حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه ایست ،که امروزتلخ تلخ نوش

حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه ایست ،که امروزتلخ تلخ نوشیدم..که باهرجرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یانه؟__________________واینقدر گیرکردم بین دوست داشتن و نداشتن ،که انتظارتمام شدنش را نداشتم وتمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم....حتی تلخ تلخ ..!!!
دیدگاه ها (۲)

تقدیم حضرت جانانم🌻💖💖🌻من شیفته‌ی شیوه‌ی بینظیرِ تو در رفاقت ک...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

پارت چهارم: طعمِ متفاوتِ قهوهرزا برای چند لحظه خشکش زده بود....

پارت سیزدهم شب تا صبح برای نامجون مثل یک قرن گذشت. تمام شب ت...

پارت اول خیابان خلوت بود و صدای قدم‌هایم روی سنگفرش‌های خیسِ...

نشان سوخته.

My professor Chapter:2Part:92انگشتمو روی اسمش گذاشتم و تماس ...

رمان عشق ممنوع

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط