n

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ
"قلب تسخیر شده"
𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟏

════‌════‌════‌════‌═
چند دقیقه شده بود؟
نمی‌دونست ، شاید هم چند ساعت شده بود.
به هرحال مدتی بود که روی زمین افتاده بود و سرش گیج می‌رفت ، دیدش هم تار شده بود.
کاشی زیر پای‌اش از ابسیدین بود و رگه‌هایی قرمز رنگ در آن جریان داشت.
یک جفت کفش مردانه‌ی واکس‌زده هم جلویش بود.

_«سرگیجه‌ی بعد از تلپورت* طبیعیه...بهش عادت میکنی...»

مریس سرش رو بالا اورد ، کجا بود ؟
آسمون به رنگ قرمز بود و تا چشم کار میکرد ، تنها چیزی که میدید ، همین کاشی‌های *ابسیدین زیرپاش بود و البته ، اون مرد...
مجبور شد سرش رو بالاتر بیاره تا به چشمایِ مرد خیره بشه، تارِ موی مزاحمِ روی صورتش رو با هوفی به کنار پرتاب کرد و به چشمای مرد خیره شد...
مرد مدتی خیره به چشمانش نگاه کرد ، بعد چندقدمی عقب رفت و سرش رو به عقب پرتاب کرد ، نفس عمیقی کشید و بعد به سمت دختر برگشت...

_«توی لعنتی هرشب میای به خواب‌هام...»

البته ، دختر کاملا مطمئن نبود که آیا الان هم در خواب هست یا نه ؟!
پس نیشگون کوچکی از پهلوش گرفت و وقتی درد رو احساس کرد ، هیسی کشید.
مرد نیشخندی زد.

_«اون روز توی ایستگاهِ قطار هم خودت بودی ؟!»
_«نه...»
ابلیس با اکراه گفت...

_«و تو کی هستی ؟!»

مرد سرش رو با سرگرمی کج کرد

_«ابلیس...»
_«ابلیس ؟!»

دختر با ناباوری بهش خیره شد ، بعد ناگهان ایستاد.

_«خب نمی‌خوای توضیح بدی ؟ و اینجا کجاست ؟»

دختر با چشمانش به اطراف اشاره کرد...

_«از من هیچ جوابی نمیگیری»

مردی که حال، دختر میدونست اسمش ابلیس هست، بهش نزدیک‌تر شد.
مریس دهن باز کرد تا جوابش را بدهد که...

_«هیچ جوابی...»
_«حروم‌زاده‌ی لعنتی»

بعد سرش رو محکم حرکت داد ، طوری که موهاش سیلیِ محکمی به صورت ابلیس زد و با شونه‌اش به شونه‌ی مرد ضربه زد ، بعد هم چند قدم جلوتر رفت تا مسیر جلویش را ببیند...همچنان فقط کاشی‌ها در دیدرس‌اش بودند.
سرش را چرخاند تا به مرد نگاه کند.

_«خب ؟!»
_«خب ؟!»

مریس نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست...او نمی‌توانست به این مرد یورش ببرد ، نباید به این مرد یورش ببرد..
════‌════‌════‌════‌═
*ابسیدین : ابسیدین ، یک سنگِ ساخته شده از مواد مذاب هست ، خیلی سخته و محکم ، به رنگ سیاه
*تلپورت : تلپورت ، حرکتِ خیلی سریع هست ، که فرد در یک ثاینه ، از یک مکان به مکانی دیگر جابه‌جا میشه
◤𝒇𝒐𝒍𝒍𝒐𝒘 𝒎𝒆✯ : @Nova_the.star
ناوــا
دیدگاه ها (۵۳)

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟐════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟑════‌════‌════‌════‌═آ...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟐𝟎════‌════‌════‌════‌═_«...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟗════‌════‌════‌════‌═_...

Ȼønꝗᵾɇɍɇđ ħɇȺɍŧ "قلب تسخیر شده"𝑃𝑎𝑟𝑡 𝟏𝟖════‌════‌════‌════‌═ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط