_ «کای عزیزم. از روزی که رفتی شب های زیادی را بدون تو و گ
_ «کای عزیزم. از روزی که رفتی شب های زیادی را بدون تو و گرمای آغوشت گذراندم. هرشب با خیال صدایت، که کنون در پس ذهنم خاک گرفته است به خواب رفتم... روز هایم رو می شمارم و در انتظار بازگشتت هستم. از طرف پریزادت، جنی...»
جنی خسته قلم را روی میز رها کرد و دوباره نامه اش در جوهر غلیظ و سیاه رنگ غوطه ور شد.
_ «هوففف، خوب نیست!»
از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت. به ماه نگاه کرد.
طبق گفته ی اخبار و پیش بینی ها، امشب ماه کامل میشد.
فرانسوی ها اعتقاد دارن زمانی ماه کامل میشه که در گوشه ای از فرانسه، دو انسان سرنوشت هم را پیدا کنند.
و شاید این اولین باری بود که جنی، معروف ترین مدل فرانسوی و دختر ارشد بزرگ ترین شرکت دار فرانسه، حسادت میکرد.
به چیزی که پول هرگز نمیتواند بخرد.
عشق.
_ «پس تو کی میای؟ نیستی که ببینی پریزادت بدون تو چه روز هایی رو میگذرونه...»
صدای خنده ی مردونه ای توجه جنی رو جلب میکنه.
مردی با کت بلند مشکی و موهایی آشفته به رنگ سیاهی شب.
این تنها چیزی بود که جنی از طبقه ی سوم آپارتمانش میتوانست ببیند.
مرد تنها به دیوار آپارتمان تکیه داده و می خندد.
نگاه خیره ی جنی را که حس میکند، سرش را بالا می آورد و اوه...
خدای بزرگ و بخشنده.
او کای است!
تلفن جنی زنگ میخورد. بی آنکه چشمانش را از چشمان کای بگیرد آن را از روی میز کنار پنجره برمی دارد و پاسخ میدهد.
_ «منزل جنی کیم. بفرمایید؟...»
صدای خش داری از پشت تلفن می گوید: «میدونم با کجا و کی تماس گرفتم. میای پایین، یا بیام بالا پریزاد؟»
نفس جنی در سینه اش حبس میشود و قلبش با شدت میتپد.
اشکی شوقی آهسته از گونه اش به پایین می غلتد.
_ «میام! میام پایین... فقط... فقط چند لحظه صبر کن...!»
کای به نرمی می خندد و می گوید: «من همیشه منتظر، و مشتاق دیدارت هستم پریزادم.»
جنی خنده ی عجولانه ای می کند و فورا به سمت کمد لباس هایش میرود.
فقط یک کت بلند کرم رنگ برمیدارد و از در خارج میشود. آن قدر شوق و ذوق دارد که حتی لحظه ای هم برای آسانسور منتظر نمیماند و مستقیم از پله ها سرازیر میشود.
به محض خروجش از آپارتمان کای را میبیند که در گوشه ای مشغول بازی با بچه گربه ای است.
جنی فورا به سمتش میرود و هق هق کنان در آغوشش پرت می شود.
آغوشی که شب های بسیاری از زمستان سرد، انتظارش را می کشید.
_ «چرا اینقدر دیر کردی کای؟ نگفتی تو راه انتظارت پیر میشم؟»
_ «متاسفم پریزادم، دیگه هیچ وقت رهات نمیکنم.»
جنی مشتی بر سینه ی کای زد.
_ «میدونی نبودت دیوونم کرد؟»
_ «فکر میکنی من نشدم؟»
جنی با ناراحتی چشمانش را بست و سرش را روی سینه ی کای گذاشت.
_ «فکر نمی کردم پسر پادشاه فرانسه دیوونه بازی هم بلد باشه...!»
_ «این پسر تا وقتی که بحث تو در میون باشه از پس هرکاری برمیاد. حتی اگه اون کار دیوونه بازی باشه.»
کای همان شاهزاده ی مغرور و سنگدلی بود که با دیدن جنی، عشق را آموخت.
جنی همان دختر موفق و مشهور است که با دیدن کای، انتظار را آموخت.
و چه زیباست عشقی که در آن، تضاد ها با محبت پنهان شده باشند.
_پایان
جنی خسته قلم را روی میز رها کرد و دوباره نامه اش در جوهر غلیظ و سیاه رنگ غوطه ور شد.
_ «هوففف، خوب نیست!»
از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت. به ماه نگاه کرد.
طبق گفته ی اخبار و پیش بینی ها، امشب ماه کامل میشد.
فرانسوی ها اعتقاد دارن زمانی ماه کامل میشه که در گوشه ای از فرانسه، دو انسان سرنوشت هم را پیدا کنند.
و شاید این اولین باری بود که جنی، معروف ترین مدل فرانسوی و دختر ارشد بزرگ ترین شرکت دار فرانسه، حسادت میکرد.
به چیزی که پول هرگز نمیتواند بخرد.
عشق.
_ «پس تو کی میای؟ نیستی که ببینی پریزادت بدون تو چه روز هایی رو میگذرونه...»
صدای خنده ی مردونه ای توجه جنی رو جلب میکنه.
مردی با کت بلند مشکی و موهایی آشفته به رنگ سیاهی شب.
این تنها چیزی بود که جنی از طبقه ی سوم آپارتمانش میتوانست ببیند.
مرد تنها به دیوار آپارتمان تکیه داده و می خندد.
نگاه خیره ی جنی را که حس میکند، سرش را بالا می آورد و اوه...
خدای بزرگ و بخشنده.
او کای است!
تلفن جنی زنگ میخورد. بی آنکه چشمانش را از چشمان کای بگیرد آن را از روی میز کنار پنجره برمی دارد و پاسخ میدهد.
_ «منزل جنی کیم. بفرمایید؟...»
صدای خش داری از پشت تلفن می گوید: «میدونم با کجا و کی تماس گرفتم. میای پایین، یا بیام بالا پریزاد؟»
نفس جنی در سینه اش حبس میشود و قلبش با شدت میتپد.
اشکی شوقی آهسته از گونه اش به پایین می غلتد.
_ «میام! میام پایین... فقط... فقط چند لحظه صبر کن...!»
کای به نرمی می خندد و می گوید: «من همیشه منتظر، و مشتاق دیدارت هستم پریزادم.»
جنی خنده ی عجولانه ای می کند و فورا به سمت کمد لباس هایش میرود.
فقط یک کت بلند کرم رنگ برمیدارد و از در خارج میشود. آن قدر شوق و ذوق دارد که حتی لحظه ای هم برای آسانسور منتظر نمیماند و مستقیم از پله ها سرازیر میشود.
به محض خروجش از آپارتمان کای را میبیند که در گوشه ای مشغول بازی با بچه گربه ای است.
جنی فورا به سمتش میرود و هق هق کنان در آغوشش پرت می شود.
آغوشی که شب های بسیاری از زمستان سرد، انتظارش را می کشید.
_ «چرا اینقدر دیر کردی کای؟ نگفتی تو راه انتظارت پیر میشم؟»
_ «متاسفم پریزادم، دیگه هیچ وقت رهات نمیکنم.»
جنی مشتی بر سینه ی کای زد.
_ «میدونی نبودت دیوونم کرد؟»
_ «فکر میکنی من نشدم؟»
جنی با ناراحتی چشمانش را بست و سرش را روی سینه ی کای گذاشت.
_ «فکر نمی کردم پسر پادشاه فرانسه دیوونه بازی هم بلد باشه...!»
_ «این پسر تا وقتی که بحث تو در میون باشه از پس هرکاری برمیاد. حتی اگه اون کار دیوونه بازی باشه.»
کای همان شاهزاده ی مغرور و سنگدلی بود که با دیدن جنی، عشق را آموخت.
جنی همان دختر موفق و مشهور است که با دیدن کای، انتظار را آموخت.
و چه زیباست عشقی که در آن، تضاد ها با محبت پنهان شده باشند.
_پایان
- ۷۹۷
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط