شروع ✨
شروع ✨
که نانسی دستشو گرفت
+ سا.. سانزو منو دور ننداز خواهش میکنم
_ چی میگی ولم کن بلند شو برو حموم
+ چیکار کنم دوباره تنگ شم؟
_ هااا؟ خب چرااا همچین چیزی میگی نمیشه که
و بعد نانسی دست سانزو رو باناامیدی ول کرد سانزو با چهره ی گیج رفت حموم
نانسی نشست سر جاش و مات و مبهوت بود اما ترسیده
بلند شد و رفت حموم
_ منم حمومم ها
+ اش.. اشکال نداره
_ یخات آب شده * پوزخند
+.......... سانزو من
_ میدونم درد داری شرمنده باز کاندوم یادم رفت نگران نباش بهت قرص میدم
+........
نانسی داشت حموم میکرد که سانزو درحالی که توی وان دراز کشیده بود بدن لاغر نانسی رو توی دستاش گرفت و کشیدش توی وان و آروم بغلش کرد
_ نانسی تو خیلی بوی خوبی میدی
سانزو سرشو کرد تو موهای نانسی و بو میکرد و چیزشو می مالوند
نانسی هم طبق معمول قرمز شده بود
هردو حمومشون رو کردن و رفتن رو تخت خوابیدن نانسی بازم خواست بگه که چرا اون حرف رو زده اما دید که سانزو خوابیده و دلش نیومد بیدارش کننه
( نویسنده : چقد گوه میخورم دلش نیومد چیه بیدارش کنه که خدا بیامرزتش میمیره ما خودمون میرینیم بخوایم مزاحم یکی از کارای سانزو شیم )
صبح شد و نانسی با صدای کلفت و مردونه ی سانزو از خواب بیدار شد
بلند شد و صبحونه آماده روی میز بود
هردو نشستن و صبحونه خوردن
_ امشب پارتی دعوتیم یادته که
+ اوهوم یادمه
_ خوبه
+ میگم
_ هوم؟
+ ماشین لباس شویی کجاس آخه لباس صورتیه که بهم دادین یکم کثیف شده باید بشورم بعد بپوشم
_ خنده * نگران نباش نیازی نیست اون لباس قدیمی رو بپوشی بیبی هرچقدر لباس خواستی فقط لب تر کن
+ اما اون لباس که قدیمی نیس
_ گفتم که هرنوع لباسی بخوای میتونی بپوشی جز اون
+ با.... باشه
شب شده بود یه لباس زیبا روی تخت نانسی بود (عکسشو میزارم) خیلی خوشحال بود که میتونه همچین لباسی بپوشه و به همچین پارتی بره و از همه مهمتر همراه سانزو به اون پارتی بره
نانسی زود لباسش رو پوشید خواست دست ببره سمت لوازم آرایش که یاد حرف سانزو افتاد
فلش بک خاطرات نانسی
سانزو با لبخند مهربونش رو به نانسی کرد
_ همینجوری خوشگلتر
زمان حال
نانسی دستش رو کشید و به سمت پله ها رفت سانزو بازهم پایین پله ها منتظر نانسی ایستاده بود و برگشت و با دیدن نانسی توی اون لباس چشماش برق زد و بی اختیار لب هاش حرکت کرد
_ نانسی خیلی خوشگل شدی بهت خیلی میاد
نانسی خوشحال شد و با صدای بلند و شاد لبخندی که نشانه ی خرذوق شدنش بود
+ خیلی ازت ممنونم
_ خواهش میکنم خیلی خب بریم دیگه
نانسی به سمت ماشین رفت و میخواست در رگ باز کنه که سانزو با صدای صاف کردن گلوش به نانسی هشدار داد که بره کنار
نانسی زود فهمید و کنار رفت سانزو که دستش رو مشت کرده بود و روی دهنش گذاشته بود سریع تغییر حالت داد و درود باز کرد و پشت در دستش رو آورد جلوی نانسی
نانسی جا خورده بود و مونده بود چیکار کنه
_ دستتو بده بانو
نانسی دستشو گذاشت توی دست سانزو و سانزو به اون کمک کرد وارد ماشین بشه
سانزو سریع در رو بست و خودش سریع رفت از اون ور سوار ماشین شد
نانسی خیلی آروم نشسته بود تا اینکه سانزو دستاش رو گذاشت روی دستای نانسی و بعد دستای نانسی رو محکم گرفت و با دست دیگش رانندگی کرد
نانسی یکم سرخ شده بود اما خیلی خوشحال بود
سانزو دست نانسی رو بوسید و نانسی بیشتر از قبل شیفته ی سانزو می شد
بلاخره رسیدن به یه ویلای خیلی خیلی بزرگ
( بخاطر گشادیم حوصله ندارم توصیف کنم اما ویلای ران و ریندو بوده دیگه خودت میدونی چقد بزرگ و جوذاب بوده ویلا با کلی استخر و باغ دورش )
سانزو سریع از ماشین پیاده شد و کتش مرتب کرد و بعد در برای نانسی باز کرد و دوباره دست نانسی رو گرفت و اون رو بیرون آورد
نانسی با لبخند ناز و مهربونش رو به سانزو کرد و لپشو بوسید و بغل گوشش گفت ( ممنونم )
_ خواهش میکنم بانو
سانزو و نانسی اون شب توی مهمونی خیلی بهشون خوشگذشت
سانزو مثل همیشه داشت مشروب میخورد و نانسی به شونه ی سانزو تکیه داده بود و با دست سانزو بازی میکرد و باهم حرف میزدن
دوستن به عنوان نویسنده واقعا معذرت میخوام اوه تو پارتی بعد ناراحت شدید شرمندتونم دست خودم نبود ✨
مرسی که تا اینجا خوندید مشتیا 🎀
که نانسی دستشو گرفت
+ سا.. سانزو منو دور ننداز خواهش میکنم
_ چی میگی ولم کن بلند شو برو حموم
+ چیکار کنم دوباره تنگ شم؟
_ هااا؟ خب چرااا همچین چیزی میگی نمیشه که
و بعد نانسی دست سانزو رو باناامیدی ول کرد سانزو با چهره ی گیج رفت حموم
نانسی نشست سر جاش و مات و مبهوت بود اما ترسیده
بلند شد و رفت حموم
_ منم حمومم ها
+ اش.. اشکال نداره
_ یخات آب شده * پوزخند
+.......... سانزو من
_ میدونم درد داری شرمنده باز کاندوم یادم رفت نگران نباش بهت قرص میدم
+........
نانسی داشت حموم میکرد که سانزو درحالی که توی وان دراز کشیده بود بدن لاغر نانسی رو توی دستاش گرفت و کشیدش توی وان و آروم بغلش کرد
_ نانسی تو خیلی بوی خوبی میدی
سانزو سرشو کرد تو موهای نانسی و بو میکرد و چیزشو می مالوند
نانسی هم طبق معمول قرمز شده بود
هردو حمومشون رو کردن و رفتن رو تخت خوابیدن نانسی بازم خواست بگه که چرا اون حرف رو زده اما دید که سانزو خوابیده و دلش نیومد بیدارش کننه
( نویسنده : چقد گوه میخورم دلش نیومد چیه بیدارش کنه که خدا بیامرزتش میمیره ما خودمون میرینیم بخوایم مزاحم یکی از کارای سانزو شیم )
صبح شد و نانسی با صدای کلفت و مردونه ی سانزو از خواب بیدار شد
بلند شد و صبحونه آماده روی میز بود
هردو نشستن و صبحونه خوردن
_ امشب پارتی دعوتیم یادته که
+ اوهوم یادمه
_ خوبه
+ میگم
_ هوم؟
+ ماشین لباس شویی کجاس آخه لباس صورتیه که بهم دادین یکم کثیف شده باید بشورم بعد بپوشم
_ خنده * نگران نباش نیازی نیست اون لباس قدیمی رو بپوشی بیبی هرچقدر لباس خواستی فقط لب تر کن
+ اما اون لباس که قدیمی نیس
_ گفتم که هرنوع لباسی بخوای میتونی بپوشی جز اون
+ با.... باشه
شب شده بود یه لباس زیبا روی تخت نانسی بود (عکسشو میزارم) خیلی خوشحال بود که میتونه همچین لباسی بپوشه و به همچین پارتی بره و از همه مهمتر همراه سانزو به اون پارتی بره
نانسی زود لباسش رو پوشید خواست دست ببره سمت لوازم آرایش که یاد حرف سانزو افتاد
فلش بک خاطرات نانسی
سانزو با لبخند مهربونش رو به نانسی کرد
_ همینجوری خوشگلتر
زمان حال
نانسی دستش رو کشید و به سمت پله ها رفت سانزو بازهم پایین پله ها منتظر نانسی ایستاده بود و برگشت و با دیدن نانسی توی اون لباس چشماش برق زد و بی اختیار لب هاش حرکت کرد
_ نانسی خیلی خوشگل شدی بهت خیلی میاد
نانسی خوشحال شد و با صدای بلند و شاد لبخندی که نشانه ی خرذوق شدنش بود
+ خیلی ازت ممنونم
_ خواهش میکنم خیلی خب بریم دیگه
نانسی به سمت ماشین رفت و میخواست در رگ باز کنه که سانزو با صدای صاف کردن گلوش به نانسی هشدار داد که بره کنار
نانسی زود فهمید و کنار رفت سانزو که دستش رو مشت کرده بود و روی دهنش گذاشته بود سریع تغییر حالت داد و درود باز کرد و پشت در دستش رو آورد جلوی نانسی
نانسی جا خورده بود و مونده بود چیکار کنه
_ دستتو بده بانو
نانسی دستشو گذاشت توی دست سانزو و سانزو به اون کمک کرد وارد ماشین بشه
سانزو سریع در رو بست و خودش سریع رفت از اون ور سوار ماشین شد
نانسی خیلی آروم نشسته بود تا اینکه سانزو دستاش رو گذاشت روی دستای نانسی و بعد دستای نانسی رو محکم گرفت و با دست دیگش رانندگی کرد
نانسی یکم سرخ شده بود اما خیلی خوشحال بود
سانزو دست نانسی رو بوسید و نانسی بیشتر از قبل شیفته ی سانزو می شد
بلاخره رسیدن به یه ویلای خیلی خیلی بزرگ
( بخاطر گشادیم حوصله ندارم توصیف کنم اما ویلای ران و ریندو بوده دیگه خودت میدونی چقد بزرگ و جوذاب بوده ویلا با کلی استخر و باغ دورش )
سانزو سریع از ماشین پیاده شد و کتش مرتب کرد و بعد در برای نانسی باز کرد و دوباره دست نانسی رو گرفت و اون رو بیرون آورد
نانسی با لبخند ناز و مهربونش رو به سانزو کرد و لپشو بوسید و بغل گوشش گفت ( ممنونم )
_ خواهش میکنم بانو
سانزو و نانسی اون شب توی مهمونی خیلی بهشون خوشگذشت
سانزو مثل همیشه داشت مشروب میخورد و نانسی به شونه ی سانزو تکیه داده بود و با دست سانزو بازی میکرد و باهم حرف میزدن
دوستن به عنوان نویسنده واقعا معذرت میخوام اوه تو پارتی بعد ناراحت شدید شرمندتونم دست خودم نبود ✨
مرسی که تا اینجا خوندید مشتیا 🎀
- ۴۵۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط