🌱 به دو عالم یکه ابر مرد تویی
🌱 به دو عالم یکه ابر مرد تویی
ابن ملجم لعنت الله علیه را دستگیر کردند. او را به محضر امیرالمومنین علیه السلام اوردند! حضرت فرمود، مگر من با تو چه کردم؟ گفت: اگر با تو بودم، دنیای من اباد بود، عاقبتم در اخرت به خیر! امروز که ضربه به تو زدم نه اخرت دارم نه دنیا! کشته میشوی دوزخ من حتمی است. از ترس رنگ صورت آن شقی پریده بود، دندانهایش به هم میخورد! امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
" حسن جان! ببین که ترسیده است، مبادا او را سیلی بزنی! مبادا او را مثله کنی! یک ضربه زده به او یک ضربه بزن!" تشک نرم برای او فراهم کن! هر غذایی که در خانه اش میخورده است بهتر از او را برایش فراهم کن! نمیخواهم دنیا بگوید با اسیر مدارا نکرده است! کاسه شیری برای امیرالمومنین علیه السلام اوردند، یک جرعه نوشید، فرمود: برای ابن ملجم ببرید! عرض کردند اقا جان شیر هست برای او میبریم! فرمود: باقی مانده همین را برای او ببرید! در تمام شصت و سه سال زندگی خود حضرت تنها یک خواسته دنیایی داشت! روزی در جنگ صفین فرمود: بعد از شصت و اندی سال هوس کردم دو سیخ جگر با تکه نانی نرم از گندم بخورم! هر بار که فرزندان خواستتد تهیه کنند، سر باز زد! یک شب که میهمان بیت امام مجتبی علیه السلام بودند، حضرت خواسته پدر را اجابت نمود! مسکینی در زد و گفت: گرسنه ام! فرمود: جگر و نان را به او دهید! نان جویِ مرا بیاورید! دنیا او را پایین اورد، پایین اورد، تا جایی که گفتند: علی و معاویه! کسی که استاد انبیا علیهم السلام است؛ نفس خاتم نبیین است را با یک زنازاده که مادرش صد و بیست و پنج شوهر کرد و علم بر فراز خانه اش بود را در کنار هم قرار دادند! چون امشبی دست بر محاسن کشید و آیه استرجاع تلاوت نمود! امشب فرمود:
" به خدایِ کعبه راحت شدم"
ابن ملجم لعنت الله علیه را دستگیر کردند. او را به محضر امیرالمومنین علیه السلام اوردند! حضرت فرمود، مگر من با تو چه کردم؟ گفت: اگر با تو بودم، دنیای من اباد بود، عاقبتم در اخرت به خیر! امروز که ضربه به تو زدم نه اخرت دارم نه دنیا! کشته میشوی دوزخ من حتمی است. از ترس رنگ صورت آن شقی پریده بود، دندانهایش به هم میخورد! امیرالمومنین علیه السلام فرمود:
" حسن جان! ببین که ترسیده است، مبادا او را سیلی بزنی! مبادا او را مثله کنی! یک ضربه زده به او یک ضربه بزن!" تشک نرم برای او فراهم کن! هر غذایی که در خانه اش میخورده است بهتر از او را برایش فراهم کن! نمیخواهم دنیا بگوید با اسیر مدارا نکرده است! کاسه شیری برای امیرالمومنین علیه السلام اوردند، یک جرعه نوشید، فرمود: برای ابن ملجم ببرید! عرض کردند اقا جان شیر هست برای او میبریم! فرمود: باقی مانده همین را برای او ببرید! در تمام شصت و سه سال زندگی خود حضرت تنها یک خواسته دنیایی داشت! روزی در جنگ صفین فرمود: بعد از شصت و اندی سال هوس کردم دو سیخ جگر با تکه نانی نرم از گندم بخورم! هر بار که فرزندان خواستتد تهیه کنند، سر باز زد! یک شب که میهمان بیت امام مجتبی علیه السلام بودند، حضرت خواسته پدر را اجابت نمود! مسکینی در زد و گفت: گرسنه ام! فرمود: جگر و نان را به او دهید! نان جویِ مرا بیاورید! دنیا او را پایین اورد، پایین اورد، تا جایی که گفتند: علی و معاویه! کسی که استاد انبیا علیهم السلام است؛ نفس خاتم نبیین است را با یک زنازاده که مادرش صد و بیست و پنج شوهر کرد و علم بر فراز خانه اش بود را در کنار هم قرار دادند! چون امشبی دست بر محاسن کشید و آیه استرجاع تلاوت نمود! امشب فرمود:
" به خدایِ کعبه راحت شدم"
- ۱.۶k
- ۲۳ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط