Part 14
+ ای خداااااا
☆ کوفت! چته باز؟؟
+ این طرح کامپیوتری چرا با من لج داره؟!
یه خط میخوام پاک کنم، نصف طراحیمو با خودش میبره! یه خط میخوام بکشم، آخرش میشه نقشه مترو سئول!
تو رو خدااااا بذارین روی کاغذ بکشممم!
سوجین که داشت از پشت میز کناری نگاهش میکرد فقط سرشو تکون داد..
☆ یوکی... تو با این لپ تاپ مشکل شخصی داری
+ اون با من مشکل داره!🗿
همین که دوباره دستش رفت سمت موسِ وصل به لپ تاپ...
یه دفعه حس کرد نفس های داغ کسی به گوشش میخوره..
دستش همونجا روی موس موند..
حتی جرعت نکرد سرشو برگردونه
بعد...
یه دست آروم روی دست خودش قرار گرفت..
و با یه کلیک ساده همون خطی که میخواست، راحت حذف شد..
یوکی با چشمای گرد به صفحه خیره مونده بود..
_ اوه سونگ یوکی... با حرص خوردن که چیزی درست نمیشه!.. فقط باید یکم ذهنتو به کار بندازی!
همین که دختر فکر کرد الاناس که دیگه بره دید نزدیک تر شد و در گوشش زمزمه کرد:
_ و در ضمن... پروژه هات رو هم خودت باید تحویل بدی!
یوکی با چشمای گرد یواش به سمت دیگه نگاه کرد و دید سوجین هم در حالیکه دستاش روی دهنشه از تعجب خشکش زده..
_ توی محل کار هیچکس با رئیسش قهر نمیکنه بانو سونگ!... بهتره شما هم مثل بقیه باشی!
بعد خیلی عادی دستشو از روی موس برداشت.. صاف وایستاد و بدون اینکه چیزی دیگه ای بگه دور شد..
دختر همچنان مات به صفحه نگاه میکرد..
چند ثانیه سکوت..
که همزمان اسم هم رو فریاد زدن..
☆یوکییییی +سوجیییین
☆ تو رو خدا بیا نیشگونم بگیر ببینم خوابم یا بیدارررر
+ تو هم بیا منو بگیررر... وووییی گوشم مور مور شد!!
☆ خدا شانس بده😂
+ سوجین... جدی اون الان چیکار کرد؟؟؟ الان درست بغل گوش من وایستاده بود؟؟؟...
وااووووو چه صدای بمی هم داشت حاجییی!!
☆ منم با آقای جئون قهر کنم ببینم از اینکارا میکنه یا نه😂
+ بیا برو تازه راحت هم میشه🤣
☆ هوی مسخره نکن کارما جوابتو میده🫵
☆ حالا بگو ببینم... چی بهت گفت؟!
+ هیچی
چشماشو ریز کرد.
☆ هیچی؟!
+ آره
☆ پس چرا قیافت این شکلیه؟!
+ چجوریه؟🗿
☆ انگار روحت از بدنت خارج شده!
+ خب...
یه نفس کشید.
+ فقط روش توبه کردن رو بهم آموزش داد
☆ دلقککککک!
یه کاغذ مچاله از روی میز برداشت و پرت کرد سمتش..
☆ خوش شانسسسس
و صدای خندهی هردو، توی سالن تقریباً خالی شرکت پیچید...💕
꧁꧂
بعد از کلی غر زدن و خندیدن، بلاخره وسایلشون رو جمع کردن و از شرکت بیرون زدن..
☆ خب خانوم سونگ! حالا که از دست رئیست جون سالم به در بردی، برنامهت برای امشب چیه؟
+ اول میرم خونه، بعد یه دوش آب گرم، بعدم میخوابم تا فردا دیگه هیچکسو نبینم!
☆ عجب برنامه هیجان انگیزی! من فکر کردم قراره بریم یه جایی خوش بگذرونیم!
+ سوجین، من امروز به اندازه کل عمرم کار کردم.. حتی اگه الان یه میلیون دلارم بهم بدن، فقط میخوابم!🙂
☆ یه میلیون دلار؟! خب پس من به جات میرم خوش میگذرونم!😂
یوکی داشت جوابشو میداد که یهو صدای گریه از پشت سرشون اومد..
هر دو برگشتن و دیدن یه پسربچه کوچیک وسط پیاده رو وایساده و با نگرانی اطرافشو نگاه میکنه..
یوکی بدون معطلی به سمتش رفت..
+ هی کوچولو! چیشده؟ چرا تنهایی؟
پسربچه با لب های آویزون بهش نگاه کرد..
? مامانمو گم کردم...
یوکی سریع اطراف رو نگاه کرد و بعد خم شد تا هم قدش بشه..
+ اوه اوه! پس باید یه عملیات نجات راه بندازیم!
☆ یوکی، الان وقت شوخی کردنه؟ 😂
+ من که جدی ام! عملیات نجات بدون اسم رمز که نمیشه!
بعد رو به پسربچه کرد و با جدیت ساختگی گفت:
+ از این لحظه به بعد اسم رمز تو کاپیتان کوچولوئه! فهمیدی؟
پسرک با وجود نگرانیش یه خندهی کوچیک کرد.
? فهمیدم!
+ عالیه! حالا کاپیتان، آخرین بار مامانتو کجا دیدی؟
پسرک به مغازه رو به رو اشاره کرد..
هر سه به سمت مغازه رفتن و چند لحظه بعد، زنی مضطرب رو دیدن که با عجله بیرون اومد و اسم پسرشو صدا میزد..
? مامان!
زن با دیدن پسرش سریع به سمتش رفت و بغلش کرد..
یوکی نفس راحتی کشید و لبخند زد..
+ عملیات با موفقیت تموم شد!😌👌🏻
زن چند بار ازش تشکر کرد و بعد همراه پسرش رفت..
سوجین که تمام مدت با لبخند نگاهشون میکرد، دستش رو روی شونه یوکی گذاشت..
☆ میدونی چیه؟ با اینکه هر روز توی شرکت اعصاب همه رو خرد میکنی، ولی بیرون از اونجا خیلی خوبی!
یوکی برگشت و با اخم مصنوعی نگاهش کرد..
+ ببخشید؟! من همیشه خوبم! این بقیهن که ظرفیت منو ندارن!🗿
☆ آره عزیزم، مخصوصاً آقای رئیس!😂
+ اسمشو نیار! هنوز صدای «بانو سونگ» گفتنش توی گوشمه!
هر دو دوباره زدن زیر خنده و به راهشون ادامه دادن..
اما درست وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدن...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
☆ کوفت! چته باز؟؟
+ این طرح کامپیوتری چرا با من لج داره؟!
یه خط میخوام پاک کنم، نصف طراحیمو با خودش میبره! یه خط میخوام بکشم، آخرش میشه نقشه مترو سئول!
تو رو خدااااا بذارین روی کاغذ بکشممم!
سوجین که داشت از پشت میز کناری نگاهش میکرد فقط سرشو تکون داد..
☆ یوکی... تو با این لپ تاپ مشکل شخصی داری
+ اون با من مشکل داره!🗿
همین که دوباره دستش رفت سمت موسِ وصل به لپ تاپ...
یه دفعه حس کرد نفس های داغ کسی به گوشش میخوره..
دستش همونجا روی موس موند..
حتی جرعت نکرد سرشو برگردونه
بعد...
یه دست آروم روی دست خودش قرار گرفت..
و با یه کلیک ساده همون خطی که میخواست، راحت حذف شد..
یوکی با چشمای گرد به صفحه خیره مونده بود..
_ اوه سونگ یوکی... با حرص خوردن که چیزی درست نمیشه!.. فقط باید یکم ذهنتو به کار بندازی!
همین که دختر فکر کرد الاناس که دیگه بره دید نزدیک تر شد و در گوشش زمزمه کرد:
_ و در ضمن... پروژه هات رو هم خودت باید تحویل بدی!
یوکی با چشمای گرد یواش به سمت دیگه نگاه کرد و دید سوجین هم در حالیکه دستاش روی دهنشه از تعجب خشکش زده..
_ توی محل کار هیچکس با رئیسش قهر نمیکنه بانو سونگ!... بهتره شما هم مثل بقیه باشی!
بعد خیلی عادی دستشو از روی موس برداشت.. صاف وایستاد و بدون اینکه چیزی دیگه ای بگه دور شد..
دختر همچنان مات به صفحه نگاه میکرد..
چند ثانیه سکوت..
که همزمان اسم هم رو فریاد زدن..
☆یوکییییی +سوجیییین
☆ تو رو خدا بیا نیشگونم بگیر ببینم خوابم یا بیدارررر
+ تو هم بیا منو بگیررر... وووییی گوشم مور مور شد!!
☆ خدا شانس بده😂
+ سوجین... جدی اون الان چیکار کرد؟؟؟ الان درست بغل گوش من وایستاده بود؟؟؟...
وااووووو چه صدای بمی هم داشت حاجییی!!
☆ منم با آقای جئون قهر کنم ببینم از اینکارا میکنه یا نه😂
+ بیا برو تازه راحت هم میشه🤣
☆ هوی مسخره نکن کارما جوابتو میده🫵
☆ حالا بگو ببینم... چی بهت گفت؟!
+ هیچی
چشماشو ریز کرد.
☆ هیچی؟!
+ آره
☆ پس چرا قیافت این شکلیه؟!
+ چجوریه؟🗿
☆ انگار روحت از بدنت خارج شده!
+ خب...
یه نفس کشید.
+ فقط روش توبه کردن رو بهم آموزش داد
☆ دلقککککک!
یه کاغذ مچاله از روی میز برداشت و پرت کرد سمتش..
☆ خوش شانسسسس
و صدای خندهی هردو، توی سالن تقریباً خالی شرکت پیچید...💕
꧁꧂
بعد از کلی غر زدن و خندیدن، بلاخره وسایلشون رو جمع کردن و از شرکت بیرون زدن..
☆ خب خانوم سونگ! حالا که از دست رئیست جون سالم به در بردی، برنامهت برای امشب چیه؟
+ اول میرم خونه، بعد یه دوش آب گرم، بعدم میخوابم تا فردا دیگه هیچکسو نبینم!
☆ عجب برنامه هیجان انگیزی! من فکر کردم قراره بریم یه جایی خوش بگذرونیم!
+ سوجین، من امروز به اندازه کل عمرم کار کردم.. حتی اگه الان یه میلیون دلارم بهم بدن، فقط میخوابم!🙂
☆ یه میلیون دلار؟! خب پس من به جات میرم خوش میگذرونم!😂
یوکی داشت جوابشو میداد که یهو صدای گریه از پشت سرشون اومد..
هر دو برگشتن و دیدن یه پسربچه کوچیک وسط پیاده رو وایساده و با نگرانی اطرافشو نگاه میکنه..
یوکی بدون معطلی به سمتش رفت..
+ هی کوچولو! چیشده؟ چرا تنهایی؟
پسربچه با لب های آویزون بهش نگاه کرد..
? مامانمو گم کردم...
یوکی سریع اطراف رو نگاه کرد و بعد خم شد تا هم قدش بشه..
+ اوه اوه! پس باید یه عملیات نجات راه بندازیم!
☆ یوکی، الان وقت شوخی کردنه؟ 😂
+ من که جدی ام! عملیات نجات بدون اسم رمز که نمیشه!
بعد رو به پسربچه کرد و با جدیت ساختگی گفت:
+ از این لحظه به بعد اسم رمز تو کاپیتان کوچولوئه! فهمیدی؟
پسرک با وجود نگرانیش یه خندهی کوچیک کرد.
? فهمیدم!
+ عالیه! حالا کاپیتان، آخرین بار مامانتو کجا دیدی؟
پسرک به مغازه رو به رو اشاره کرد..
هر سه به سمت مغازه رفتن و چند لحظه بعد، زنی مضطرب رو دیدن که با عجله بیرون اومد و اسم پسرشو صدا میزد..
? مامان!
زن با دیدن پسرش سریع به سمتش رفت و بغلش کرد..
یوکی نفس راحتی کشید و لبخند زد..
+ عملیات با موفقیت تموم شد!😌👌🏻
زن چند بار ازش تشکر کرد و بعد همراه پسرش رفت..
سوجین که تمام مدت با لبخند نگاهشون میکرد، دستش رو روی شونه یوکی گذاشت..
☆ میدونی چیه؟ با اینکه هر روز توی شرکت اعصاب همه رو خرد میکنی، ولی بیرون از اونجا خیلی خوبی!
یوکی برگشت و با اخم مصنوعی نگاهش کرد..
+ ببخشید؟! من همیشه خوبم! این بقیهن که ظرفیت منو ندارن!🗿
☆ آره عزیزم، مخصوصاً آقای رئیس!😂
+ اسمشو نیار! هنوز صدای «بانو سونگ» گفتنش توی گوشمه!
هر دو دوباره زدن زیر خنده و به راهشون ادامه دادن..
اما درست وقتی به ایستگاه اتوبوس رسیدن...
#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
- ۶۷۸
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط