🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۵

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۵
پرش زمانی به ماموریت ۱ ماه بعد
گزارش شده بود چند شهروند دو هیون رو توی یک شهر در شمال کره و در نزدیکی یک کارگاه متروکه دیدن
دو هیون که متوجه شده بود هارین و جونگکوک فقط به چشم همکار به همدیگه نگاه نمیکنن و البته شخص مقابل هم اینو نمیدونه
سعی کرد هارین رو با جونگکوک امتحان کنه
با خیال اینکه اگر هارین رو تهدید کنه که بلایی سر جونگکوک میاره میتونه هارین رو تسلیم خودش کنه
ولی نمیدونه که
جونگکوک
باهوش تر از این حرفهاست
بعد از اینکه گزارش به دست هارین و جونگکوک و سوهو رسید همگی به سمت اون کارگاه متروکه حرکت کردن
ویو دو هیون:
هارین منتظرم زجه زدن هاتو ببینم
ویو نویسنده:
وقتی به اونجا رسیدن طوری وانمود کردن که فقط هارین و جونگکوک اونجان
در صورتی که چندین تا از همکار های اونها هم اینجا بود تا به دستگیری و متوقف کردن دو هیون به هارین و جونگکوک کمک کنه
با ورود هارین و جونگکوک،جونگکوک با حس بدی وارد شدن
حس گرد قراره اتفاق بدی بیوفته پس بدون اینکه هارین متوجه حس بد اون بشه تمام اونجاهایی چک کرد و ای وای
جونگکوک
همون شخص بسیار احساسی
نفهمید کل قراره با سقوط یه جسم وضعیت خودشو خراب کنه ولی هارین رو برای همیشه از شر دو هیون نجات بده
حواسش بود و از قصد زیر جسمی رفت که تله برای هارین بود
و با صدای آااااخ خون بود که ازش خارج می‌شد
هارین که تا الان متوجه نشده بود با صدای آزادی که از جونگکوک شنید با سرعت فراتر از نور به سمتش دویید
از پشت سرش دو هیون با اسلحه اومد و میخواست هارین رو بگیره به این خیال که نقشش جواب داد
ولی همون موقع چندتا از همکار های هارین و جونگکوک رسیدن و دو هیون رو از پشت گرفتن و چسبوندن به دیوار دستشو دستبند زدن و آخرین چیزی که دو هیون گفت
دو هیون(با صدایی که لبریز از خشم بود):لعنتییییییییی
هارین با سرعت تمام خودوش رسوند به جونگکوک
هارین(با گریه زیاد):جونگکوک....جونگکوووووک خواهش میکنم دووم بیار تورو خدا
جونگکوک(همینطور که ازش خون‌میرفت و داشت بیهوش می‌شد و صدایی که انگار از اعماق چاه میومد):ها..هارین..دو..دوستت....دارم
هارین دلشو به دریا زد و برای چند لحظه کاملا منطق رو کنار گذاشت و تنها چیزی که براش مهم بود احساسات بود
هارین:منم..منم دوستت دارم فقط دووم بیار
در همین لحظه صدای آژیر آمبولانس به گوش می‌رسید
سریعا جونگکوک رو بلند کردن و به سمت بیمارستان حرکت کردن
هارین توی راه فقط دعا میکرد جونگکوک یکبار دیگه چشماشو باز کنه
دکتر ها گفتن جسم سنگین بوده و به مغز جونگکوک فشار زیادی آورده و نیاز به سی تی اسکن داره
وقتی جونگکوک توی اتاق سسی تی اسکن بود
هارین نمی‌خواست به احتمال های بد فکر کنه ولی مغزش همش اون رو سمت بدترین احتمالا می‌برد
مغز هارین:
اگر‌چیزیش بشه؟؟
اگر‌حافظه اس رو از دست بده؟؟
هارین توی افکار‌منفی غرق بود که با صدای دکتر عین کسی که برق گرفته باشه از جا پرید
دکتر:خانم کیم
هارین:......
دکتر(با صدای بلند تر):خانم کیم
هارین(که تازه به خودش اومده):ها.. بله بله ببخشید حواسم نبود
دکتر گفت:
ادامه دارد.....
حیحی خماری بد دردیه نه؟؟
به نظرتون چی میشه؟
جونگکوک بلایی سرش میاد؟؟
حافظه اش رو از دست میده؟؟
یا چیزیش نمیشه؟؟
حمایت عزیزای دلم
دیدگاه ها (۰)

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۴بعد از برسی های فراوان هارین ...

خوشگلا لطفا کامنت بزاریدانرژیم رو پایین میاره وقتی میبینم فق...

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۲چیزی رو دیدن که حتی برای کیم ...

🖤 سفری از سردی به گرمی | پارت ۳که یهو حس کرد تحت تعقیب کسیهن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط