و هزار شب آمدو هزار روز رفت

و هزار شب آمدو هزار روز رفت
و هزارو یک نفر آمدندو رفتند
اما هیچکدام برایم تو معنا نشد ...
دیدگاه ها (۱)

بالاخره می‌رسیم به اونجایی که صائب میگه: آرامش است آخرِ ا...

کاش میشد آدم اَندوه را از پنجره بیرون بریزد ...

پندانه: به انسانها عادت نکنید.

#عاشقانه_ها

ازت متنفرم

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط