بیجون توی بغل مرد افتاده بود هی باهام حرف بزن
𝓹𝓪𝓻𝓽 ³
بیجون توی بغل مرد افتاده بود... _هی؟ باهام حرف بزن...
تهیونگ براید استایل بغلش کرد و به سمت ماشین رفت و اونو روی صندلی عقب ماشین گذاشت، در حالی که حالا سرش روی شونههای مرد بود...
☆☆☆
چند ساعت گذشت و چشمهاش رو باز کرد. خودش رو توی اتاقی عجیب پیدا کرد. اتاقی با دکوراسیونی که به دلش نشست. کمی تکون خورد و متوجه شد که لباسهاش عوض شده، اما هیچ یادآوری از اینکه کی این کار رو کرده، نداشت. شاید نیاز به استراحت بیشتری داشت.از پله ها پایین اومد و نگاهش به مردی افتاد که روی کاناپه نشسته بود و در حال خوردن غذا بود. مرد هم بهش نگاه کرد و لبخندی زد. _بیدار شدی؟ _ آ...آره...چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ _ تو حالت بد شد. تصمیم گرفتم بهت کمک کنم و نمیخواستم تنها بذارمت. با یادآوری اتفاقای دیشب،بغضی توی گلوش احساس کرد و لبخندی غمگین زد. _ ممنونم...که کمکم کردی.
_ خواهش میکنم. این کار رو کردم چون دیدم به کمک نیاز داری. بیا اینجا کنارم بشین.به آرومی قدمی برداشت و کنار مرد نشست. _ اسمتون چیه؟
_ من تهیونگم، کیم تهیونگ. ولی بعضیها ته ته صدا میزنن.
_ منم جونگکوکم، یا کوک هم میگن. _ باهام رسمی حرف نزن. راحت باش با من، کوک. _ باشه. .تهیونگی. . قلبش به تپش افتاد و احساس کرد چیزی توی دلش تکون خورد. چرا گفتن اسمش از زبون پسر روبه روش انقدر شیرین بود؟
☆☆☆
چند روزی گذشته بود و کوک کنار تهیونگ بود. و تهیونگ دیگه حس نمیکرد زندگیش اونقدر بیروح باشه. الان دیگه کوک کنارش بود.ولی اون نمیخواست کوک از پیشش بره. به سمت اتاقش رفت و در زد. _ بیا تو.
وارد شد که اون رو درحال جمع کردن وسایلش دید..به سمتش رفت و بهش نزدیک شد _داری چیکار میکنی؟ کوک در حالی که لباساش رو تا میکرد لب زد. _باید برم. زیاد بهت زحمت دادم و بهتره که برم. _چی؟ چرا؟
_یه مدت اینجا بودم...خیلی مزاحم شدم. باید یه جایی دیگه برم.
_ نه...تو مزاحم نیستی. کوک خواست چمدونش رو ببنده که تهیونگ با دستش محکم دستش رو گرفت. _ لطفا نرو. _ چی؟ _ با لحن محکمتری گفت: _لطفا بمون.
چند روز بود که تهیونگ اینو ازش میخواست. اما امروز قرار بود که کوک تصمیمش رو بگیره. تهیونگ وقتی دید کوک هنوز تصمیم نگرفته به طرفش رفت.
_ به حرفم فکر کردی؟نظرت راجبش چیه؟ کوک مکث کرد و با صدای آرومی جواب داد. _منم جایی واسه رفتن ندارم. ولی نمیخوام بهت فشار بیارم. اگر احساس راحتی نمیکنی، میتونم یه جایی دیگه برم.
_ نه! نمیخوام تنها بمونی. بالاخره تهیونگ موفق شد کوک رو قانع کنه که بمونه
بیجون توی بغل مرد افتاده بود... _هی؟ باهام حرف بزن...
تهیونگ براید استایل بغلش کرد و به سمت ماشین رفت و اونو روی صندلی عقب ماشین گذاشت، در حالی که حالا سرش روی شونههای مرد بود...
☆☆☆
چند ساعت گذشت و چشمهاش رو باز کرد. خودش رو توی اتاقی عجیب پیدا کرد. اتاقی با دکوراسیونی که به دلش نشست. کمی تکون خورد و متوجه شد که لباسهاش عوض شده، اما هیچ یادآوری از اینکه کی این کار رو کرده، نداشت. شاید نیاز به استراحت بیشتری داشت.از پله ها پایین اومد و نگاهش به مردی افتاد که روی کاناپه نشسته بود و در حال خوردن غذا بود. مرد هم بهش نگاه کرد و لبخندی زد. _بیدار شدی؟ _ آ...آره...چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ _ تو حالت بد شد. تصمیم گرفتم بهت کمک کنم و نمیخواستم تنها بذارمت. با یادآوری اتفاقای دیشب،بغضی توی گلوش احساس کرد و لبخندی غمگین زد. _ ممنونم...که کمکم کردی.
_ خواهش میکنم. این کار رو کردم چون دیدم به کمک نیاز داری. بیا اینجا کنارم بشین.به آرومی قدمی برداشت و کنار مرد نشست. _ اسمتون چیه؟
_ من تهیونگم، کیم تهیونگ. ولی بعضیها ته ته صدا میزنن.
_ منم جونگکوکم، یا کوک هم میگن. _ باهام رسمی حرف نزن. راحت باش با من، کوک. _ باشه. .تهیونگی. . قلبش به تپش افتاد و احساس کرد چیزی توی دلش تکون خورد. چرا گفتن اسمش از زبون پسر روبه روش انقدر شیرین بود؟
☆☆☆
چند روزی گذشته بود و کوک کنار تهیونگ بود. و تهیونگ دیگه حس نمیکرد زندگیش اونقدر بیروح باشه. الان دیگه کوک کنارش بود.ولی اون نمیخواست کوک از پیشش بره. به سمت اتاقش رفت و در زد. _ بیا تو.
وارد شد که اون رو درحال جمع کردن وسایلش دید..به سمتش رفت و بهش نزدیک شد _داری چیکار میکنی؟ کوک در حالی که لباساش رو تا میکرد لب زد. _باید برم. زیاد بهت زحمت دادم و بهتره که برم. _چی؟ چرا؟
_یه مدت اینجا بودم...خیلی مزاحم شدم. باید یه جایی دیگه برم.
_ نه...تو مزاحم نیستی. کوک خواست چمدونش رو ببنده که تهیونگ با دستش محکم دستش رو گرفت. _ لطفا نرو. _ چی؟ _ با لحن محکمتری گفت: _لطفا بمون.
چند روز بود که تهیونگ اینو ازش میخواست. اما امروز قرار بود که کوک تصمیمش رو بگیره. تهیونگ وقتی دید کوک هنوز تصمیم نگرفته به طرفش رفت.
_ به حرفم فکر کردی؟نظرت راجبش چیه؟ کوک مکث کرد و با صدای آرومی جواب داد. _منم جایی واسه رفتن ندارم. ولی نمیخوام بهت فشار بیارم. اگر احساس راحتی نمیکنی، میتونم یه جایی دیگه برم.
_ نه! نمیخوام تنها بمونی. بالاخره تهیونگ موفق شد کوک رو قانع کنه که بمونه
- ۲.۸k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط