رها شده ورژن هپی اندینگ
رها شده ( ورژن هپی اندینگ)
(علامت هیونجین- علامت فلیکس+ بقیه رو با اسم نشون میدم)
پارت 2
×بیرون خوابگاه×
هیونجین ویو:
اطراف رو نگاه میکنم، بارون با شدت میباره! سرم رو به سمت چپ میچرخونم و فلیکس رو میبینم که داره میدوئه! دنبالش میدوئم و به یه مغازه میرسم، فلیکس میره داخل به دیوار کنار مغازه تکیه میدم و کمی بعد فلیکس با یه چتر از مغازه درمیاد، هنوزم غمگینه، هنوزم چشماش اشکیه! برای بار هزارم خودمو لعنت میکنم! یه پاکت نامه هم تو دستش است! ولی چه نامه ای؟ اروم اروم دور میشه، منم چترمو باز میکنم و اهسته تعقیبش میکنم، متوجه نمیشه! در نهایت به یه پل خلوت میرسیم! این عجیبه و این لحظه به لحظه نگران ترم میکنه! کمی دقت میکنم و متوجه میشم این همونجایی است که از فلیکس خواستم باهام وارد رابطه بشه و اونم قبول کرد! به فلیکس نگاه میکنم، اشک هاش شروع به سرازیر شدن میکنن و دستاش میلرزن! گوشیش رو روشن میکنه و عکس های خودمونو نگاه میکنه، دست دیگه اش رو روی صورت من توی عکس میکشه و اروم زمزمه میکنه:
+دوست دارم هیونجین! عشق بی وفای من!
اشکام شروع به سرازیر شدن میکنن! هنوزم دوستم داره!؟ بعد پاکت رو از جیب هودیش در میاره و بهش نگاهی میکنه، بازش میکنه و وقتی مطمئن میشه توش دوتا نامه اس درش رو میبنده و به قلبش فشار میده! نمیدونم چرا،
ولی حرکاتش شبیه ادمایی است که میخوان خودکشی بکنن! نکنه...
وقتی به اطراف نگاه میکنه که ببینه کسی هست یا نه، از دیدش پنهان میشم و اون بعد از اینکه به خیال خودش مطمئن میشه هیچکس اونجا نیست، چترش رو به گوشه ای پرت میکنه و میره رو لبه پل! بدنم خشک شده! از شدت شوک نمیتونم هیچکاری بکنم! سرش رو به طرف آسمون بارونی بالای سرش میبره و همینطور که اشک میریزه اهسته لب میزنه:
+خدایا! مراقب عشق بی وفای من باش
چشماش رو میبنده و اماده افتادن میشه! نه! چترم رو پرت میکنم و به سمتش میدوئم و اسمشو فریاد میزنم:
-فلیکس!( داد)
شوکه برمیگرده و منو میبینه که به سمتش میدوئم! اشکاش شدت میگیرن و میگه:
+چ_چرا اینجایی؟ نباید میومدی! میخواستم بدون عذاب وجدان بمیرم!( داد)
عصبانی میشم و سرش داد میزنم:
-که بدون عذاب وجدان بمیری!؟ اگه میمردی هیچوقت خودمو نمی بخشیدم!( داد)
رفته رفته دادم فروکش کرده و با اشکایی که رو گونم جاری شدن نتونستم ادامه بدم! فلیکس که با دیدن اشکام شوکه شده بود از لبه پل پایین اومد گفت:
+هیون! لطفا گریه نکن! نمیخوام بخاطر من گریه کنی!
سرش داد میزنم:
-منظورت چیه؟ چرا همیشه خودتو عذاب میدی!؟ چرا یکم بیرون نمیریزی؟ فکر میکنی با مردن همه چی حل میشه؟
اشکاش شدت میگیرن و میگه:
+نه! ولی...
-ولی چی!؟( داد)
+ولی نمیتونم بدون تو زندگی کنم!( داد)
ماتم میبره! گفت نمیتونه بدون من زندگی کنه؟ اروم میشم و دراغوش میگیرمش و میگم:
-منم همینطور
سرش رو بالا میاره و به چشمام نگاه میکنه، بعد میپرسه:
+واقعا؟
-معلومه! تو فرشته ای بودی که زندگی تاریکم رو روشن کردی! چطور میتونم بدون تو زندگی کنم؟
با پایان حرفم چشماش گرم میشن و با لبخند ملیحی که همیشه برام شیرینی خاصی داره میگه:
+شنیدنش برام... خیلی قشنگ بود! ممنونم!
-من فقط حقیقت رو گفتم!
بعد لبخندم محو شد و خیلی جدی گفتم:
+ چرا میخواستی خودکشی کنی؟ با خودت نمیگفتی اگه اونکارو میکردی و من نمیتونستم نجاتت بدم، چقدر عذاب میکشیدم؟ فکر نمیکردی ممکنه بعدش چه بلایی سر خودم بیارم!؟
رفته رفته صدام تحلیل رفت و بغضم نذاشت ادامه بدم، بهش نگاه کردم، اون هم بغض کرده بود!
+وقتی_وقتی تو و یجی رو در حال اونکار دیدم( تلاش میکنه بغضش رو قورت بده) حس کردم که دیگه دوستم نداری و_و وقتی که اینو حس کردم_دلم_دلم میخواست بمیرم!
اینو گفت و دیگه نتونست جلوی بغضش رو بگیره! بغضش شکست و اشکاش با شدت شروع به سرازیر شدن کردن! ماتم میبره! نمیتونم چیزایی که شنیدم رو باور کنم! اون بخاطر من میخواست خودکشی کنه! همش تقصیر منه! محکم تر از قبل توی بغل میگیرمش و به خودم میفشارمش!
-منو ببخش! که باعث شدم همچین چیزی رو حس کنی! تو، لیاقتت خیلی بیشتر از این حرفا بود فرشته صبورم!
سرش رو بالا میاره و با تعجب نگام میکنه و میگه:
+من فرشته صبورتم؟
لبخندی میزنم و میگم:
-مگه غیر از تو فرشته دیگه ای هم رو این زمین هست؟ من که مطمئنم جز تو هیچ فرشته دیگه ای رو زمین نیست!
با حرفم خندش میگیره و میگه:
+بس کن هیون! الان سرخ میشم ها
میگم:
-با شنیدن حقیقت؟ واقعا که! من دارم حقیقت رو میگم و تو سرخ میشی؟
همینطور که میخنده سرشو به نشونه مثبت تکون میده، با دیدن اینکه حالش بهتره منم لبخندی رو لبم نقش میبنده! به خودم فشارش میدم و میگم:
-دیگه بهتره بریم خوابگاه! اینجا بمونیم سرما میخوریم و اعضا هم نگران میشن!
سر تکون میده و میگه:
+باشه
(علامت هیونجین- علامت فلیکس+ بقیه رو با اسم نشون میدم)
پارت 2
×بیرون خوابگاه×
هیونجین ویو:
اطراف رو نگاه میکنم، بارون با شدت میباره! سرم رو به سمت چپ میچرخونم و فلیکس رو میبینم که داره میدوئه! دنبالش میدوئم و به یه مغازه میرسم، فلیکس میره داخل به دیوار کنار مغازه تکیه میدم و کمی بعد فلیکس با یه چتر از مغازه درمیاد، هنوزم غمگینه، هنوزم چشماش اشکیه! برای بار هزارم خودمو لعنت میکنم! یه پاکت نامه هم تو دستش است! ولی چه نامه ای؟ اروم اروم دور میشه، منم چترمو باز میکنم و اهسته تعقیبش میکنم، متوجه نمیشه! در نهایت به یه پل خلوت میرسیم! این عجیبه و این لحظه به لحظه نگران ترم میکنه! کمی دقت میکنم و متوجه میشم این همونجایی است که از فلیکس خواستم باهام وارد رابطه بشه و اونم قبول کرد! به فلیکس نگاه میکنم، اشک هاش شروع به سرازیر شدن میکنن و دستاش میلرزن! گوشیش رو روشن میکنه و عکس های خودمونو نگاه میکنه، دست دیگه اش رو روی صورت من توی عکس میکشه و اروم زمزمه میکنه:
+دوست دارم هیونجین! عشق بی وفای من!
اشکام شروع به سرازیر شدن میکنن! هنوزم دوستم داره!؟ بعد پاکت رو از جیب هودیش در میاره و بهش نگاهی میکنه، بازش میکنه و وقتی مطمئن میشه توش دوتا نامه اس درش رو میبنده و به قلبش فشار میده! نمیدونم چرا،
ولی حرکاتش شبیه ادمایی است که میخوان خودکشی بکنن! نکنه...
وقتی به اطراف نگاه میکنه که ببینه کسی هست یا نه، از دیدش پنهان میشم و اون بعد از اینکه به خیال خودش مطمئن میشه هیچکس اونجا نیست، چترش رو به گوشه ای پرت میکنه و میره رو لبه پل! بدنم خشک شده! از شدت شوک نمیتونم هیچکاری بکنم! سرش رو به طرف آسمون بارونی بالای سرش میبره و همینطور که اشک میریزه اهسته لب میزنه:
+خدایا! مراقب عشق بی وفای من باش
چشماش رو میبنده و اماده افتادن میشه! نه! چترم رو پرت میکنم و به سمتش میدوئم و اسمشو فریاد میزنم:
-فلیکس!( داد)
شوکه برمیگرده و منو میبینه که به سمتش میدوئم! اشکاش شدت میگیرن و میگه:
+چ_چرا اینجایی؟ نباید میومدی! میخواستم بدون عذاب وجدان بمیرم!( داد)
عصبانی میشم و سرش داد میزنم:
-که بدون عذاب وجدان بمیری!؟ اگه میمردی هیچوقت خودمو نمی بخشیدم!( داد)
رفته رفته دادم فروکش کرده و با اشکایی که رو گونم جاری شدن نتونستم ادامه بدم! فلیکس که با دیدن اشکام شوکه شده بود از لبه پل پایین اومد گفت:
+هیون! لطفا گریه نکن! نمیخوام بخاطر من گریه کنی!
سرش داد میزنم:
-منظورت چیه؟ چرا همیشه خودتو عذاب میدی!؟ چرا یکم بیرون نمیریزی؟ فکر میکنی با مردن همه چی حل میشه؟
اشکاش شدت میگیرن و میگه:
+نه! ولی...
-ولی چی!؟( داد)
+ولی نمیتونم بدون تو زندگی کنم!( داد)
ماتم میبره! گفت نمیتونه بدون من زندگی کنه؟ اروم میشم و دراغوش میگیرمش و میگم:
-منم همینطور
سرش رو بالا میاره و به چشمام نگاه میکنه، بعد میپرسه:
+واقعا؟
-معلومه! تو فرشته ای بودی که زندگی تاریکم رو روشن کردی! چطور میتونم بدون تو زندگی کنم؟
با پایان حرفم چشماش گرم میشن و با لبخند ملیحی که همیشه برام شیرینی خاصی داره میگه:
+شنیدنش برام... خیلی قشنگ بود! ممنونم!
-من فقط حقیقت رو گفتم!
بعد لبخندم محو شد و خیلی جدی گفتم:
+ چرا میخواستی خودکشی کنی؟ با خودت نمیگفتی اگه اونکارو میکردی و من نمیتونستم نجاتت بدم، چقدر عذاب میکشیدم؟ فکر نمیکردی ممکنه بعدش چه بلایی سر خودم بیارم!؟
رفته رفته صدام تحلیل رفت و بغضم نذاشت ادامه بدم، بهش نگاه کردم، اون هم بغض کرده بود!
+وقتی_وقتی تو و یجی رو در حال اونکار دیدم( تلاش میکنه بغضش رو قورت بده) حس کردم که دیگه دوستم نداری و_و وقتی که اینو حس کردم_دلم_دلم میخواست بمیرم!
اینو گفت و دیگه نتونست جلوی بغضش رو بگیره! بغضش شکست و اشکاش با شدت شروع به سرازیر شدن کردن! ماتم میبره! نمیتونم چیزایی که شنیدم رو باور کنم! اون بخاطر من میخواست خودکشی کنه! همش تقصیر منه! محکم تر از قبل توی بغل میگیرمش و به خودم میفشارمش!
-منو ببخش! که باعث شدم همچین چیزی رو حس کنی! تو، لیاقتت خیلی بیشتر از این حرفا بود فرشته صبورم!
سرش رو بالا میاره و با تعجب نگام میکنه و میگه:
+من فرشته صبورتم؟
لبخندی میزنم و میگم:
-مگه غیر از تو فرشته دیگه ای هم رو این زمین هست؟ من که مطمئنم جز تو هیچ فرشته دیگه ای رو زمین نیست!
با حرفم خندش میگیره و میگه:
+بس کن هیون! الان سرخ میشم ها
میگم:
-با شنیدن حقیقت؟ واقعا که! من دارم حقیقت رو میگم و تو سرخ میشی؟
همینطور که میخنده سرشو به نشونه مثبت تکون میده، با دیدن اینکه حالش بهتره منم لبخندی رو لبم نقش میبنده! به خودم فشارش میدم و میگم:
-دیگه بهتره بریم خوابگاه! اینجا بمونیم سرما میخوریم و اعضا هم نگران میشن!
سر تکون میده و میگه:
+باشه
- ۵.۶k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط