پارت آخر

پارت آخر

آنچه گذشت: از دستشویی امدم بیرون که دیدم......

یهو یوری کوک رو بوسید دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و رفتم جلوی دوتا مشت بهش زدم

ات: تو چطور جرعت کردی نامزد منو ببوسی هاننن دختره ی هرزههه (عربده)
کوک:( خیلی تعجب کرد ولی دست ات رو گرفت و از عمارت خارج شدن و میخواستن سوار ماشین بشن) ت....تو الان حسودی کردی ؟
ات:( وقتی به خودش امد فحشی به خودش داد که صوتی داده اما سریع جمعش کرد) کی...من..هه اصلاً اینطور نیست😏😒
کوک: پس چرا زدیش 😏
ات: چون تا شک نکنن حالا هم بریم (هول)
کوک: ...هه.....باشه بریم 😏( توی راه هیچ حرفی نزدن که کوک راهشو تغییر داد)
ات: کجا میریم ؟؟🤨
کوک: میفهمی 😏

نیم ساعت بعد
ویو ات
یهو از ماشین پیاده شدیم که به یع جنگل خیلی خوشگل رسیدیم انقدر خوشگل بود چشمام برق زدن

ات: اینجا چقدر خوشگله (ذوق)
کوک: آره خیلی خوشگله (لبخند)( توی اون جنگل یه رودخونه خیلی خوشگل بود که کوک و ات رفتن اونجا نشستن) اینجا جایه که وقتی دلم برای خانوادم تنگ میشد میومدم
ات: (یهو ات میزنه زیره گریه)
کوک:چ...چ...‌..چیشد ات حالت خوبه!؟
ات: همش تقصیر منه (گریه)
کوک: چرااا
ات: اگر من و خانوادم نبودیم اینطوری نمیشود (گریه)
کوک:( یهو ناخواسته ات رو محکم بغل کرد) ا...اشکالی نداره.....تقصیر تو نیست
ات: (ات یکم آروم شد) چ....چرا خانواده من خانواده تو رو کشتن؟!
کوک: چون اون موقع خانواده های ما باهم دوست های صمیمی بودن.......خانواده من مافیا بودن اما خانواده تو نه....ولی خیلی همو دوست داشتن ولی یه روز یکی یه شایعه رو درست میکنه و باعث میشه خانواده های ما از هم متنفر بشن ولی چند سال بعد پدر من پشیمون میشه و میخواد با خوانواده تو آشتی کنه که پدرتو میمیره و مادرت میره با کسی ازدواج میکنه که دشمن خونیه پدره منه و باعث میشه دوباره از هم متنفر بشن و یه روز خانواده تو میان یه نقشه میکشن و خانواده منو میکشن
ات: ی...یعنی همه ی اتفاق ها تقصیر مامانم بوده ( گریه)
کوک: اره......ات
ات: بله ( گریه)
کوک:( یهو دست ات رو گرفت) م...من....من........ دوست دارم
ات:( مات و مبهوت موند)......
کوک: میدونم شاید ادم خوبی نیستم یا باعث شدم ناراحت بشی.... واقعا ازت معذرت میخوام...( گریه)

ویو ات
باورم نمیشه کسی که منو توی انباری گذاشت که هر کی توش بود از ترس جیغ میزد الان بهم میگه دوسم داره و گریه میکنه پس بهش گفتم

ات: ولی من دوست ندارم
کوک:چ...چ...چی...خ......خب اشکالی نداره (ناراحت و گریه شدید)
ات:( با دستاش اشکای کوک رو پاک کرد و یه لبخنده پر رنگ زند) من....عاشقتم ( و کوک رو بوسید)
کوک:( شوکه شد ولی همراهی کرد)

چند سال بعد
ات و کوک ازدواج کردن و دوتا بچه داشتن سوهی و سوهو
ویو کوک
صبح از خواب بیدار شدم دیدم ات نیست رفتم توی آشپزخونه که دیدم داره صبحانه درست میکنه رفتم از پشت بغلش کردم
کوک: صبح بخیر عشقم
ات: صبح توعم بخیر عزیزم (که بچه هاشون امدن)
سوهی: صبح بخیر مامان... صبح بخیر بابایی
کوک و ات: صبح بخیر عزیزم
سوهو: صبح همگی بخیر ( لبخند)
همه: صبح توعم بخیر (خنده)

و زندگی خیلی خوب و خوشی داشتن

پایان.....🤧🌺🍃

حیح میدونم چه حسی دارید تموم شد 🥲🤣🤣🤣😁
دیدگاه ها (۹)

سناریووقتی باهات دارن دعوا میکنن که یهو یه بشقاب رو برمیدارن...

سناریووقتی توی خواب حرف میزنی 🤣نامجون: یعنی داره چه خوابی می...

وایییییییی خداااااا چقدر کیوتههه من غشش هیچوقت فکر نمیکردم ی...

اصلاً حق تر از این فکر نکننممممم وجود داشته باشه 🤣🤣🤣🤣❤️‍🩹🤣🤣🤣...

part35 عشق پنهان《ویو ات》توی راه سکوت بود تا بلاخره رسیدیم از...

... ددیه حیرت انگیز من پارت ۶...

part60 عشق پنهانجونگ کوک: آفرین کوچولوات: یه کار نکن لگد بند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط