...
وقتی من فقط یه بچه بودم، میرفتم تو اتاقم گریه میکردم
و منتظر بودم که کسی بیاد و منو بغل کنه!
اما هیچکس نیومد که این کارو بکنه.
من ساعت ها به امید اینکه کسی متوجه غم و اندوه و تنهاییم بشه، در سکوت و تاریکی اتاق منتظر بودم.. حتی گاهی دعا میکردم مريض بشم، چون فکر میکردم حداقل اینجوری شاید در نهایت کسی منو ببینه، بیاد اتاق بغلم کنه و ازم مراقبت کنه.
من فقط میخواستم احساس کنم برای کسی مهم هستم.
حتی برای یک لحظه ی کوتاه...
و منتظر بودم که کسی بیاد و منو بغل کنه!
اما هیچکس نیومد که این کارو بکنه.
من ساعت ها به امید اینکه کسی متوجه غم و اندوه و تنهاییم بشه، در سکوت و تاریکی اتاق منتظر بودم.. حتی گاهی دعا میکردم مريض بشم، چون فکر میکردم حداقل اینجوری شاید در نهایت کسی منو ببینه، بیاد اتاق بغلم کنه و ازم مراقبت کنه.
من فقط میخواستم احساس کنم برای کسی مهم هستم.
حتی برای یک لحظه ی کوتاه...
- ۷۸
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط