طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 

پارت ۸۹ | «فقط خودتون نفهمیدین!»

صبح روز بعد...

فضای شرکت مثل همیشه شلوغ بود.

اما برای مانلی و تهیونگ...

همه‌چیز فرق کرده بود.

هر بار که چشمشان به هم می‌افتاد...

هر دو بی‌اختیار یاد همان بوسه و ده ثانیه تاریکی می‌افتادند.

بعد...

خیلی سریع نگاهشان را می‌دزدیدند.

---

جیمین از دور این صحنه را دید.

لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

آرام کنار جونگکوک رفت.

«دیدی؟»

جونگکوک خندید.

«آره... این دوتا دیگه لو رفتن.»
گ
---

چند دقیقه بعد...

همه برای استراحت دور یک میز جمع شده بودند.

مانلی هم مشغول مرتب کردن چند طرح بود.

تهیونگ روبه‌روی او نشسته بود.

هر دو سعی می‌کردند کاملاً عادی رفتار کنند.


---

جین ناگهان سکوت را شکست.

«بچه‌ها...»

همه به او نگاه کردند.

«یه سؤال مهم دارم.»

جونگکوک خندید.

«باز چی شده هیونگ؟»

جین با قیافه‌ای کاملاً جدی گفت:

«به نظرتون تالار رو از الان رزرو کنیم یا هنوز زوده؟»

چند ثانیه سکوت...

بعد...

تمام اتاق از خنده منفجر شد.

جیهوپ دستش را بالا برد.

«من موافقم!»

جونگکوک گفت:

«من ساقدوش می‌شم!»

نامجون با خنده گفت:

«من سخنرانی مراسم رو آماده می‌کنم.»


---

جیمین رو به مانلی کرد و با لبخند گفت:

«فقط یه سؤال...»

«لباس عروس رو خودت می‌دوزی یا نه؟»


---

مانلی از خجالت سرش را پایین انداخت.

صورتش کاملاً قرمز شده بود.

«جیمین!»


---

تهیونگ هم خنده‌اش گرفته بود، اما سعی می‌کرد خودش را کنترل کند.

«بچه‌ها... ولش کنید دیگه.»

جین با خنده گفت:

«ما چیزی نگفتیم!»

«فقط داریم برای آینده برنامه‌ریزی می‌کنیم.»


---

یونگی که تا آن لحظه ساکت بود...

بدون اینکه سرش را از روی گوشی بلند کند، گفت:

«شماها انقدر شوخی می‌کنین که آخرش خودشون از خجالت فرار کنن.»

همه دوباره خندیدند.


---

چند دقیقه بعد...

اعضا برای تمرین از اتاق بیرون رفتند.

مانلی هم می‌خواست وسایلش را جمع کند.

در همین لحظه...

مدادی از روی میز افتاد.

او خم شد تا بردارد.

هم‌زمان...

تهیونگ هم خم شد.

دست‌هایشان دوباره با هم برخورد کرد.

هر دو سریع عقب کشیدند.

چند لحظه فقط به هم نگاه کردند...

بعد...

هر دو خندیدند.

این بار...

بدون خجالت.


---

از پشت در...

جیمین دوباره آن صحنه را دید.

دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت.

رو به اعضا گفت:

«من دیگه مطمئن شدم...»

جونگکوک پرسید:

«از چی؟»

جیمین با خنده جواب داد:

«این دوتا فقط خودشون نفهمیدن عاشق همدیگن!»

صدای خنده‌ی همه‌ی راهرو را پر کرد.

پایان پارت 88


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه سوال
کیا تو پیج تیک تاکم عضون لطفا کساییکه عضون بگن
دیدگاه ها (۳)

پارت ۹۰ | «فاصله‌ای که از یک سوءتفاهم شروع شد...»سه روز بعد....

برید خررر ذوق شیدپارت ۹۱ | «بالاخره حرف بزن...»دو روز گذشت.....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

دخترجیمین فالوشه@jiminshii

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط