(:♡ رز ابی من

(:♡ رز ابی من
part .1.
(اول عکسارو تا جایکه گفته شده بخوانید بعد بخش اول رو بخونید )
بخش اول♡~~

بارون با شدت به زمین میکوبید و هوای مه آلود نمیذاشت چشم،چشم رو ببینه.
دو طرف کتش رو جمع کرد تا گرم‌تر بشه، اما فایده‌ای نداشت.
رفت سمت جلوی ماشین و کاپوت رو بالا زد.
بخار گرم و بوی فلز داغ و روغن پیچید تو هوا.
ابروهاشو درهم کشید و خم شد تا یه نگاهی بندازه، اما حقیقت این بود که… چیزی نمی‌فهمید.
_آه...مزخرفه.
با حرص زیر لب گفت و دستشو روی لبه‌ی کاپوت کوبید.
چند دقیقه با بی‌حوصلگی با سیم‌ها و قطعات ور رفت، اما هرچی بیشتر نمیفهمید، بیشتر کلافه می‌شد. بارون هم انگار لجبازی می‌کرد و شدیدتر می‌بارید.
آخرش بی‌خیال شد.
کاپوت رو بست و چند قدم عقب رفت، بعد آروم نشست روی جدول کنار خیابون.
لباس‌هاش خیس شده بودن، کفش‌هاش توی آب فرو رفته بود، اما انگار براش مهم نبود.
سرشو کمی پایین انداخت و دست‌هاشو روی زانوهاش گذاشت.
خیابون خلوت بود، فقط صدای بارون و گهگاهی رد شدن یه ماشین دور میومد.
همه چی کلافه کننده و مسخره میومد‌.
تا اینکه، صدای یه موتور از دور اومد.
تهیونگ چشم‌هاشو باز کرد و سرشو چرخوند، نور چراغ موتور توی مه و بارون نزدیک‌تر می‌شد.
چند ثانیه بعد، موتور درست کنار ماشینش ایساد.پسر از روی موتور پیاده شد. لباسش ساده بود.
یه هودی تیره که خیس شده بود و به بدنش چسبیده بود، شلوار کار، و کفش‌هایی که معلوم بود زیاد توی تعمیرگاه رفت‌وآمد داشتن.
کلاه کاسکتش رو آروم برداشت.
نگاه تهیونگ برای چند ثانیه قفل شد.
صورتش…موهای خیسش کمی به پیشونیش چسبیده بودن. قطره‌های آب از کناره‌های صورتش پایین می‌اومدن. چشم‌های درشت و تیله ایش مستقیما قلبش رو هدف گرفته بودن.
پسر یه نگاه کوتاه به ماشین انداخت و بعد به تهیونگ.
_خراب شده؟
صداش....
_آره… وسط راه خاموش کرد.
تهیونگ بعد از مکثی طولانی جواب داد.
پسر سری تکون داد و بدون حرف اضافه‌ای رفت سمت جلوی ماشین.
_میشه کاپوتو باز کنی؟
تهیونگ سریع رفت سمت ماشین، کاپوت رو باز کرد و عقب ایستاد.
پسر خم شد روی موتور.
بارون هنوز می‌بارید، اما انگار برای اون مهم نبود.
تهیونگ ناخودآگاه بهش خیره شده بود.
حرکت دست‌هاش، تمرکزش، نیم رخ خیره کننده اش، خط فک دوونه کنندش.
-احتمالاً از اینجاست…
پسر زیر لب گفت و یه قطعه رو جابه‌جا کرد و بعد یه ابزار کوچیک از جیبش درآورد.
تهیونگ دست‌هاشو توی جیب شلوارش فرو برده بود و نگاهش هنوز روی پسر بود.
_همیشه این موقع کار می‌کنی؟دیر وقته
پسر بدون اینکه سرشو بالا بیاره گفت:
_کار که نه… داشتم برمی‌گشتم خونه.
یه مکث کوتاه کرد و بعد با یه لبخند خیلی کمرنگ گفت:
_شانس آوردی مسیرم خورد به اینجا.
تهیونگ گوشه‌ی لبش یه ذره بالا رفت.
_آره… انگار.
چند ثانیه بعد، پسر صاف ایستاد.
_استارت بزن.
تهیونگ سریع رفت پشت فرمون، ضربان قلبش تندتر می‌زد، بدون اینکه دلیلشو بدونه.
استارت زد و این بار موتور روشن شد.
تهیونگ یه نفس راحت کشید و پیاده شد.
پسر کاپوت رو بست و یه قدم عقب رفت.
_مشکل خاصی نبود، فقط یه اتصال شل شده بود.
تهیونگ چند لحظه بهش نگاه کرد. قطره‌های بارون هنوز از صورت هر دوتاشون می‌چکید.
_ممنونم.
پسر شونه بالا انداخت.
_کاری نکردم.
یه سکوت سنگین بینشون افتاد که انگار هیچکدوم قصد نداشتن بشکننش.
تا بالاخره جونگ‌کوک دستشو برد توی جیبش و یه کارت بیرون آورد و سمت تهیونگ گرفت.
مرد کارت رو گرفت و نگاه کرد.
_مکانیکی داری؟ یا…
_نه، مال خودم نیست. گاراژ پدرمه.
سرشو بالا آورد و مستقیم توی چشم‌های تهیونگ نگاه کرد.
_جونگ کوک.
تهیونگ برای یه لحظه مکث کرد و گفت:
_تهیونگ.
کارت رو دوباره نگاه کرد، اسم گاراژ روش نوشته شده بود.
تهیونگ گفت:
_شاید… یه روزی سر زدم.
جونگ کوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
هر وقت ماشینت دوباره سرما خورد.
تهیونگ تک خندی زد سری به نشونه ی تایید تکون داد.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن تا بالاخره کوک دستی به پشت گردنش کشید و گفت:
_عام..خوب فکر میکنم که من‌ باید برم.
بعد از حرفش کلاهشو گذاشت، سوار موتور شد و موتور رو روشن کرد
_آروم برون… جاده لغزنده‌ست.
جونگ کوک گفت و استارت زد.
تهیونگ سری تکون داد و گفت
_تو هم.
و بعد موتور حرکت کرد و کم‌کم توی بارون محو شد.
(زمان حال برگردید به عکسا )

ادامه دارد......

حمایت کنید جوجو ها ♡~~
دیدگاه ها (۰)

(:♡ رز ابی من part .2.اول عکسارو بخونید بعد متنو بخش دوم ♡~~...

تهکوک 🫠🫠🫠🫠

عکس پیجمون عوض شد قشنگا گممون نکنین 🫠🫠🫠🥰😍

عشق در دنده آخرپارت : ۲۰ باد از پنجره شکسته گاراژ داخل می‌وز...

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط