پارت ۹۲ | «حرفهایی که باید زده میشد...»
پارت ۹۲ | «حرفهایی که باید زده میشد...»
صبح روز بعد...
هوا برخلاف چند روز گذشته، آفتابی بود.
اما دل مانلی و تهیونگ...
هنوز کمی ابری مانده بود.
---
بعد از پایان تمرین...
تهیونگ کنار درِ اتاق طراحی منتظر ایستاده بود.
همانطور که قول داده بودند.
چند دقیقه بعد...
مانلی از اتاق بیرون آمد.
وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد...
لبخند کمرنگی زد.
«منتظر من بودی؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«آره...»
---
هر دو آرام به سمت حیاط کوچک شرکت رفتند.
جایی که معمولاً کسی رفتوآمد نمیکرد.
چند لحظه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
فقط صدای باد میان درختها شنیده میشد.
---
تهیونگ بالاخره سکوت را شکست.
«اون روز...»
«شنیدم یکی گفت شاید بخوای از شرکت بری.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«کی همچین چیزی گفته؟»
---
تهیونگ آهسته گفت:
«مهم نیست کی...»
«فقط... از همون روز نتونستم آروم باشم.»
«هر بار میخواستم ازت بپرسم... میترسیدم جوابش "آره" باشه.»
---
مانلی چند ثانیه ماتش برد.
بعد خیلی آرام خندید.
«من؟ برم؟»
سرش را تکان داد.
«اصلاً همچین تصمیمی ندارم.»
---
تهیونگ انگار نفسش را تازه آزاد کرد.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
---
مانلی کمی مکث کرد.
بعد آرام گفت:
«منم یه سوءتفاهم داشتم...»
تهیونگ با دقت گوش داد.
«اون شب مهمونی...»
«وقتی دیدم اون استایلیست کنار تو بود...»
«بیدلیل ناراحت شدم.»
---
تهیونگ با تعجب گفت:
«به خاطر اون؟»
مانلی با خجالت سرش را پایین انداخت.
«بعد فهمیدم... اصلاً دلیلی برای ناراحتی نداشتم.»
---
چند لحظه سکوت...
بعد تهیونگ آرام خندید.
«پس هر دومون...»
«الکی خودمون رو اذیت کردیم.»
مانلی هم خندید.
«آره...»
---
در همان لحظه...
صدای جیهوپ از دور بلند شد.
«آهاااا!»
هر دو با تعجب برگشتند.
جیهوپ، جیمین و جونگکوک از پنجره سالن تمرین سرک کشیده بودند.
جیهوپ با خنده گفت:
«بالاخره آشتی کردین؟»
جیمین دست زد.
«من از اول میگفتم این دوتا بیشتر از سه روز نمیتونن با هم قهر باشن!»
جونگکوک هم خندید.
«هیونگ، بالاخره لبخند زدی!»
---
تهیونگ از خجالت خندید.
«شما واقعاً کار دیگهای ندارین؟»
جیهوپ جواب داد:
«نه! این از تمرین جذابتره!»
همه خندیدند.
حتی مانلی هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
---
وقتی اعضا رفتند...
تهیونگ و مانلی دوباره به هم نگاه کردند.
این بار...
دیگر خبری از فاصله نبود.
فقط آرامش...
و لبخندی که هر دو مدتها دنبالش بودند.
---
پایان پارت ۹۲... 🤍✨
«بعضی سوءتفاهمها فقط با چند جملهی صادقانه تمام میشوند؛ اما همان چند جمله، میتوانند دو نفر را از همیشه به هم نزدیکتر کنند.»
صبح روز بعد...
هوا برخلاف چند روز گذشته، آفتابی بود.
اما دل مانلی و تهیونگ...
هنوز کمی ابری مانده بود.
---
بعد از پایان تمرین...
تهیونگ کنار درِ اتاق طراحی منتظر ایستاده بود.
همانطور که قول داده بودند.
چند دقیقه بعد...
مانلی از اتاق بیرون آمد.
وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد...
لبخند کمرنگی زد.
«منتظر من بودی؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«آره...»
---
هر دو آرام به سمت حیاط کوچک شرکت رفتند.
جایی که معمولاً کسی رفتوآمد نمیکرد.
چند لحظه...
هیچکدام چیزی نگفتند.
فقط صدای باد میان درختها شنیده میشد.
---
تهیونگ بالاخره سکوت را شکست.
«اون روز...»
«شنیدم یکی گفت شاید بخوای از شرکت بری.»
مانلی با تعجب نگاهش کرد.
«چی؟»
«کی همچین چیزی گفته؟»
---
تهیونگ آهسته گفت:
«مهم نیست کی...»
«فقط... از همون روز نتونستم آروم باشم.»
«هر بار میخواستم ازت بپرسم... میترسیدم جوابش "آره" باشه.»
---
مانلی چند ثانیه ماتش برد.
بعد خیلی آرام خندید.
«من؟ برم؟»
سرش را تکان داد.
«اصلاً همچین تصمیمی ندارم.»
---
تهیونگ انگار نفسش را تازه آزاد کرد.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
«واقعاً؟»
«واقعاً.»
---
مانلی کمی مکث کرد.
بعد آرام گفت:
«منم یه سوءتفاهم داشتم...»
تهیونگ با دقت گوش داد.
«اون شب مهمونی...»
«وقتی دیدم اون استایلیست کنار تو بود...»
«بیدلیل ناراحت شدم.»
---
تهیونگ با تعجب گفت:
«به خاطر اون؟»
مانلی با خجالت سرش را پایین انداخت.
«بعد فهمیدم... اصلاً دلیلی برای ناراحتی نداشتم.»
---
چند لحظه سکوت...
بعد تهیونگ آرام خندید.
«پس هر دومون...»
«الکی خودمون رو اذیت کردیم.»
مانلی هم خندید.
«آره...»
---
در همان لحظه...
صدای جیهوپ از دور بلند شد.
«آهاااا!»
هر دو با تعجب برگشتند.
جیهوپ، جیمین و جونگکوک از پنجره سالن تمرین سرک کشیده بودند.
جیهوپ با خنده گفت:
«بالاخره آشتی کردین؟»
جیمین دست زد.
«من از اول میگفتم این دوتا بیشتر از سه روز نمیتونن با هم قهر باشن!»
جونگکوک هم خندید.
«هیونگ، بالاخره لبخند زدی!»
---
تهیونگ از خجالت خندید.
«شما واقعاً کار دیگهای ندارین؟»
جیهوپ جواب داد:
«نه! این از تمرین جذابتره!»
همه خندیدند.
حتی مانلی هم نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
---
وقتی اعضا رفتند...
تهیونگ و مانلی دوباره به هم نگاه کردند.
این بار...
دیگر خبری از فاصله نبود.
فقط آرامش...
و لبخندی که هر دو مدتها دنبالش بودند.
---
پایان پارت ۹۲... 🤍✨
«بعضی سوءتفاهمها فقط با چند جملهی صادقانه تمام میشوند؛ اما همان چند جمله، میتوانند دو نفر را از همیشه به هم نزدیکتر کنند.»
- ۳۷۲
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط