همینطور که جونگکوک با بیحوصلگی قصه عجیبوغریب پنگوئن ر

همین‌طور که جونگکوک با بی‌‌حوصلگی قصه عجیب‌وغریب پنگوئن را تعریف می‌کرد، متوجه شد صدای نفس‌های هانا منظم شده. آرام سرش را نزدیک برد. هانا در خواب هم لبخند کوچکی روی لبش بود. جونگکوک ناخودآگاه دستش را برد تا تار مویی که روی صورت هانا بود را کنار بزند. زمزمه کرد: «آخه چطور می‌تونی اینقدر رو اعصاب و در عین حال...»
حرفش را خورد. قلبش یک لحظه تندتر زد. سریع از جا بلند شد تا از اتاق خارج شود، اما هانا در خواب دست او را قاپید و زیر گونه‌اش گذاشت.
هانا در خواب زمزمه کرد: «کوکی... نرو... پیشم بمون...»
جونگکوک خشکش زد. تمام جدیتش مثل یخی که جلوی خورشید قرار بگیرد، داشت ذوب می‌شد. همان‌جا روی زمین کنار تخت نشست و دستش را زیر سر هانا رها کرد. «فقط همین امشب رو می‌مونم... وروجک.»
صبح روز بعد:
جونگکوک با حس خفگی بیدار شد. چشمانش را باز کرد و دید هانا تمام قد روی او پهن شده و دارد با انگشت‌هایش مژه‌های جونگکوک را می‌شمارد!
هانا با ذوق گفت: «صبح بخیر ماشینِ یخ! مژه‌هات ۱۲۷ تاست! حالا پاشو برام پنکیک قلبی درست کن!»
جونگکوک: «....»
دیدگاه ها (۹)

بعد از آن لحظات شیرین در شرکت، ابرهای تیره کم‌کم بر آسمان زن...

دست‌های لرزان هانا را توی دست‌های بزرگش گرفت و با صدایی بم ک...

جونگکوک که دید هانا روی مبل خوابش برده، نفسی از سر آسودگی کش...

جونگکوک که دید چاره‌ای ندارد، با نفوذش توانست فقط اجازه ورود...

#رُز_زخمی_منPart. 62هواپیما در ارتفاع اوج قرار داشت و شهر زی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط