. . . چنان آرام و مشتاقم
. . . چنان آرام و مشتاقم
برای دیدن رویت
که میدانم اگر آیی
رسد بر دیده ام نورت
ولی تنها و سرگردان
همیشه بر لب جویی
صدای باد و فریادی
صدای ناله رودی
شتابان می سپارم شاخه گل را در آغوشش
نمیدانم تو آنجایی
نمیدانم رسد گل، یا تو را بویش
همیشه دیده است رویت
نسیم صبحگاهانم
که بویت آورد سویم
کند جان را در آغوشم
صدای گریه ما را
کسی خاطر ندارد هیچ
چنان آرام می گریم که میمیرم زآرامی!
برای دیدن رویت
که میدانم اگر آیی
رسد بر دیده ام نورت
ولی تنها و سرگردان
همیشه بر لب جویی
صدای باد و فریادی
صدای ناله رودی
شتابان می سپارم شاخه گل را در آغوشش
نمیدانم تو آنجایی
نمیدانم رسد گل، یا تو را بویش
همیشه دیده است رویت
نسیم صبحگاهانم
که بویت آورد سویم
کند جان را در آغوشم
صدای گریه ما را
کسی خاطر ندارد هیچ
چنان آرام می گریم که میمیرم زآرامی!
- ۴۲۵
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط