══❖پارت: سوم ❖══

══❖پارت: سوم ❖══
کایل چند ثانیه به یادداشت خیره ماند.
باد شبانه کاغذ را تکان می‌داد.
روی آن فقط همان یک جمله نوشته شده بود:
«به زودی دوباره همدیگر را می‌بینیم، شاهزاده چهارم.»
او آرام گل رز سیاه را برداشت.
این گل در امپراتوری خون‌آشام‌ها بسیار نادر بود.
کسانی که از آن استفاده می‌کردند معمولاً قصد ارسال پیام خاصی داشتند.
کایل زیر لب گفت:
«این دیگه چه جور شوخیه؟»

صبح روز بعد...
کایل مستقیم به سراغ رین رفت.
رین کنار پنجره کلاس نشسته بود.
کاین«سلام.»
رین«سلام.»
کایل گل رز را روی میز گذاشت.
رین چند لحظه به آن نگاه کرد.
رین«از کجا آوردیش؟»
کاین«دیشب روی بالکن اتاقم بود.
چشم‌های رین فوراً جدی شد.
رین«چی؟»
سپس یادداشت را گرفت و خواند.
اخم روی صورتش نشست.
رین«این اصلاً خنده‌دار نیست.»
کایل شانه بالا انداخت.
کایل«هوم.»

چند دقیقه بعد، لئون، سلیا، آیدن و نوآ هم به آن‌ها ملحق شدند.
وقتی ماجرا را شنیدند، همگی شوکه شدند.
نوآ گفت:«یعنی اون نفوذیه؟»
سلیا آرام گفت:«احتمالش هست.»
آیدن که مشغول بررسی گل بود، گفت:
«این نوع رز فقط در شمال امپراتوری رشد می‌کنه.»
همه به او نگاه کردند.
«از کجا می‌دونی؟»
آیدن«کتاب خوندم.»
هیچ‌کس تعجب نکرد.

آن روز کلاس جادو برگزار شد.
استاد از دانش‌آموزان خواست قدرت‌هایشان را نمایش دهند.
یکی یکی دانش‌آموزان جلو می‌رفتند.
نوبت کایل رسید.
او دستش را بالا آورد.
لحظه‌ای بعد رشته‌هایی از انرژی سرخ‌رنگ در هوا شکل گرفتند.
صدای تحسین دانش‌آموزان بلند شد.
استاد لبخند زد.
«کنترل فوق‌العاده.»
سپس نوبت رین شد.
او برخلاف کایل نمایشی عمل نکرد
تنها یک حرکت انجام داد.
اما همان حرکت کافی بود تا تیغه‌ای از انرژی تاریک ظاهر شود و چند هدف تمرینی را همزمان نابود کند.
کلاس برای چند ثانیه ساکت شد.
استاد با رضایت سر تکان داد.
«مثل همیشه عالی.»

پس از پایان کلاس‌ها، دانش‌آموزان به خوابگاه برگشتند.
اما آن شب اتفاق دیگری رخ داد.

در بخش غربی آکادمی...
یکی از نگهبانان در حال گشت‌زنی بود.
ناگهان صدایی شنید.
برگشت.
هیچ‌کس آنجا نبود.
چند قدم جلو رفت.
و همان لحظه سایه‌ای از پشت سرش ظاهر شد.
نگهبان فرصت واکنش پیدا نکرد.
فقط چشمان سرخ فرد ناشناس را دید.

صبح روز بعد...
خبر در تمام آکادمی پیچیده بود.
یکی از نگهبانان ناپدید شده بود.
هیچ اثری از او پیدا نشده بود.
دانش‌آموزان نگران شده بودند.
مدیر آکادمی دستور داد تعداد نگهبانان دو برابر شود.
اما این خبر بیشتر از همه ذهن رین را مشغول کرده بود.
او حس خوبی نداشت.

عصر همان روز...
کایل برای برداشتن کتابی به کتابخانه رفت.
وقتی وارد یکی از راهروهای خلوت شد، ناگهان متوجه چیزی روی زمین شد.
یک گل رز سیاه دیگر.
کنارش یک کاغذ قرار داشت.
این بار فقط یک جمله نوشته شده بود:«خیلی مراقب دوستت باش، شاهزاده چهارم.»
لبخند از روی صورت کایل محو شد.
دوستت...
منظورش کی بود؟
رین؟
احساس کرد که این ماجرا فقط به خودش مربوط نمی‌شود.

ادامه دارد... 🩸📖
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_وارثان_شب_سرخ #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
دیدگاه ها (۰)

══❖پارت: دوم ❖══صبح روز بعد، زنگ آغاز کلاس‌ها در سراسر آکادم...

══❖پارت: اول ❖══باد خنک شبانه از میان برج‌های سیاه آکادمی نک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط