spyfamily

spy×family
فصل •3• پارت•1۸•
انیا و دامیان کلی جشن میگیرن و شادی و کارایی که هر خرپولی انجام میده(بنده عصبی شدم🥲) و وقتی لوید و یور می‌فهمن از شادمانی جر میخورن(گفتم اعصاب ندارم)
یونا: واییییییییی ابجییییییی مبارکهههه یه خواهرزاده گوگولی دیگه
"فلش بک به اونشب اتفاق دستشویی "
"یونا ویو"
لعنت به هرچی رفیقه زندگی منو نابود کردین عوضی ها بخاطر یه پول مسخره رابطه و زندگیمو باختم

انیا ذهن یونا رو میخونه
انیا:یونا بیا تو اتاق
یونا با استرس میره
انیا: بگو برا چی اینکارو کردی؟
یونا: بخدا ابجی اصلا اونطوری نیست
انیا: من قضیه رو میدونم پس راستش رو بگو.
یونا: خب... دوستام بعد از اینکه فهمیدن تو با دامیان دزموند که همه جا از اینترنت گرفته تا روی بنر ها . ازدواج کردی مخ منو خوردن... و.و .و گقتن...
انیا: گفتن چیییی؟
یونا: اگر م...خب.م.مخ دامیان رو بتونی بزنی بهم ۶۰۰۰۰۰ فرانک میدن(یه واحد پوله نمیدونم چی چی💔)
انیا دور خودش میچرخه و میگه: هه‌‌.. و توهم رفتی و بخاطر پولی که ده هزار برابرش رو داریم خانواده به چخ دادی؟
یونا داره گریه میکنه: ب...بخشید ابجی من خیلی تورو دوست دارم بیشتر از هرکسی تو تنها کسی بودی که همیشه پیشم بود اولین روز مدرسه و آخرین روز مدرسه اولین و آخرین هر چیز من تو بودی ابجی...
انیا:یونا. گریه نکن باشه میبخشمت ولی از این کار های احمقانه به سرت نزنه ها.
یونا میپره بغل ابجیش: باشههه راستی ابجی این یه تست هم از شوهرت بودا خیلی وفاداره به به
انیا میزنه به سر یونا: احمق...
و باهم می‌خندن
"فلش بک به زمان حال"
دامیان ویو: واقعا خوشحال شد؟ من فکر میکردم از حسادت یه کار احمقانه ای دیگه میکنه"
یونا با خوشحالی میگه: جناب دامیان به شما هم تبریک میگممممم
دامیان میخنده: خب ممنون
یونا دم گوش انیا : ابجی بهش نگفتی صحبتمون رو؟
انیا: میگم میگم.
خلاصه
میرن سراغ خانواده دزموند
ملیندا هم جر واجر میشه از شادی‌..(کمی مبالغه کردم)
داناون نشته داره ویپ میکشه و دود کل خونه رو برداشته
داناوان: لاقل امیدوارم یه پسر باشه....
ملنیدا: ای خدا شروع کرد. به دل نگیرید‌... و زیر لب میگه:(امیدوارم یه دختر خوشگل دیگه باشه مثل آسامی خوشگلم)
انیا و دامیان میخندنن
(این پارت واکنش ها بود پارت بعدی تو راهه)
دیدگاه ها (۶)

۳ ماه گذشته و میرن برا تعین جنسیت انیا: هوف... واقعا استرس د...

خوشگلا چند نفری پرسیدین رمانت از خودته؟بگم که اصلا چیشد تصمی...

از تک تک شما ها مهربون ها که با وجود این چند هفته فعالیتی که...

انیا یهو ناخودآگاه بلند میشهدامیان :عزیزم....انیا موهاش ریخت...

spy×family فصل •3• پارت•1۶•دامیان میاد خونهآسامی: بابایییییی...

spy×family فصل •2• پارت•4•انیا میگه هی آقای دزموند...درست صح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط