🦢 پارت نهم | شروع بازی
🦢 پارت نهم | شروع بازی
صبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدار شد.
وقتی وارد آشپزخانه شد، صدای خندهی دوستدختر جنگکوک را شنید.
دختر روی صندلی نشسته بود و گوشیاش را نگاه میکرد.
با دیدن لیانا، گوشی را کنار گذاشت.
— صبح بخیر.
لیانا مؤدبانه جواب داد:
— صبح بخیر.
دختر لبخند زد.
— دیشب جنگکوک خیلی ازت دفاع کرد.
لیانا لیوان آب را روی میز گذاشت.
— فکر کنم فقط نمیخواست دعوا بشه.
— واقعاً؟
— آره.
دختر خندید.
— تو خیلی سادهای، لیانا.
لیانا چیزی نگفت.
دختر ادامه داد:
— جنگکوک آدم سادهای نیست. آدمهای زیادی رو وارد زندگیش کرده و خیلی زود هم کنار گذاشته.
لیانا آرام گفت:
— من هیچ علاقهای به زندگی شخصی جنگکوک ندارم.
— فعلاً.
لبخند دختر محو شد.
— فقط یه نصیحت... زیادی بهش نزدیک نشو.
لیانا نگاهش کرد.
— خیالت راحت.
صدای قدمهایی از راهرو آمد.
جنگکوک وارد آشپزخانه شد.
— صبح بخیر.
لیانا جواب داد:
— صبح بخیر.
دختر سریع از جا بلند شد و بازوی جنگکوک را گرفت.
— عزیزم، بریم؟ قرار بود امروز با هم برای لباسهای مراسم بریم.
جنگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— بعداً.
— ولی گفتی—
— گفتم بعداً.
لیانا سعی کرد توجهی نکند و از آشپزخانه خارج شد.
اما قبل از اینکه از در بیرون برود، صدای جنگکوک را شنید:
— با لیانا کاری نداشته باش.
لیانا ایستاد.
دوستدخترش با عصبانیت گفت:
— چرا اینقدر ازش دفاع میکنی؟
جنگکوک سرد جواب داد:
— چون نمیخوام کسی توی این خونه اذیتش کنه.
---
آن روز، لیانا سر کار بود.
یکی از بچهها نقاشیای را به او داد.
— خانم لیانا! این شما و خانوادهتونه!
لیانا به نقاشی نگاه کرد.
سه نفر کنار هم کشیده شده بودند.
مادرش، خودش...
و جنگکوک.
لبخند زد.
— خیلی قشنگه.
بچه با ذوق پرسید:
— جنگکوک هم داداشته؟
لیانا برای لحظهای مکث کرد.
— ناتنیه.
کودک لبخند زد.
— پس الان خانوادهته!
لیانا چیزی نگفت.
اما همان جمله تا آخر روز در ذهنش ماند.
خانواده...
کلمهای که برای جنگکوک هنوز معنای پیچیدهای داشت.
و برای لیانا...
کمکم داشت شکل تازهای پیدا میکرد. 🦢
پآیآن پآرت نهم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟻📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻📝
صبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدار شد.
وقتی وارد آشپزخانه شد، صدای خندهی دوستدختر جنگکوک را شنید.
دختر روی صندلی نشسته بود و گوشیاش را نگاه میکرد.
با دیدن لیانا، گوشی را کنار گذاشت.
— صبح بخیر.
لیانا مؤدبانه جواب داد:
— صبح بخیر.
دختر لبخند زد.
— دیشب جنگکوک خیلی ازت دفاع کرد.
لیانا لیوان آب را روی میز گذاشت.
— فکر کنم فقط نمیخواست دعوا بشه.
— واقعاً؟
— آره.
دختر خندید.
— تو خیلی سادهای، لیانا.
لیانا چیزی نگفت.
دختر ادامه داد:
— جنگکوک آدم سادهای نیست. آدمهای زیادی رو وارد زندگیش کرده و خیلی زود هم کنار گذاشته.
لیانا آرام گفت:
— من هیچ علاقهای به زندگی شخصی جنگکوک ندارم.
— فعلاً.
لبخند دختر محو شد.
— فقط یه نصیحت... زیادی بهش نزدیک نشو.
لیانا نگاهش کرد.
— خیالت راحت.
صدای قدمهایی از راهرو آمد.
جنگکوک وارد آشپزخانه شد.
— صبح بخیر.
لیانا جواب داد:
— صبح بخیر.
دختر سریع از جا بلند شد و بازوی جنگکوک را گرفت.
— عزیزم، بریم؟ قرار بود امروز با هم برای لباسهای مراسم بریم.
جنگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— بعداً.
— ولی گفتی—
— گفتم بعداً.
لیانا سعی کرد توجهی نکند و از آشپزخانه خارج شد.
اما قبل از اینکه از در بیرون برود، صدای جنگکوک را شنید:
— با لیانا کاری نداشته باش.
لیانا ایستاد.
دوستدخترش با عصبانیت گفت:
— چرا اینقدر ازش دفاع میکنی؟
جنگکوک سرد جواب داد:
— چون نمیخوام کسی توی این خونه اذیتش کنه.
---
آن روز، لیانا سر کار بود.
یکی از بچهها نقاشیای را به او داد.
— خانم لیانا! این شما و خانوادهتونه!
لیانا به نقاشی نگاه کرد.
سه نفر کنار هم کشیده شده بودند.
مادرش، خودش...
و جنگکوک.
لبخند زد.
— خیلی قشنگه.
بچه با ذوق پرسید:
— جنگکوک هم داداشته؟
لیانا برای لحظهای مکث کرد.
— ناتنیه.
کودک لبخند زد.
— پس الان خانوادهته!
لیانا چیزی نگفت.
اما همان جمله تا آخر روز در ذهنش ماند.
خانواده...
کلمهای که برای جنگکوک هنوز معنای پیچیدهای داشت.
و برای لیانا...
کمکم داشت شکل تازهای پیدا میکرد. 🦢
پآیآن پآرت نهم...📝⃢💍
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای یه پارت بعدی:(برای هر سه پارت برسون ناناص😁)
ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟻📝
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟹𝟶📝
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻📝
- ۳.۳k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط