✮
Part¹¹
Dance with Devil
من درحال گریه کردن بودم که تهیونگ گفت
_اونا همونجوری هم که نشون میدن مهربون و دلسوز نیستن ؛اونا فقط دوتا دختر پرستن و هیچوقت برای من پدری و مادری نکردن...
حتی اونقدرام برای ا/ت هم پدر و مادر خوبی نبودن...
وقتی من ۷ سالم بود ا/ت ۵ سالش بود و همو خیلی دوست داشتیم
اون موقع کار های ا/ت غذا دادن بهش تمیز کردن اتاقش و... همشون به عهده من بود و به جز اینا حتی کار های خونه رو هم من انجام می دادم!و همه ی این کار ها باید بی نقص انجام می شد چون
بابا و مامان همیشه دنبال بهانه هایی بودن که منو کتک بزنن و همین کار رو هم می کردن...
با این حرفش گریه ی من شدت گرفت...
مامان جونگ کوک اومد پیشم و من تو بغلش گریه می کردم...
تهیونگ با بغض ادامه داد:
جوری که حتی بعضی موقع ها اونقدر ازم خون میرفت که بی هوش می شدم و
تنها کسی که نگرانم می شد ا/ت بود...
هیچوقت یادم نمیره چطوری شب تا صبح کنارم می موند و ازم مواظبت می کرد
ولی خب اونا نمی خواستن که ا/ت منو دوست داشته باشه...
پس...
منو گذاشتن پرورشگاه...
اینجا بود که بغض تهیونگ شکست و قطره های اشک از چشمش اومدن پایین
ولی سعی کرد که قوی باشه و ادامه داد:
ا/ت تونست منو پیدا کنه و به بهانه ی کار کردن هر دومون تو ی رستوران کار می کردیم تا بتونیم همو ببینیم...
اونا بازم متوجه شدن و منو فرستادن کانادا تا دیگه پیش هم نباشیم
من فقط ۲ سال اونجا بودم و همونجا هم با جونگ کوک آشنا شدم و برگشتیم کره
ولی ا/ت فکر می کرد من برای همیشه رفتم
و الان اینجام ...
کوک ی فرشته ی نجاته...
اگه من با اون آشنا نمی شدم نمی تونستم ا/ت رو ببینم؛
که بابای کوک گفت:
_حالا که دیگه باید...
بقیش پارت بعددددددد
Dance with Devil
من درحال گریه کردن بودم که تهیونگ گفت
_اونا همونجوری هم که نشون میدن مهربون و دلسوز نیستن ؛اونا فقط دوتا دختر پرستن و هیچوقت برای من پدری و مادری نکردن...
حتی اونقدرام برای ا/ت هم پدر و مادر خوبی نبودن...
وقتی من ۷ سالم بود ا/ت ۵ سالش بود و همو خیلی دوست داشتیم
اون موقع کار های ا/ت غذا دادن بهش تمیز کردن اتاقش و... همشون به عهده من بود و به جز اینا حتی کار های خونه رو هم من انجام می دادم!و همه ی این کار ها باید بی نقص انجام می شد چون
بابا و مامان همیشه دنبال بهانه هایی بودن که منو کتک بزنن و همین کار رو هم می کردن...
با این حرفش گریه ی من شدت گرفت...
مامان جونگ کوک اومد پیشم و من تو بغلش گریه می کردم...
تهیونگ با بغض ادامه داد:
جوری که حتی بعضی موقع ها اونقدر ازم خون میرفت که بی هوش می شدم و
تنها کسی که نگرانم می شد ا/ت بود...
هیچوقت یادم نمیره چطوری شب تا صبح کنارم می موند و ازم مواظبت می کرد
ولی خب اونا نمی خواستن که ا/ت منو دوست داشته باشه...
پس...
منو گذاشتن پرورشگاه...
اینجا بود که بغض تهیونگ شکست و قطره های اشک از چشمش اومدن پایین
ولی سعی کرد که قوی باشه و ادامه داد:
ا/ت تونست منو پیدا کنه و به بهانه ی کار کردن هر دومون تو ی رستوران کار می کردیم تا بتونیم همو ببینیم...
اونا بازم متوجه شدن و منو فرستادن کانادا تا دیگه پیش هم نباشیم
من فقط ۲ سال اونجا بودم و همونجا هم با جونگ کوک آشنا شدم و برگشتیم کره
ولی ا/ت فکر می کرد من برای همیشه رفتم
و الان اینجام ...
کوک ی فرشته ی نجاته...
اگه من با اون آشنا نمی شدم نمی تونستم ا/ت رو ببینم؛
که بابای کوک گفت:
_حالا که دیگه باید...
بقیش پارت بعددددددد
- ۶۵.۷k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط