سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

سم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"

پارت "8"

"ویو جئون آنجلینا"

تمام مسیر برگشت...
هیچ‌کس حتی یک کلمه هم حرف نزد.
تهیونگ پشت فرمون بود و جونگ‌کوک کنار دستش نشسته بود.
هر دوشون اخم کرده بودن و سکوت سنگینی بینمون جریان داشت.
من صندلی عقب کنار مامان نشسته بودم و تمام مسیر فقط به بارون روی شیشه خیره موندم.
هر بار چشم‌هام رو می‌بستم، صدای جیمین توی سرم می‌پیچید...

«خواهرت زن من میشه...»
با رسیدن به عمارت، همه پیاده شدیم.
هنوز وارد خونه نشده بودیم که تهیونگ با عصبانیت کتش رو روی مبل پرت کرد.
جونگ‌کوک هم در رو محکم بست.

بابا با صدای جدی گفت:
_«همه بشینین.»

هیچ‌کس مخالفت نکرد.
همه دور میز پذیرایی نشستیم.
بابا دست‌هاش رو روی میز گذاشت و گفت:
_«امشب دیگه کافی بود.»

تهیونگ با حرص خندید.
_«کافی؟ اون جلوی همه خواهرم رو خواستگارى نکرد، تهدید کرد!»
جونگ‌کوک هم با عصبانیت گفت:
_«اگه دوباره حتی نزدیکش بشه، خودم حسابش رو می‌رسم.»
مامان با نگرانی گفت:
_«جونگ‌کوک...»
اما اون حرفش رو قطع کرد.
_«نه مامان، این دفعه فرق داره. هیچ‌کس حق نداره از خواهرمون برای تسویه‌حساب استفاده کنه.»
دلم فشرده شد.

نگاهم بین دو برادرم می‌چرخید.
هر دو برای محافظت از من حاضر بودن هر کاری بکنن...
و همین بیشتر می‌ترسوندم.
آروم گفتم:
+«خواهش می‌کنم... دیگه دعوا نکنین.»
تهیونگ نگاهم کرد.
_«تا وقتی من و جونگ‌کوک زنده‌ایم، هیچ‌کس نمی‌تونه مجبورت کنه با کسی ازدواج کنی.»
جونگ‌کوک سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد.
_«این قول هر دومونه.»

برای اولین بار از اول شب، احساس کردم حداقل توی این خونه تنها نیستم.
اما ته دلم هنوز آشوب بود...
چون حس می‌کردم جیمین به این راحتی عقب نمی‌کشه.

در اتاقم رو آروم بستم...
همون لحظه انگار تمام اون نقابی که از اول شب روی صورتم بود، شکست.
به در تکیه دادم.
نفسم بالا نمی‌اومد.
چند قدم برداشتم و روی زمین کنار تخت نشستم
دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم...
اشک‌هام یکی‌یکی روی گونه‌هام سر می‌خوردن تمام شب سعی کرده بودم قوی باشم.

جلوی بابا...
جلوی مامان...
جلوی تهیونگ...
جلوی جونگ‌کوک...
حتی جلوی جیمین.

اما حالا که تنها شده بودم، بغضی که ساعت‌ها توی گلوم گیر کرده بود، شکست.
صورتم رو بین دست‌هام پنهون کردم.
_«من فقط یه زندگی آروم می‌خواستم...»
صدای هق‌هقم کل اتاق رو پر کرده بود.

پایین...
تهیونگ وسط حرف بابا یهو ساکت شد.
سرش رو بلند کرد و به سقف خیره موند.
جونگ‌کوک هم اخم کرد.
_«شنیدی؟»
تهیونگ آروم سر تکون داد.
صدای گریه‌ی من..
هر دوشون شنیده بودن.

بدون اینکه چیزی بگن، تقریباً هم‌زمان از جاشون بلند شدن و سمت پله‌ها رفتن.
مامان با نگرانی نگاهشون کرد، اما چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد جلوی اتاقم ایستادن.
تهیونگ آروم به در زد.
_«آنجلینا...»
جوابی ندادم.
جونگ‌کوک هم با صدای آرومی گفت:
ـ «کوچولو... در رو باز کن.»
اشک‌هام رو با آستینم پاک کردم.
نمی‌خواستم منو این‌جوری ببینن.
اما هرچقدر سعی کردم، هق‌هقم قطع نمی‌شد.

تهیونگ آه بلندی کشید.
ـ «می‌دونیم داری گریه می‌کنی.»
بازم سکوت کردم.
جونگ‌کوک پیشونیش رو به در تکیه داد.
ـ «لازم نیست جلوی ما خودتو قوی نشون بدی.»
همین یه جمله...
باعث شد بغضم دوباره بشکنه.
با دست لرزون قفل در رو باز کردم.
در هنوز کامل باز نشده بود که تهیونگ با نگرانی وارد شد.

چشم‌هاش تا روی صورت خیسم افتاد، فکش منقبض شد.
جونگ‌کوک هم پشت سرش اومد و چند لحظه فقط نگاهم کرد.
بعد بدون اینکه چیزی بگه، کنارم روی زمین نشست.
تهیونگ آروم دستش رو روی سرم کشید.
ـ «این چه وضعیه، ها؟»

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.
خودمو توی آغوشش انداختم و با صدای بلند گریه کردم
تهیونگ محکم بغلم کرد.
جونگ‌کوک هم دستش رو روی شونه‌م گذاشت و آروم گفت:
ـ «تا وقتی ما دو نفر هستیم، هیچ‌کس نمی‌تونه مجبورت کنه کاری برخلاف میلت انجام بدی.»
برای چند دقیقه...
هیچ‌کس حرفی نزد.
فقط صدای گریه‌ی من بود...
و دو برادری که سعی می‌کردن تکه‌های شکسته‌ی قلب خواهر کوچیکشون رو دوباره کنار هم بذارن.


شرط =
220 لایک، 100 بازنشر
دیدگاه ها (۱۲۴)

https://wisgoon.com/vintelaخاله رو فالو کنید🙂‍↔️💋

https://wisgoon.com/kim_mari0فالوشه قشنگم؟ 🙂‍↔️💋

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "7" "ویو جئون آنجلینا" ه...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت "6" "ویو پارک جیمین" برای...

آرزوی دیدارت را دارم...پارت 64["ویو آمِلیا"]بزرگترا عجیب بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط