تکاپو وارت 64:دو خانه، دوقلب
تکاپو وارت 64:دو خانه، دوقلب
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دو هفته بعد از حادثه…
سکوت، سنگینترین چیزی بود که در خانههای مختلف، قلبهای تنها را در بر گرفته بود. دو هفته گذشت، اما انگار زمان برای آن دو، در همان لحظهای که در بیمارستان از هم جدا شدند، متوقف شده بود.
در عمارت باشکوه دزموند، دامیان در اتاقش تنها نشسته بود. نور ماه از پنجرهی شکسته و تاریکیِ ایجاد شده در گوشهی اتاق، به چشمان سبز لجنی او میتابید. او حتی جرئت نمیکرد به سمت آن پنجره برود؛ انگار هر تکه از شیشهی شکسته، یادآور همان لحظهای بود که از ارتفاع سقوط کرد. او دراتاق دیگری بود، دور از جایی که شاید میتوانست بوی عطر ملایم آنیا را حس کند.
دامیان به سقف خیره شد و در دلش فریادی داشت که نمیتوانست بر زبان بیاورد. با خودش زمزمه کرد: «میخوام در آغوشش گم بشم… میخوام دستاش توی دستام قفل بشن… ولی اون من رو نمیخواد. من فقط برای اون یه بارِ اضافهام، یه دردسر که فقط باعث رنجش میشم…» او نمیدانست که دنیای او تغییر کرده، او فقط میدانست که بدون آن موهای صورتی، دنیا خیلی خاکستری است.
در آن سوی شهر، در خانهی گرم و پراحساس فورجر، آنیا روی تختش مچاله شده بود.برخلاف فضای خانه که با عشقِ نوظهور لوید و یور، رنگی از آرامش به خود گرفته بود، اتاق آنیا غرق در تاریکی و فکر بود. او به سقف خیره شده بود و تصویر دامیان، با آن نگاهِ مغرور اما لرزان، مدام از جلوی چشمهای سبزش رد میشد.
او با صدایی که در گلویش میلرزید، در ذهن خود میگفت: «دوستش دارم، بیشتر از هر چیزی… ولی اون به من توجه نمیکنه. انگار من اصلاً برای اون وجود ندارم.»
سپس ناگهان، انگار سقفی از واقعیت روی سرش فرود آمده باشد، با خودش جنگید: «به خودت بیا آنیا! به خودت بیا! اون یه دزموند هست… خانوادههاش بهت سیلیزدن، اونها تو رو تحقیر کردن… تو فقط یه دختر از طبقه پایین هستی!»
اما هر چه بیشتر سعی میکرد خودش را سرکوب کند، قلبش با شدت بیشتری میتپید. اشک قطرهای از گوشهی چشمش سرازیر شد. او میخواست بداند آیا دامیان هم مثل او، در این سکوتِ مرگبار، به یاد اوست یا خیر؟
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دو هفته بعد از حادثه…
سکوت، سنگینترین چیزی بود که در خانههای مختلف، قلبهای تنها را در بر گرفته بود. دو هفته گذشت، اما انگار زمان برای آن دو، در همان لحظهای که در بیمارستان از هم جدا شدند، متوقف شده بود.
در عمارت باشکوه دزموند، دامیان در اتاقش تنها نشسته بود. نور ماه از پنجرهی شکسته و تاریکیِ ایجاد شده در گوشهی اتاق، به چشمان سبز لجنی او میتابید. او حتی جرئت نمیکرد به سمت آن پنجره برود؛ انگار هر تکه از شیشهی شکسته، یادآور همان لحظهای بود که از ارتفاع سقوط کرد. او دراتاق دیگری بود، دور از جایی که شاید میتوانست بوی عطر ملایم آنیا را حس کند.
دامیان به سقف خیره شد و در دلش فریادی داشت که نمیتوانست بر زبان بیاورد. با خودش زمزمه کرد: «میخوام در آغوشش گم بشم… میخوام دستاش توی دستام قفل بشن… ولی اون من رو نمیخواد. من فقط برای اون یه بارِ اضافهام، یه دردسر که فقط باعث رنجش میشم…» او نمیدانست که دنیای او تغییر کرده، او فقط میدانست که بدون آن موهای صورتی، دنیا خیلی خاکستری است.
در آن سوی شهر، در خانهی گرم و پراحساس فورجر، آنیا روی تختش مچاله شده بود.برخلاف فضای خانه که با عشقِ نوظهور لوید و یور، رنگی از آرامش به خود گرفته بود، اتاق آنیا غرق در تاریکی و فکر بود. او به سقف خیره شده بود و تصویر دامیان، با آن نگاهِ مغرور اما لرزان، مدام از جلوی چشمهای سبزش رد میشد.
او با صدایی که در گلویش میلرزید، در ذهن خود میگفت: «دوستش دارم، بیشتر از هر چیزی… ولی اون به من توجه نمیکنه. انگار من اصلاً برای اون وجود ندارم.»
سپس ناگهان، انگار سقفی از واقعیت روی سرش فرود آمده باشد، با خودش جنگید: «به خودت بیا آنیا! به خودت بیا! اون یه دزموند هست… خانوادههاش بهت سیلیزدن، اونها تو رو تحقیر کردن… تو فقط یه دختر از طبقه پایین هستی!»
اما هر چه بیشتر سعی میکرد خودش را سرکوب کند، قلبش با شدت بیشتری میتپید. اشک قطرهای از گوشهی چشمش سرازیر شد. او میخواست بداند آیا دامیان هم مثل او، در این سکوتِ مرگبار، به یاد اوست یا خیر؟
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۲۱۶
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط