پارت دوم
پارت دوم
کشیش پیر، نگاهش را مثل سوزن تیز کرد:
«دیده شدن، همیشه با قصد تو نیست. آب، چشمی به پهنای دنیا دارد.»
جیمین سکوت کرد.
وقتی به یاد حلقهی نقرهای افتاد، صدایش گرفتهتر شد.
«از امشب، گشتها دو برابر. تورها را پاره کنید و قایقهایشان را برگردانید. به انسانها نزدیک نشوید… جز من.»
یون نفسش را نگه داشت.
«اعلیحضرت... »
«قانون را من مینویسم.»
لبخندی بر دهانش نشست؛ درخشان اما سرد.
«و اینبار، قانون با نام او آغاز میشود.»
---
روز بعد، آسمان کدر بود و باد، شبیه دستی که با موهایت بازی میکند اما حواسپرت و بیحوصله.
تو زودتر از معمول آمدی.
شاید چون خواب عجیبی دیده بودی: موجی که شانههای یک مرد را میبوسید و چشمانی که رنگِ آب بعد از طوفان بودند.
روی همان خط نشستی نه نزدیک، نه دور و دفترچه را باز کردی.
مداد شروع کرد به راه رفتن: خطوط نرم فک، گودی زیر استخوانِ گونه، هلالی از گردن که در آب گم میشد.
وقتی سایهی کشتی تفریحی دور شد، آب آرامتر نفس کشید.
صدایی نبود جز خندهی کودکانی که از کیلومترها آنطرفتر میآمد.
تو بیاختیار پا شدی و چند قدم جلوتر رفتی.
نه خیلی همان اندازه که کف آبِ عقبنشسته روی شن برق بزند و خنکیاش تا بندهای کفشهایت بخزد.
«اگر نزدیکتر بروی، نامت را بهتر میشنوم.»
صدایی در سرت پیچید؛ نه بلند، نه واضح بیشتر شبیه حسی که از ل*مس یک ساز خاموش داری.
ایستادی.
به اطراف نگاه کردی. کسی نبود.
لبهایت بیصدا تکان خورد:
«کیه؟»
موج، یکبار، کوتاه، جواب داد.
او از آب بالا آمد اینبار نزدیکتر.
تا س*ینه، اما آب هنوز بدنش را میپوشاند.
موهای تیرهاش به پیشانی چسبیده بود و قطرههای ریز از شقیقهاش پایین میدوید.
چشمها…
دقیقاً همان رنگی که کشیده بودی.
لحظهای دو جهان باهم قفل شدند.
نفس تو کند شد، زمان کش آمد.
گفت:
«به من نگاه کن.»
نه مثل دستور؛ مثل خواهش کسی که خودش را بعد از سالها پیدا کرده.
تو نگاه کردی.
انگار تمام صدای دنیا قطع شد.
حتی باد هم، از نفس افتاد.
«تو…»
کلمهات ناتمام ماند.
نزدیکترین واژه، «غریبه» بود و دورترین، «آشنا».
او گفت:
«نامت را میدانم، اما دوست دارم از دهانت بشنوم.»
تو اخمِ لطیفی کردی، اما لبخند گوشهی دهانت پنهان نماند.
«اسمها، وقتی از موجها شنیده شوند، درست نیستند. اشتباه میگیرند.»
«پس یادم بده.»
نمیدانستی چرا گفتوگویتان اینقدر نرم روی زبان میغلتد.
شاید چون نگاهش نه ترسناک بود، نه بیادب؛ چیزی در مرزِ مغرور و مراقب.
گفتی و نامت روی هوا معلق شد.
او تکرار کرد؛ دقیق، بیلکنت، انگار سالهاست که آن را تمرین کرده.
در همان لحظه، نسیم از روی بازویت گذشت و مچ دستت جایی که دیشب صدف را لمس کرده بودی گُر گرفت؛ ضربانی عمیقتر، شبیه طبل آهستهی جشنهای دور.
«تو کی هستی؟»
«کسی که هر موجی که تو را میبیند، پیش من شهادت میدهد.»
ل*بهایت لر*زِ خنده گرفت.
«خیلی رسمی حرف میزنی.»
«من پادشاهم. رسمی حرف زدن را به ما یاد میدهند.»
لحظهای عادتِ زمین و آسمان جابهجا شد. تو به شوخی گفتی:
«پادشاه چی؟»
«پادشاه کسانی که وقتی میخندند، دریا روشنتر میشود.»
و بعد آهستهتر:
«پادشاه دریا.»
سکوتی کوتاه؛ نه سنگین.
انگار هر دو دنبال واژهای میگشتید که هنوز ساخته نشده.
تو یک قدم نزدیکتر شدی. آب نوک کفشت را بو*سید و عقب رفت.
او بیآنکه از مرزِ موج جلوتر بیاید دستش را کمی بالا آورد؛ انگشتان کشیده، رگهای ظریف زیر پوست.
«اجازه هست؟»
حرفی نزدی، اما چشمهایت «آره» را گفت.
موجِ کوتاهی آمد و انگار بندِ نامرئیای بین انگشتان او و نبض تو کشیده شد: تماس، هیچجا رخ نداد و در عین حال همهجا بود.
نزدیک، گرم، حسش مثل وقتی بود که کسی از فاصلهی یک نفس با تو حرف میزند و دنیا، به اندازهی آن فاصله کوچک میشود.
شانههایت آگاهتر شدند، پوستِ بازویت از ریزترین نسیم هم خبر میداد.
«این چی بود؟»
«سلامِ دریاست.»
مکثی کرد.
«به کسی که برایش دیر آمدهام.»
هوای پشت سرت تکان خورد.
سایهای روی شن افتاد.
نامزدت؛ با همان بلوز خاکستری، با اخمی که ادای نگرانی بود.
«بازم تنها اومدی؟»
نگاهش به آب افتاد. مردمکها جمع شد.
«اون چیه؟»
تو برگشتی.
جیمین عقب نرفت؛ فقط نگاهش آهسته سرد شد مثل آب پیش از طوفان.
نامزدت قدم برداشت، تا لب آب.
«هی! هر کی هستی، برو عقب! اینجا منطقهی شنا نیست. پلیس گشت میزنه»
جیمین هیچ نگفت.
فقط موجی کوتاه، مثل نفس کشیدن، آمد و ساق پای مرد را خیس کرد.
او به عقب پرید و زیر لب چیزی گفت؛ چیزی بین توهین و ترسِ بیمنطق.
بعد نگاهش را به تو دوخت:
«بیا بریم. همین حالا.»
ادامه دارد....
کشیش پیر، نگاهش را مثل سوزن تیز کرد:
«دیده شدن، همیشه با قصد تو نیست. آب، چشمی به پهنای دنیا دارد.»
جیمین سکوت کرد.
وقتی به یاد حلقهی نقرهای افتاد، صدایش گرفتهتر شد.
«از امشب، گشتها دو برابر. تورها را پاره کنید و قایقهایشان را برگردانید. به انسانها نزدیک نشوید… جز من.»
یون نفسش را نگه داشت.
«اعلیحضرت... »
«قانون را من مینویسم.»
لبخندی بر دهانش نشست؛ درخشان اما سرد.
«و اینبار، قانون با نام او آغاز میشود.»
---
روز بعد، آسمان کدر بود و باد، شبیه دستی که با موهایت بازی میکند اما حواسپرت و بیحوصله.
تو زودتر از معمول آمدی.
شاید چون خواب عجیبی دیده بودی: موجی که شانههای یک مرد را میبوسید و چشمانی که رنگِ آب بعد از طوفان بودند.
روی همان خط نشستی نه نزدیک، نه دور و دفترچه را باز کردی.
مداد شروع کرد به راه رفتن: خطوط نرم فک، گودی زیر استخوانِ گونه، هلالی از گردن که در آب گم میشد.
وقتی سایهی کشتی تفریحی دور شد، آب آرامتر نفس کشید.
صدایی نبود جز خندهی کودکانی که از کیلومترها آنطرفتر میآمد.
تو بیاختیار پا شدی و چند قدم جلوتر رفتی.
نه خیلی همان اندازه که کف آبِ عقبنشسته روی شن برق بزند و خنکیاش تا بندهای کفشهایت بخزد.
«اگر نزدیکتر بروی، نامت را بهتر میشنوم.»
صدایی در سرت پیچید؛ نه بلند، نه واضح بیشتر شبیه حسی که از ل*مس یک ساز خاموش داری.
ایستادی.
به اطراف نگاه کردی. کسی نبود.
لبهایت بیصدا تکان خورد:
«کیه؟»
موج، یکبار، کوتاه، جواب داد.
او از آب بالا آمد اینبار نزدیکتر.
تا س*ینه، اما آب هنوز بدنش را میپوشاند.
موهای تیرهاش به پیشانی چسبیده بود و قطرههای ریز از شقیقهاش پایین میدوید.
چشمها…
دقیقاً همان رنگی که کشیده بودی.
لحظهای دو جهان باهم قفل شدند.
نفس تو کند شد، زمان کش آمد.
گفت:
«به من نگاه کن.»
نه مثل دستور؛ مثل خواهش کسی که خودش را بعد از سالها پیدا کرده.
تو نگاه کردی.
انگار تمام صدای دنیا قطع شد.
حتی باد هم، از نفس افتاد.
«تو…»
کلمهات ناتمام ماند.
نزدیکترین واژه، «غریبه» بود و دورترین، «آشنا».
او گفت:
«نامت را میدانم، اما دوست دارم از دهانت بشنوم.»
تو اخمِ لطیفی کردی، اما لبخند گوشهی دهانت پنهان نماند.
«اسمها، وقتی از موجها شنیده شوند، درست نیستند. اشتباه میگیرند.»
«پس یادم بده.»
نمیدانستی چرا گفتوگویتان اینقدر نرم روی زبان میغلتد.
شاید چون نگاهش نه ترسناک بود، نه بیادب؛ چیزی در مرزِ مغرور و مراقب.
گفتی و نامت روی هوا معلق شد.
او تکرار کرد؛ دقیق، بیلکنت، انگار سالهاست که آن را تمرین کرده.
در همان لحظه، نسیم از روی بازویت گذشت و مچ دستت جایی که دیشب صدف را لمس کرده بودی گُر گرفت؛ ضربانی عمیقتر، شبیه طبل آهستهی جشنهای دور.
«تو کی هستی؟»
«کسی که هر موجی که تو را میبیند، پیش من شهادت میدهد.»
ل*بهایت لر*زِ خنده گرفت.
«خیلی رسمی حرف میزنی.»
«من پادشاهم. رسمی حرف زدن را به ما یاد میدهند.»
لحظهای عادتِ زمین و آسمان جابهجا شد. تو به شوخی گفتی:
«پادشاه چی؟»
«پادشاه کسانی که وقتی میخندند، دریا روشنتر میشود.»
و بعد آهستهتر:
«پادشاه دریا.»
سکوتی کوتاه؛ نه سنگین.
انگار هر دو دنبال واژهای میگشتید که هنوز ساخته نشده.
تو یک قدم نزدیکتر شدی. آب نوک کفشت را بو*سید و عقب رفت.
او بیآنکه از مرزِ موج جلوتر بیاید دستش را کمی بالا آورد؛ انگشتان کشیده، رگهای ظریف زیر پوست.
«اجازه هست؟»
حرفی نزدی، اما چشمهایت «آره» را گفت.
موجِ کوتاهی آمد و انگار بندِ نامرئیای بین انگشتان او و نبض تو کشیده شد: تماس، هیچجا رخ نداد و در عین حال همهجا بود.
نزدیک، گرم، حسش مثل وقتی بود که کسی از فاصلهی یک نفس با تو حرف میزند و دنیا، به اندازهی آن فاصله کوچک میشود.
شانههایت آگاهتر شدند، پوستِ بازویت از ریزترین نسیم هم خبر میداد.
«این چی بود؟»
«سلامِ دریاست.»
مکثی کرد.
«به کسی که برایش دیر آمدهام.»
هوای پشت سرت تکان خورد.
سایهای روی شن افتاد.
نامزدت؛ با همان بلوز خاکستری، با اخمی که ادای نگرانی بود.
«بازم تنها اومدی؟»
نگاهش به آب افتاد. مردمکها جمع شد.
«اون چیه؟»
تو برگشتی.
جیمین عقب نرفت؛ فقط نگاهش آهسته سرد شد مثل آب پیش از طوفان.
نامزدت قدم برداشت، تا لب آب.
«هی! هر کی هستی، برو عقب! اینجا منطقهی شنا نیست. پلیس گشت میزنه»
جیمین هیچ نگفت.
فقط موجی کوتاه، مثل نفس کشیدن، آمد و ساق پای مرد را خیس کرد.
او به عقب پرید و زیر لب چیزی گفت؛ چیزی بین توهین و ترسِ بیمنطق.
بعد نگاهش را به تو دوخت:
«بیا بریم. همین حالا.»
ادامه دارد....
- ۱۱.۶k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط