونی و غبارآلود افتاده بود. وُید، در حالی که او را به سینه‌یِ خود فشار می‌داد، به آسمانِ لرزانِ تالار نگاه کرد. او پیروز شده بود، او توانسته بود «اون‌چیز» را دوباره حبس کند، اما وقتی به چهره‌یِ بی‌روحِ اِلا نگاه می‌کرد، می‌دانست که جنگِ اصلی، تازه شروع شده است.

او نه فقط با یک موجود، بلکه با چیزی در درونِ اِلا مبارزه کرده بود که حالا، در سکوتِ مرگبارِ بدنِ او، منتظرِ بیدار شدن بود.

ادامه دارد...

آیدیش: @edith99553
دیدگاه ها (۰)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁴ | اون مال منهچند روز بعد، در ع...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³³ | اون مال منهصدای آژیر آمبولان...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط