🌼گیسوی شب🌼

🌼گیسوی شب🌼
پارت پانزدهم ...


آریا:
با صدای مامان چشام رو باز کردم وپتوی روم رو کنار زدم لبخندی زد وگفت : الهی قربونت برم مادر خسته شدی
نشستم وپتو رو کنار زدم وگفتم : نه دیگه الان عالی ام
از پنجره بیرون رو نگاه کردم دم غروب بود
- هوففف چقدر خوابیدم هنوزم همه چی بهم ریخته اس
- به به گل پسرمون تازه بیدار شده
برگشتم طرف صدا وخانم جون رو نگاه کردم لبخندی زدم وگفتم : نمی دونم چطور خوابم برد
خانم جون : اومدم ببینم چطوره که یاشار ساکت شده دیدم اون نیست وتو خوابی پتو رو انداختم روت گفتم یکم استراحت کنی ...گیسو‌..گیسو بیا مادر
لبخند زدم وگفتم : ممنونم خانم جون خسته بودم وخیلی نیاز به این استراحت داشتم
خانم جون : پاشو مادر یه آبی به صورتت بزن میگم گیسو اتاقت رو مرتب کنه بیا یه چای بخور قربونت برم
مامان لبخندی زد وگفت :خانم جون راست میگه مامان بلند شو عزیزم
چقدر داشتن لوسم می کردن خانم جون که از مامانم بدتر بود همیشه همینجوری بودن
بلند شدم ودستی به لباسم کشیدم
- جونم مامانی
سرمو بلند کردم وگیسو رو نگاه کردم لباسش ومدل موهاش درست مثله دختر بچه ها بود البته فکر نکنم سن زیادی هم داشته باشه
خانم جون خطاب به گیسو گفت : عزیزمامانی اتاق آریا رو یکم مرتب کن خیلی خسته شده
چون دوست نداشتم کسی به وسایلم دست بزنه گفتم : ولی من خودم انجام میدم خانم جون مشکلی ندارم
خانم جون اخمی کرد وگفت: عه مادر جون خودت که تنهایی نمی تونی اتاقت رو مرتب کنی گیسو خیلی خوش سلیقه است میدونم اتاقت رو خوب مر تب می کنه باید اتاق خودش رو ببینی
هم زمان که مادر جون حرف می زد دستشم پشت کمرم گذاشته بود وازاتاق منو آورد بیرون با لبخند نگاش کردم وگفتم : مرسی خانم جون من یه آبی به صورتم بزنم
خدا رو شکر خانم جون دست از سرم برداشت ورفتم طرف در سرویس بهداشتی یه حس پشیمونی داشتم از اومدن به اینجا هر چندمجبور بودیم ولی جو اینجا رو دوست نداشتم من اتاق خودم رو میخواستم سکوت خونمون رو واینکه اونجا کسی به کسی کاری نداشت ولی اینجا پر رفت آمد بود گیسو گلین زن عمو وهمه هووووف


به اسرار خانم جون شیرینی برداشتم وبا چای ام خوردم دلم میخواست زود برم اتاقم ولی با اومدن آقا جون می دونستم محاله ومشغول حرف زدن شدیم
پشت سرهم ازم سوال می کرد میخوام برای کارم چیکار کنم ومنم جواب سربالا می دادم چون در حال حاضر هیچ درآمدی نداشتم که باهاش کارم رو پیش ببرم مطب قبلی ام که تو یه کلینیک دندان پزشکی بود حالا بسته بود دوهفته می شد سراغ کارم نرفته بودم ودرگیر کارای بابا بودم باید یه سری وسیله می گرفتم وداشتم برای آقا جون تعریف می کردم با اینکه سر از حرفام درنمی آورد ولی سرش رو تکون می داد به معنی فهمیدن ومن خندم می گرفت
دیدگاه ها (۱۷)

🌼گیسوی شب🌼# پارت شانزدهم ...آریا:آخه آقا جون چطور سر از کار ...

🌼گیسوی شب🌼# پارت هفدهم ....گیسو:آخرین نفر من بودم که سر میزص...

🌼گیسوی شب🌼# پارت چهاردهم ...آریا:🌼اریا میگم یاشارصدا میره بی...

🌼ادامه پارت سیزدهم آریا لبخندی زد وقدردان گفت : ممنون آقا جو...

وقتی سالگرد ازدواجتون رو فراموش میکنه....آخرین بشقاب هم گذاش...

.

قرارداد با قلب

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط