𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟏𝟑
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
> "بعضی درها نباید دوباره باز بشن..."
---
همه با وحشت به اون دست خیره شده بودن.
دست، آروم از شکاف بیرون اومد.
بعد یه دست دیگه...
و بعد...
صدای نفس کشیدن یه موجود از اون طرف شکاف.
ادی یه قدم عقب رفت.
ـ لطفاً... لطفاً بگین این واقعی نیست...
استیو سریع جلو اومد و دستشو جلوی بقیه گرفت.
ـ همه برین عقب!
ال اخماش تو هم رفت.
دستاشو مشت کرد.
باد اطرافش شدیدتر شد.
ـ نمیذارم بیرون بیاد...
نور آبی شروع کرد به لرزیدن.
اون دست سیاه انگار گیر کرده بود و تقلا میکرد بیرون بیاد.
ویل با صدای بلند گفت:
ـ ال! زودتر!
ال نفس عمیقی کشید.
چشمهاش رو محکم بست.
رگهای کنار شقیقهش پیدا شده بودن.
کمکم...
شکاف شروع کرد به بسته شدن.
صدای غرش عجیبی از اون طرف بلند شد.
وووووووم!
با یه نور شدید...
شکاف ناپدید شد.
همه چند ثانیه همونجا خشکشون زده بود.
---
داستین اولین نفری بود که سکوت رو شکست.
ـ یعنی... تموم شد؟
ال نفسنفس میزد.
ـ نه...
فقط... جلوشو گرفتیم.
---
همه آروم از جنگل بیرون اومدن.
هیچکس مثل قبل حرف نمیزد.
حتی ادی هم ساکت شده بود.
وقتی به دوچرخهها رسیدن، استیو گفت:
ـ از امشب هیچکس تنها جایی نمیره.
مکس سری تکون داد.
ـ موافقم.
---
لیلی خواست سوار دوچرخهش بشه که دید ویل هنوز همونجا ایستاده.
ـ ویل؟
ویل به جنگل خیره بود.
ـ حسش میکنم...
ـ چی رو؟
ـ یکی...
هنوز اون توئه.
انگار منتظره...
---
همون لحظه، صدای زنگ ساعت کلیسای هاوکینز توی شهر پیچید.
همه راه افتادن.
اما هیچکدوم متوجه نشدن...
چند متر اونطرفتر، پشت یکی از درختها...
همون دختر با لباس سفید ایستاده بود.
موهاش کنار رفته بود.
این بار صورتش معلوم بود.
چشمهاش پر از اشک بود.
لبهاش بیصدا تکون خورد.
«کمکم کنید...»
اما درست قبل از اینکه قدمی برداره...
یه سایهی سیاه از پشت سرش ظاهر شد.
دستش رو روی شونهی دختر گذاشت.
و هر دو...
آروم توی تاریکی محو شدن...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 💘😝
🎀🦇 شـرایـط چپتر بعدی ::
🎸 ۱۰ لایک
💬 ۵ کامنت
🎸 ۳ بازنشر
وقتی شرطا کامل بشن، چپتر بعدی 𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬 منتشر میشه...😝
منتظر تئوریهاتونم؛ ببینم حدس میزنید قراره برای ویل، لیلی و آیریس چی اتفاق بیفته؟ 😝🎸
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟏𝟑
𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢
> "بعضی درها نباید دوباره باز بشن..."
---
همه با وحشت به اون دست خیره شده بودن.
دست، آروم از شکاف بیرون اومد.
بعد یه دست دیگه...
و بعد...
صدای نفس کشیدن یه موجود از اون طرف شکاف.
ادی یه قدم عقب رفت.
ـ لطفاً... لطفاً بگین این واقعی نیست...
استیو سریع جلو اومد و دستشو جلوی بقیه گرفت.
ـ همه برین عقب!
ال اخماش تو هم رفت.
دستاشو مشت کرد.
باد اطرافش شدیدتر شد.
ـ نمیذارم بیرون بیاد...
نور آبی شروع کرد به لرزیدن.
اون دست سیاه انگار گیر کرده بود و تقلا میکرد بیرون بیاد.
ویل با صدای بلند گفت:
ـ ال! زودتر!
ال نفس عمیقی کشید.
چشمهاش رو محکم بست.
رگهای کنار شقیقهش پیدا شده بودن.
کمکم...
شکاف شروع کرد به بسته شدن.
صدای غرش عجیبی از اون طرف بلند شد.
وووووووم!
با یه نور شدید...
شکاف ناپدید شد.
همه چند ثانیه همونجا خشکشون زده بود.
---
داستین اولین نفری بود که سکوت رو شکست.
ـ یعنی... تموم شد؟
ال نفسنفس میزد.
ـ نه...
فقط... جلوشو گرفتیم.
---
همه آروم از جنگل بیرون اومدن.
هیچکس مثل قبل حرف نمیزد.
حتی ادی هم ساکت شده بود.
وقتی به دوچرخهها رسیدن، استیو گفت:
ـ از امشب هیچکس تنها جایی نمیره.
مکس سری تکون داد.
ـ موافقم.
---
لیلی خواست سوار دوچرخهش بشه که دید ویل هنوز همونجا ایستاده.
ـ ویل؟
ویل به جنگل خیره بود.
ـ حسش میکنم...
ـ چی رو؟
ـ یکی...
هنوز اون توئه.
انگار منتظره...
---
همون لحظه، صدای زنگ ساعت کلیسای هاوکینز توی شهر پیچید.
همه راه افتادن.
اما هیچکدوم متوجه نشدن...
چند متر اونطرفتر، پشت یکی از درختها...
همون دختر با لباس سفید ایستاده بود.
موهاش کنار رفته بود.
این بار صورتش معلوم بود.
چشمهاش پر از اشک بود.
لبهاش بیصدا تکون خورد.
«کمکم کنید...»
اما درست قبل از اینکه قدمی برداره...
یه سایهی سیاه از پشت سرش ظاهر شد.
دستش رو روی شونهی دختر گذاشت.
و هر دو...
آروم توی تاریکی محو شدن...
𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 💘😝
🎀🦇 شـرایـط چپتر بعدی ::
🎸 ۱۰ لایک
💬 ۵ کامنت
🎸 ۳ بازنشر
وقتی شرطا کامل بشن، چپتر بعدی 𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬 منتشر میشه...😝
منتظر تئوریهاتونم؛ ببینم حدس میزنید قراره برای ویل، لیلی و آیریس چی اتفاق بیفته؟ 😝🎸
- ۸۴
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط