#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز


Season : ¹


Part : ⁵



ویو اِلا___

درِ بار که باز شد، هوای خنک شب خورد تو صورتم…
اما حتی اونم نتونست داغی عصبی که تو وجودم پیچیده بود رو کم کنه.
پشت سر جونکوک راه می‌رفتم.
نه از روی اطاعت…
از روی لجبازی.


ماشین مشکی براقش جلوی در منتظر بود.
بادیگارد در رو براش باز کرد.
جونکوک بدون حتی یه نگاه به من، سوار شد.


جونکوک: سوار شو.


همون لحن…
خشک، کوتاه، دستوری.
چشم‌هامو ریز کردم.


الا: خودم بلدم چی کار کنم.


ولی با این حال، درو باز کردم و سوار شدم.
در بسته شد.
چند ثانیه سکوت…
فقط صدای موتور ماشین و نفس‌هامون.
نگاهش سمت پنجره بود، اما حس می‌کردم حواسش کامل به منه.


لعنتی حتی وقتی نگام نمی‌کنه هم سنگینی حضورشو حس می‌کنم…


الا: هنوزم فکر می‌کنی این کار جواب میده؟


بدون اینکه نگاشو برگردونه—


جونکوک: جوابشو می‌بینیم.


حرصم گرفت.


الا: من اسباب‌بازی نیستم که بخوای با یه شرط مسخره بکشی‌م اینجا.


این بار سرشو چرخوند.
نگاه تیره‌ش خورد تو صورتم.


جونکوک: من با اسباب‌بازی بازی نمی‌کنم.


چند لحظه فقط نگام کرد…
بعد ادامه داد—


جونکوک: یا نگهشون می‌دارم…
یا نابودشون می‌کنم.


قلبم یه لحظه مکث کرد.
این… تهدید بود. واضح.


الا: من هیچ‌کدوم اون دوتا نیستم.


بدون پلک زدن جواب داد—


جونکوک: هنوز نه.



اخمم بیشتر شد.


الا: خیلی مطمئنی از خودت.

جونکوک: چون دلیلی برای شک ندارم.


نفس کلافه‌ای کشیدم و سرمو به صندلی تکیه دادم.
لعنتی… حرف زدن باهاش مثل کوبیدن به دیواره.
هیچ واکنشی که بخوام نمی‌ده.


ماشین بعد از چند دقیقه پیچید داخل یه مسیر خلوت…
و بعد—


یه عمارت بزرگ، تاریک، و ترسناک جلوی چشمم ظاهر شد.
چراغ‌ها کم بودن…

اما همون کم‌نوریشم کافی بود بفهمی اینجا جای آدمای معمولی نیست.
ماشین وایستاد.

یکی از بادیگاردها درو باز کرد.


بادیگارد: رسیدیم، رئیس.

جونکوک پیاده شد.

منم دنبالش.
نگاهم دور تا دور عمارت چرخید…
لعنتی… اینجا بیشتر شبیه زندانه تا خونه


الا: چه جای دلگیری…


جونکوک بدون مکث راه افتاد سمت در ورودی.


جونکوک: لازم نیست خوشت بیاد.


زیر لب گفتم:


الا: انگار قراره مدت زیادی بمونم که مهم نیست خوشم بیاد یا نه…


ایستاد.
آروم برگشت سمتم.
چشم‌هاش تو تاریکی برق می‌زد.


جونکوک: بستگی به خودت داره.


اخم کردم.

الا: یعنی چی؟

چند قدم اومد جلو…
اینقدر نزدیک که دوباره اون حس خفگی برگشت.


جونکوک: اگه همکاری کنی…
کارا راحت‌تر پیش میره.


دست به سینه وایستادم.


الا: و اگه نکنم؟


یه مکث کوتاه…
بعد خیلی آروم گفت—


جونکوک: اون‌وقت منم راحت‌ پیش نمیرم.

چند ثانیه سکوت…
بعد خودم زدم زیر خنده.
یه خنده کوتاه، عصبی، اما پر از لج.


الا: می‌دونی چیه؟
تو واقعاً دیوونه‌ای.


جونکوک هیچ واکنشی نشون نداد.


جونکوک: بیا داخل.


برگشت و وارد عمارت شد.
چند ثانیه وایستادم…
به در بزرگ… به تاریکی داخلش… به مسیری که خودم انتخابش کردم.
آهسته زیر لب گفتم:


الا: بازی خودته جونکوک…
ولی این بار… قوانینشو من عوض می‌کنم.


و بعد—
قدم گذاشتم داخل.
جایی که…
یا قراره بشکنم،
یا همه‌چی رو به آتیش بکشم.


ادامه دارد.....



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیدددد
دیدگاه ها (۴)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁴ویو اِلا___نفس عمیقی کشیدم، ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³ویو اِلا___دست‌هام بی‌اختیار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط