از تو کبریتی خواستم

از تو کبریتی خواستم
که شب را روشن کنم
تا پله‌ها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم، آغاز پیری بود
گفتم دستان‌ات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستان‌ات را به من سپردی
زمان کهنه شدو مرد ...
دیدگاه ها (۴)

متحرک

در شبی زمستونی، رهگذری از یه کوچه تاریک عبور می کرد. ناگهان ...

#سناریو_بی_تی_اس #درخواستی وقتی شب می رید مهمونی خونه عمه ی ...

آدم های درست زمان اشتباه ... pr5-----------------ویوی ا/ت ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط