عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند/

عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند/
هردو از احساس نفرت پر شدند/
دل به چشمان کسی,وابسته بود/
عقل از این بچه بازی خسته بود/
حرف حق با عقل بود اما چه سود/
پیش دل حقانیت مطرح نبود/
دل به فکر چشم مشکی فام بود/
عقل آگاه از خیال خام بود/
عقل با او منطقی رفتار کرد/
هرچه دل اصرار,عقل انکار کرد/
کشمکش ها بینشان شد بیشتر/
اختلافی بیشتر از پیشتر/
عاقبت عقل از سر عاشق پرید/
بعد از آن چشمان مشکی را ندید/
تا به خود امد بیابانگرد بود/
خنده بر لب از غم این درد بود...
دیدگاه ها (۱)

خانه ای خواهم ساختکه در آن پهن کنم عشقت راجای یک فرش به زیبا...

به خداحافظى تلخ تو سوگند ؛نشد که تو رفتى و دلم ثانيه اى بند ...

زير تاريكي شبديدن مهتاب قشنگ است.چه خيالي است اگر بال ندارم؟...

♥♥♥♥ ( وعده کردم ) ♥♥♥♥ وعده کردم که به تو س...

عقل و دل روزی زهم دلخور شدندهر دو از احساس نفرت پر شدنددل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط