یادِ تو،
یادِ تو،
که مرا در بر می گیرد ..
ترنمِ خواستنت،
در چشمهایم خواندنی ست.
صدایِ گامهایت،
در قلبم، شنیدنی ست.
و سرودنت،
از نوکِ انگشتانم آغاز می شود.
اعجاز می کنی ..
و من، یک روزی
به کلیسا خواهم رفت؛
و تو را اعتراف خواهم کرد.
که من،
تمامِ شعرهایم را، از چشمهایِ تو به تاراج برده اَم.
و تمامِ نُت ها را،
با رقصِ موزونِ انگشت هایِ تو،
ما بینِ انگشتانم
به قطعه ای شگفت، مبدل کرده اَم.
و یک روز،
همه خواهند فهمید
که من چیزی نیستم جز ..
تو
که مرا در بر می گیرد ..
ترنمِ خواستنت،
در چشمهایم خواندنی ست.
صدایِ گامهایت،
در قلبم، شنیدنی ست.
و سرودنت،
از نوکِ انگشتانم آغاز می شود.
اعجاز می کنی ..
و من، یک روزی
به کلیسا خواهم رفت؛
و تو را اعتراف خواهم کرد.
که من،
تمامِ شعرهایم را، از چشمهایِ تو به تاراج برده اَم.
و تمامِ نُت ها را،
با رقصِ موزونِ انگشت هایِ تو،
ما بینِ انگشتانم
به قطعه ای شگفت، مبدل کرده اَم.
و یک روز،
همه خواهند فهمید
که من چیزی نیستم جز ..
تو
- ۳۳۴
- ۲۲ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط