گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود
وان چنان پای گرفتست که مشکل برود
دلی از سنگ بباید به سر راه وداع
تا تحمل کند آن روز که محمل برود
چشم حسرت به سر اشک فرو می‌گیرم
که اگر راه دهم قافله بر گل برود
ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست
همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود
موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست
که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود
سهل بود آن که به شمشیر عتابم می‌کشت
قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود
نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب
پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود
کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست
مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود
گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال
دیدگاه ها (۱)

پارت اول راز خون

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل بر...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل بر...

‌گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل ب...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود وان چنان پای گرفتست که مشکل ب...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل بر...

‌گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل ب...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط