رمان خونآشام من پارت یک
رمان خونآشام من پارت یک
امروز اولین روز مدرسه بود
اولین روزی که جونکوک به مدرسه ی جدیدش میرفت
ولی خب باز خواب موند و این بد بود وقتی بیدار شد سریع دست و صورتشو شست
لباس مدرسشو پوشید و سریع از پله ها پایین رفت
مادرش مثل همیشه صبحانه ی قوی و سلمی درست کرده
اما خب کوک باید میرفت پس سمت میز رفت و لقمه ی خوهرش رزی رو کش رفت
( نکته : رزی خواهر کوچکتر کوکه )
رزی ، هوی
کوک ، خسیس نشو دیگه همش یه لقمس
م،ج ، بیا صبحونه تو بخور پسرم
کوک ، دیرم شده اوما
م.ج ،باشه عزیزم برو به سلامت
کوک بعد از خداحافظی با مادرش به طرف مدرسه دوید
بعد از یک ربع رسید خوشبختانه هنوز زیاد دیر نشده بود و در باز بود
کوک رفت داخل و بعد از پرسو و جو فهمید دفتر مدیر کجاست
و به اونجا رفت و بعد از چند دقیقه رسید در زد و بعد از شنیدن بفرمایید داخل
به داخل دفتر رفت و سلام کرد مدیر وقتی دیدنش چون
تا حالا ندیده بودتش حدس زد دانش اموز جدید باشه
مدیر، جئون جونکوک دانش آموز جدیدی درسته
کوک، بله
مدیر ، خیل خب صبر کن
و بعد مدیر از بلند گو اسم پارک جیمین رو صدا زد و در عرض
چند صدم ثانیه جیمین اومد و کوک از سرعت اون تعجب کرده بود
( جیمین انتظامات کلاسه و خیلی منظم و مرتبه و هشت ساله تو این مدرسس و میدونه بچه ها خون اناشامن )
جیمی ، بله با من کاری داشتید ؟؟
مدیر ، دانش آموز جدیدی که اومده رو به کلاس ببر
جیمی، چشم🙂
جیمین و کوک به طرف کلاس راه افتادن
و در راه باهم حرف زدن
جیمی، سلام اسم من پارک جیمینه
کوک ، منم جئون جونکوکم
جیمی، خوشبختم 😊
کوک ، همچنین 🙂
و به کلاس رسیدن کل کلاس در حال حرف بود کوک چشمی داخل کلاس چرخوند
پسری که از زیبایی خودش میگفت ( جین )
یه پسر دیگه که سرش تو کتاب بود و عینکی به چشم زده بود که معلوم بود
خیلی درس خونه ( نامی )
پسری که سمت پنجره بود ساکت به بیرون نگاه میکرد و معلوم بود پسر ساکتیه ( یونی )
و بعد به پسری که سرش روی میز بود نگاه کرد کمی سرش رو کج کرد و پسر برای
سرش رو بلند که و برای چند دقیقه با کوک چشم تو چشم و ته لحظه ای
نفس کشیدن یادش رفت
اون چشمای که انگار کهکشان توشون بود واقعاً ادم رو مست خودش میکرد
جدا از اون بدن ظریف و پوست سفید کوک واقعا پرستیدنی بود ولی
بیخیال فکرای مزاهمش شد و درباره سرش رو روی میز گذاشت
و کوک با شنیدن صدای جیمین به خودش اومد
میتونی اونجا بشینی و به میز پشت میز تهیونگ اشاره کرد
ادامه دارد......
خب اینم پارت اول و خواستم یه چیزی بگم در مورد رمان که کوک و ته از مدرسه فرارین ولی خب جیمین درسو دوست داره یونگیم همین طور و یونگی زیاد حرف نمیزنه و تاحالا با هیشکی حرف نزده و فقط دو سه بار با جیمین زده و خب با تهیونگ اینا دوست نیست و در ادامه میفهمید دیگه و گفته بودم از این به بعد شرط میزارم
شرط پارت بعد:
۱۵ کامنت ـ ۱۰ لایک ـ ۱ بازنشر
تا پارت بعد پلیز خوشگلام
امروز اولین روز مدرسه بود
اولین روزی که جونکوک به مدرسه ی جدیدش میرفت
ولی خب باز خواب موند و این بد بود وقتی بیدار شد سریع دست و صورتشو شست
لباس مدرسشو پوشید و سریع از پله ها پایین رفت
مادرش مثل همیشه صبحانه ی قوی و سلمی درست کرده
اما خب کوک باید میرفت پس سمت میز رفت و لقمه ی خوهرش رزی رو کش رفت
( نکته : رزی خواهر کوچکتر کوکه )
رزی ، هوی
کوک ، خسیس نشو دیگه همش یه لقمس
م،ج ، بیا صبحونه تو بخور پسرم
کوک ، دیرم شده اوما
م.ج ،باشه عزیزم برو به سلامت
کوک بعد از خداحافظی با مادرش به طرف مدرسه دوید
بعد از یک ربع رسید خوشبختانه هنوز زیاد دیر نشده بود و در باز بود
کوک رفت داخل و بعد از پرسو و جو فهمید دفتر مدیر کجاست
و به اونجا رفت و بعد از چند دقیقه رسید در زد و بعد از شنیدن بفرمایید داخل
به داخل دفتر رفت و سلام کرد مدیر وقتی دیدنش چون
تا حالا ندیده بودتش حدس زد دانش اموز جدید باشه
مدیر، جئون جونکوک دانش آموز جدیدی درسته
کوک، بله
مدیر ، خیل خب صبر کن
و بعد مدیر از بلند گو اسم پارک جیمین رو صدا زد و در عرض
چند صدم ثانیه جیمین اومد و کوک از سرعت اون تعجب کرده بود
( جیمین انتظامات کلاسه و خیلی منظم و مرتبه و هشت ساله تو این مدرسس و میدونه بچه ها خون اناشامن )
جیمی ، بله با من کاری داشتید ؟؟
مدیر ، دانش آموز جدیدی که اومده رو به کلاس ببر
جیمی، چشم🙂
جیمین و کوک به طرف کلاس راه افتادن
و در راه باهم حرف زدن
جیمی، سلام اسم من پارک جیمینه
کوک ، منم جئون جونکوکم
جیمی، خوشبختم 😊
کوک ، همچنین 🙂
و به کلاس رسیدن کل کلاس در حال حرف بود کوک چشمی داخل کلاس چرخوند
پسری که از زیبایی خودش میگفت ( جین )
یه پسر دیگه که سرش تو کتاب بود و عینکی به چشم زده بود که معلوم بود
خیلی درس خونه ( نامی )
پسری که سمت پنجره بود ساکت به بیرون نگاه میکرد و معلوم بود پسر ساکتیه ( یونی )
و بعد به پسری که سرش روی میز بود نگاه کرد کمی سرش رو کج کرد و پسر برای
سرش رو بلند که و برای چند دقیقه با کوک چشم تو چشم و ته لحظه ای
نفس کشیدن یادش رفت
اون چشمای که انگار کهکشان توشون بود واقعاً ادم رو مست خودش میکرد
جدا از اون بدن ظریف و پوست سفید کوک واقعا پرستیدنی بود ولی
بیخیال فکرای مزاهمش شد و درباره سرش رو روی میز گذاشت
و کوک با شنیدن صدای جیمین به خودش اومد
میتونی اونجا بشینی و به میز پشت میز تهیونگ اشاره کرد
ادامه دارد......
خب اینم پارت اول و خواستم یه چیزی بگم در مورد رمان که کوک و ته از مدرسه فرارین ولی خب جیمین درسو دوست داره یونگیم همین طور و یونگی زیاد حرف نمیزنه و تاحالا با هیشکی حرف نزده و فقط دو سه بار با جیمین زده و خب با تهیونگ اینا دوست نیست و در ادامه میفهمید دیگه و گفته بودم از این به بعد شرط میزارم
شرط پارت بعد:
۱۵ کامنت ـ ۱۰ لایک ـ ۱ بازنشر
تا پارت بعد پلیز خوشگلام
- ۱۷۸
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط