داشت می‌رفت، برای چندمین بار، همه آمده بودیم دم در، بابا

داشت می‌رفت، برای چندمین بار، همه آمده بودیم دم در، بابا قرآن کوچکش را باز کرد، صورتش سرخ شد،احمد رضا را دوباره بغل کرد و بوسید.احمد رضا که رفت گفتیم چه آیه ای آمد؟گفت: " آیه ای بود که ابراهیم پسرش
را می‌برد برای قربانی."
مکث کرد....
صورتش هنوز سرخ بود.
گفت: " این بار آخر است."
شادی روح شهید احمدرضااحدی صلوات...
دیدگاه ها (۲)

p23صدای پسرش هنوز در گوشش بود.اما همین که در عمارت بسته شد، ...

ادامه سناریو

سناریو جونگکوک

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p57بعد از چند ثانیه گفت:«از وقتی یادت میا...

.......//برده ی زیبا//........

♡سلام و احترام🌻 او كسى است كه بر بنده خود آيات روشن و روشنگر...

داستان: عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۱۱(از زبون راوی)اهم اه...

🦢 پارت سی‌وچهارم | یک تصمیم برای همیشهچند روز از اعتراف جنگک...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۷ — نزدیک‌تر از همیشهرینا کنار پنجره ایستاد...

همه برای چند دقیقه‌ای، در همان وضعیتِ منجمد و بی‌حرکت، سر جا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط