تو که دل را به چشم مهربانت آشنا کردی

تو که دل را به چشم مهربانت آشنا کردی
چرا در نیمه راه زندگی دستم رها کردی
مرا با این همه پرهیز و دوری با چه ترفندی
ز هر بندی رها کردی، به عشقت مبتلا کردی
رُبودی با نگاهی دین و ایمان مرا یکجا
دلم را بنده و درچشم جان، خود را خدا کردی
کنون یادت نمی آید من و احساس نابم را
خدا داند که بیرحمانه بر قلبم جفا کردی
مسافر بودی و همچون پرستو عاشق رفتن
مرا وابسته ی چشمان گمراهت چرا کردی؟
ومن هرشب به پرسشهای پر تکرار خود گویم
رهایش کن که خود دانی خطا کردی خطا کردی
دیدگاه ها (۷)

من از شب های تنهایی، هزاران داستان دارمدرون دل نمی دانی، چه ...

یخِ خیابانباز شدنی نیست..مادامی که خاطرات،سرماخورده تر از بز...

با منی و خاطرت دارد هوای دیگریماه من هستی و با صدها ستاره می...

یک روز گر از ماه رُخَت دور بمانمخاموشم و بی جزر و مَد و بی ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط