گلی‌ بسیار زیبا در بیابان روئیده بود انقدر زیبا بود که چش

گلی‌ بسیار زیبا در بیابان روئیده بود انقدر زیبا بود که چشم‌ها را بسوی خود می‌‌کشاند

حاکمی که از بیابان می‌گذاشت  آن گٔل زیبا را دید خوشش آمد و آن گٔل را از ریشه در آورد

و او‌را در گلدانی از طلا کاشت و در قصر خود قرار داد

گٔل رفته رفته بیمار و پژمرده‌ گردید و زیبایی خودرا از دست داد حاکم او‌را از ریشه در آورد و بدور انداخت

از قضا باد آمد و گٔل را با خود به بیابان برد گٔل ریشه در خاک دوانید زیباتر از قبل روئید و بیابان پر از گٔل زیبا
دیدگاه ها (۲)

اگه حوصله به خرج بدین و این متن رو بخونین پشیمون نمیشین دوست...

شعری طولانی ولی زیبا شقایق گفت با خنده : نه تب دارم ، نه بیم...

شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر! دویست و پنجاه سال پیش از می...

اینقدر این قصه زیباست که حتی اگه شنیده باشین باز هم تکرارش د...

#عاشق_نامدار_هما_همایونداستان همای و همایونپادشاهی که منوشن...

راز شقایق ... شقایق گفت با خنده : نه تب دارم ، نه بیمارم !ا...

داستان گل شقایق از زبان خودش

شقایق گفت با خنده نه بیمارم نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط