کیک کمکم تمام شد و فقط تکهای کوچک از آن روی بشقاب ماند

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2



کیک کم‌کم تمام شد و فقط تکه‌ای کوچک از آن روی بشقاب ماند.
خنده‌ها یکی‌یکی فرو نشستند و بعد از چند دقیقه، دخترا رفتند.
خانه دوباره در سکوت فرو رفت.

لوسیا تنها ماند؛
نشسته در میانه‌ی سکوتی که بعد از شلوغی جشن، سنگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

نور زرد چراغ‌ها روی خانه پهن شده بود و همه‌چیز را در هاله‌ای آرام و خاموش فرو می‌برد.

لوسیا دستانش را در هم قفل کرده بود و به میز خیره مانده بود، بی‌آنکه واقعاً چیزی ببیند.
گوشه‌ی ذهنش، بی‌اجازه، به سمت خاطره‌ای قدیمی کشیده شد.

واقعاً وقتی کنارِ اون بود، خوشحال بود.
کمتر از دنیا می‌ترسید، کمتر از آینده می‌گریخت، و بیشتر خودش بود.

اما حالا؟
نه… حتی بابت آن کاری که کرده بود، نمی‌توانست ببخشدش.

سرش را تند تکان داد تا افکارش را دور کند.
بعد بلند شد، خانه را کمی مرتب کرد و آرام به سمت اتاقش رفت. خودش را روی تخت انداخت و بی‌حرکت به سقف خیره شد.

امروز، برخلاف تمام آن ده سالی که فقط یک آرزو در دلش داشت،
برای اولین بار به‌جای برگشتنِ کسی، چیزی دیگر را خواسته بود:
خوشحالیِ ابدی.

اما با این‌همه، گاهی دلش هنوز هم در همان فرودگاهی مانده بود که سال‌ها پیش، همه‌چیز در آنجا از هم پاشید.

ولی با وجود گذر زمان، هنوز گرمای آن احساس را در سینه‌اش حس می‌کرد...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۷)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2نور خورشید از لای درزها خزید و ر...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁴.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2آنا اولین نفر بود که انگشتش را آ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2لوسیا هنوز عمیق در خواب بود که ص...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨جونگکوک سرش رو به عقب برد و ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط