سفید و سیاه🤍🖤
سفید و سیاه🤍🖤
# قسمت ۲۲: «دیدار دوباره» 🤍🖤
**صحنه ۱ - بیرونی: کنار بندر - شب**
آتسوشی و آکوتاگاوا قرار گذاشتن. هوا سرده، باد میوزه.
آکوتاگاوا اول رسیده. وقتی آتسوشی میاد، نگاهش از سر تا پای آتسوشی میره - یه نگاه آروم و عمیق که آتسوشی رو گیج میکنه.
**آتسوشی:** *(قرمز میشه)* چرا اینجوری نگاه میکنی؟
**آکوتاگاوا:** *(آروم)* چون دلم تنگ شده بود.
آتسوشی خشکش میزنه. این رو از آکوتاگاوا انتظار نداشت.
---
**صحنه ۲ - بیرونی: کنار بندر - ادامه**
آکوتاگاوا قدمی بهش نزدیک میشه. آتسوشی نفسشو نگه میداره.
آکوتاگاوا دستشو میاره بالا، آروم گونهی آتسوشی رو لمس میکنه. آتسوشی چشماش میلرزه.
**آکوتاگاوا:** *(زمزمه)* چشماتو ببند.
آتسوشی اطاعت میکنه. قلبش داره وحشیانه میزنه.
حس میکنه آکوتاگاوا داره نزدیکتر میشه. نفسش به صورتش میخوره - سرد و آروم.
بعد لبای آکوتاگاوا آروم لبای آتسوشی رو لمس میکنه. اول خیلی آروم، مثل یه سوال. بعد وقتی آتسوشی جواب میده، عمیقتر میشه.
آکوتاگاوا دستشو میذاره پشت گردن آتسوشی و نگهش میداره. آتسوشی دستاشو مشت میکنه، نمیدونه کجا بذارتشون.
وقتی جدا میشن، آتسوشی چشماشو باز میکنه. آکوتاگاوا خیلی نزدیکه، نگاهش تیره و گرمه.
**آتسوشی:** *(نفس نفس میزنه، مثل لبو قرمز)* ریونوسوکه...
**آکوتاگاوا:** *(زمزمه، لبخند کمرنگی)* دلم برات تنگ شده بود.
**پایان قسمت ۲۲** 🤍🖤
# قسمت ۲۲: «دیدار دوباره» 🤍🖤
**صحنه ۱ - بیرونی: کنار بندر - شب**
آتسوشی و آکوتاگاوا قرار گذاشتن. هوا سرده، باد میوزه.
آکوتاگاوا اول رسیده. وقتی آتسوشی میاد، نگاهش از سر تا پای آتسوشی میره - یه نگاه آروم و عمیق که آتسوشی رو گیج میکنه.
**آتسوشی:** *(قرمز میشه)* چرا اینجوری نگاه میکنی؟
**آکوتاگاوا:** *(آروم)* چون دلم تنگ شده بود.
آتسوشی خشکش میزنه. این رو از آکوتاگاوا انتظار نداشت.
---
**صحنه ۲ - بیرونی: کنار بندر - ادامه**
آکوتاگاوا قدمی بهش نزدیک میشه. آتسوشی نفسشو نگه میداره.
آکوتاگاوا دستشو میاره بالا، آروم گونهی آتسوشی رو لمس میکنه. آتسوشی چشماش میلرزه.
**آکوتاگاوا:** *(زمزمه)* چشماتو ببند.
آتسوشی اطاعت میکنه. قلبش داره وحشیانه میزنه.
حس میکنه آکوتاگاوا داره نزدیکتر میشه. نفسش به صورتش میخوره - سرد و آروم.
بعد لبای آکوتاگاوا آروم لبای آتسوشی رو لمس میکنه. اول خیلی آروم، مثل یه سوال. بعد وقتی آتسوشی جواب میده، عمیقتر میشه.
آکوتاگاوا دستشو میذاره پشت گردن آتسوشی و نگهش میداره. آتسوشی دستاشو مشت میکنه، نمیدونه کجا بذارتشون.
وقتی جدا میشن، آتسوشی چشماشو باز میکنه. آکوتاگاوا خیلی نزدیکه، نگاهش تیره و گرمه.
**آتسوشی:** *(نفس نفس میزنه، مثل لبو قرمز)* ریونوسوکه...
**آکوتاگاوا:** *(زمزمه، لبخند کمرنگی)* دلم برات تنگ شده بود.
**پایان قسمت ۲۲** 🤍🖤
- ۱۸۷
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط