「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 11
✦.................................

+ من دزد نیستم.

نگاه سرد مرد حتی ذره‌ای تغییر نکرد

_ پس این وقت شب تو اتاق من چه غلطی میکنی؟

چشم‌های نیکی کمی گرد شد

«اتاق... مال این مرد بود؟»

نفس کوتاهی کشید، اخمش عمیق‌تر شد

+ اول تو بگو کی هستی؟

برای اولین بار، فقط یکی از ابروهای مرد خیلی جزئی بالا رفت انگشتش از روی لب نیکی کنار رفت، اما همان لحظه دست بزرگش آرام دور گلوی او نشست

نه آن‌قدر محکم که نفسش را ببرد، فقط آن‌قدر که بفهماند فاصله‌ی بینشان را او تعیین می‌کند

_ خودت...

صدایش آرام بود آرامی‌ای که از هر فریادی ترسناک‌تر به گوش می‌رسید:

_ کدوم خری هستی که جرئت میکنی به من بگی «تو»؟

با وجود فشاری که روی گلویش بود، نیکی حتی یک لحظه نگاهش را پایین ننداخت مستقیم به چشم‌ های تاریک مرد زل زد

+ چون هنوز نمیدونم کی هستی.

چند ثانیه سکوت بینشان کش آمد، بعد مرد، بدون اینکه پلک بزند، گفت:

_ جئون...

مکث کوتاهی کرد

_ جونگکوک.

همان لحظه قلب نیکی یک ضربان جا انداخت... همان اسم...

همان مردی که این چند روز، بارها اسمش را شنیده بود؛ مردی که بدون دیدن او قبول کرده بود نامش کنار نام نیکی ثبت شود

چند لحظه فقط به هم خیره ماندند؛ هیچ کدام حاضر نبودند نگاهشان را بدزدند

در نهایت، این جونگکوک بود که دستش را از دور گلوی نیکی کنار کشید

یک قدم عقب رفت کت مشکی‌اش را صاف کرد نگاهش روی چمدان کنار تخت افتاد و بعد، بدون کوچک‌ ترین تغییری در حالت چهره‌اش گفت:

_ پس تویی.

+ چی؟

جونگکوک بی‌اعتنا از کنارش رد شد.... مستقیم سمت کمد رفت ساعت مچی‌اش را از دست باز کرد و روی میز گذاشت، بعد اسلحه‌ی مشکی‌ رنگش را با دقت کنار ساعت قرار داد

بدون اینکه حتی برگردد نگاهش کند، گفت:

_ اتاقتو عوض کن.

نیکی با حرص خندید

+ منو آوردن اینجا... خودمم انتخاب نکردم.

جونگکوک همانطور که دکمه‌های سر آستینش را باز میکرد، سرد و کوتاه جواب داد:

_ مشکل من نیست.

+ پس مشکل منم نیست.

این بار... جونگکوک مکث کرد خیلی آرام سرش را به سمت نیکی چرخاند چشم‌ هایش در تاریکی برق سردی داشت؛ نگاهی که انگار سال‌ ها یاد گرفته بود آدم‌ها را فقط با همان نگاه، سر جایشان میخکوب کند

_ حوصله‌ی کل‌کل ندارم

نیکی پوزخند زد

+ چه بد... چون من دارم.

چند ثانیه سکوت سنگینی اتاق را پر کرد، جونگکوک هیچ جوابی نداد فقط گوشی‌ اش را از جیب کت بیرون آورد، صفحه را روشن کرد و مشغول خواندن پیام‌ها شد

انگار دختری که وسط اتاق ایستاده بود، اصلاً وجود خارجی نداشت.

همان موقع صدای تقه‌ای به در خورد بدون اینکه منتظر اجازه بمانند در باز شد؛ جونگ‌ هو وارد اتاق شد، نگاه آرامش بین نیکی و جونگکوک چرخید.

جونگکوک حتی نگاهش را از نیکی برنداشت

_ این دختر از اتاق من میره.

جونگ‌هو با همان آرامش همیشگی گفت:

جونگ‌هو: نه

فک جونگکوک برای لحظه‌ای منقبض شد

_ من با یه غریبه تو یه اتاق نمی‌خوابم.

جونگ‌هو یک قدم جلو آمد

جونگ‌هو: از امشب دیگه غریبه نیست.

جونگکوک بی‌درنگ جواب داد:

_ برای من هست.

چند ثانیه سکوت اتاق را سنگین کرد نگاه پدر و پسر در هم گره خورده بود؛ هیچکدام حاضر نبودند عقب بکشند بعد جونگ‌ هو با همان اقتدار همیشگی گفت:

جونگ‌هو: شما از امشب زن و شوهرید این اتاق هم برای هر دوتونه.

جونگکوک بدون اینکه حتی پلک بزند، با صدایی پایین اما محکم گفت:

_ من این تصمیمو قبول ندارم.

جونگ‌هو: لازم نیست قبولش کنی

_ پس انتظار نداشته باش باهاش کنار بیام.

جونگ‌هو چند لحظه فقط نگاهش کرد

جونگ‌هو: کنار اومدن یا نیومدنت... چیزی رو عوض نمی‌کنه

بعد برگشت و به سمت در رفت، قبل از بیرون رفتن بدون اینکه برگردد گفت:

جونگ‌هو: این بحث تمومه.

در بسته شد، صدای قفل شدنش، سکوت اتاق را سنگین‌تر کرد چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند

جونگکوک آرام نگاهش را سمت نیکی برگرداند از نوک کفش‌ هایش تا صورتش را با نگاهی سردو بی‌احساس برانداز کرد؛ نه از روی علاقه، نه حتی کنجکاوی

انگار فقط می‌خواست مزاحمی را ببیند که بی‌اجازه وارد قلمروش شده بود، لبخند خیلی کمرنگ و سردی گوشه‌ی لبش نشست

_ همین؟

نیکی اخم کرد.

+ منظورت چیه؟

جونگکوک یک قدم جلو آمد؛ قد بلندش باعث شد سایه‌ اش روی صورت نیکی بیفتد

_ فکر میکردم کسی که با هزار زور وارد زندگی آدم میشه... حداقل ارزش این همه دردسر رو داشته باشه.

نیکی نگاه تندی به او انداخت.

+ منم فکر می‌کردم شوهر اجباریم، کمتر از این مغرور باشه.

برای اولین بار، جونگکوک پوزخند خیلی کوتاهی زد؛ پوزخندی که بیشتر شبیه تمسخر بود.

_ شوهر؟
دیدگاه ها (۵۰)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 10✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 9✦.....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 6✦.....................

#تاج_و_طوفانپارت ۷: خشم ولیعهداتاق در سکوت فرو رفت.یه‌جین آه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط