افسانه نور

افسانه نور

کاش زنده نمی آمدی

پریدم از میانِ خوابِ سنگین
به رویِ بستری از جنسِ رویا
نگاهم گشت حیران در اتاقت
میانِ این همه اشیاءِ زیبا
ولیکن تا نگاهت بر من افتاد
تمامِ غربتِ من رخت بربست
نشانِ آشنایی در لبت بود
که قفلِ ترسِ من را یکسره شکست

با صدایِ غریبه‌ی یک موسیقی ملایم که گویی از میان دیوارها برمی‌خواست، هوشیار شد. او به جای بویِ خاکِ باران‌خورده‌ی حیاط، بویِ تازگیِ مصنوعی و رایحه‌ی تندِ قهوه‌ی دستگاهی را استشمام کرد
وقتی چشمانش را گشود، به جای سقفِ چوبیِ عمارت، با سطحی سفید و صیقلی روبرو شد که لکه‌ی هیچ دودی بر آن نبود.
ته یانگ لرزان لبه‌ی تخت نشست. لمسِ پارچه‌ی لباسِ خوابش که بیش از حد سبک و نرم بو، به او حسِ برهنگی می‌داد در دنیای او، لباس یعنی لایه‌های متعددِ ابریشم که با بندهای محکم بسته می‌شدند
با احتیاط به سمتِ آنچه فکر می‌کرد دیوار است رفت اما با لمسِ ته یانگ بخشی از دیوار به صورت خودکار کنار رفت و بالکنِ وسیعی پدیدار شد. او با دیدنِ خورشید که از میانِ جنگلی از برج‌های فولادی و شیشه‌ای طلوع می‌کرد نفسش بند آمد. سئول شبیه به تابلویی از نور و جادو بود که در آن خانه‌ها تا ابرها بالا رفته بودند
ناگهان چیزی در پشت سرش لرزید. او با وحشت به سمتِ جعبه‌ی سیاهی تلویزیون برگشت که ناگهان روشن شد و چهره‌ی زنی را نشان داد که با عجله درباره‌ی وضعیتِ بورس و ترافیکِ هوایی صحبت می‌کرد. دختر که فکر می‌کرد روحی در آن جعبه اسیر شده، به گوشه‌ی اتاق پناه برد و چشمانش را بست
در همین حال، مردی با شلواری تیره و پیراهنی که دکمه‌هایش تا نیمه باز بود، او بدون آنکه تعجب کند با لحنی جدی و خش دار گفت : بازم ترسیدی؟ . فکردی اینجوری متوجه تو نمیشم
ته یانگ پشت در قائم شد سپس تند با لحن عصبی گفت : شماها آدم برده میکنید .. چطور این زن رو در جعبه مشکی گذاشتین
جونگکوک دست به سینه شد .. سپس تو گلو محکم خندید ولی آن خنده تند پنهان زیر ماسک عجیب. جدی قائم شد : اصلا خوب نقش بازی نمیکنی
ته یانگ اخم کرد سپس چشم دوخته به تلویزیون با لحن لجباز مانند و یه دنده ای گفت : نقش ؟ اصلا چیه ؟ ..
جونگکوک پوزخند زد سپس دست تو جیب سمتش گام برداشت روبه رو ته یانگ ایستاد سپس اخم کرده زل زد. در چشم های مشکی دخترک .. کمی سرش را کج کرد و آرام گفت : واقعا هیچی یادت میاد ؟ .. خوب فکر کن
ته یانگ دست به کمر شد سپس پوزخند زد و محکم گفت : آره یادم نیست .. اصلا شما اینجا چیکار میکنید نکنه وزیری چیزی هستین ؟ ..
جونگکوک یک تای ابرو بالا زد شاید در ذهنش فکر میکرد ٫ این دختر واقعا قاطی کرده یا دیونست ٫ آرام با مژه های بلند پلک زد سپس حلقه دست هایش را باز کرد زیرا این گونه می‌توانست متوجه دخترک روبه رو اش بشود : وزیر ؟ نکنه سفر به چوسان کرده باشی و زود اومده باشی اینجا تا - سرش را سمت گردن دخترک نزدیک کرد سپس با لحن خشن دار دم گوش او زمزمه کرد : واقعا نمیدونم چرا زنده موندی ؟
قلب ته یانگ شکست پلک هایش لرزید سپس سمت او نگاه کرد بغض آلود نگاهش کرد چونش لرزید ولی به حدی صداش را محکم کرد سپس تند گفت : برو گمشو ..
قفسه سینه اش بالا و پایین میشد .. جونگکوک جدی نگاهش کرد سپس قدمی ازش فاصله گرفت و با لحن پوزخندی گفت : برم ؟ .. اینو تو داری میگی کسی که آویزون من بود ؟
ته یانگ محکم زل زد در چشم های جونگکوک: الان که شما آویزان من هستین .. جونگکوک آب دهنش را قورت داد شاید دیگری جوابی نداشت اخم هایش بیشتر تو هم رفت سپس گام برداشت و از اتاق خارج شد ته یانگ بود که پاهایش لرزید و سر خورد پایین کنار در حمام نشست واقعا متوجه نبود .. این کی بود نصبش باهاش چی‌بود ..
با فکر کردن به بیول تند از روی زمین بلند شد سپس دوید و از اتاق خارج شد یونا زل زد بهش و عینی گفت : آروم تر نزدیک بود بیوفتم
ته یانگ خنده ای از سر تعجب بودن تحویل اش داد سپس تند گفت : اوووو منو اف کن
دیدگاه ها (۱)

( افسانه نور )پارت ( سخنان ترسیده )کجا رفت آن حیاط و حوض و ب...

میز صبحانه در عمارت ماه سیمین تابلویی از تقابلِ خیره‌کننده‌ی...

سرنوشتنامت را نمی‌دانم،اما عطرِ تنت، بویِ دعاهای مادرم را می...

عاشقانه‌ی مدرنهزار سالِ نوری رادر یک باز و بسته شدنِ چشم پیم...

شلوار جین و پیراهن تا زانو عادت نکرده بود همچنین این زندگی ج...

کوتاه‌نوشت (طرح):میانِ دو پلک زدن،هزار سال دویدم.از حصیرهای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط