「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」

#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 101
✦.................................

مکث کوتاهی کرد نگاهش روی صورت دختر ثابت ماند

_ یا مجبور میشم تا آخر شب اینجا کنار خودم نگهت دارم که دردسر جدید درست نکنی.

چشم‌های آیلین گرد شد

+ این تهدید بود؟

_ یه هشدار دوستانه

لینا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند، خنده‌اش بلند شد.

لینا: وای خدا...

آیلین به او نگاه مرگباری انداخت لینا فوراً دست‌هایش را بالا برد

لینا: من هیچی نگفتم.

وقتی آیلین دوباره برگشت، دید تهیونگ هنوز منتظر ایستاده؛ بی‌حرکت، آرام اما نگاهش از روی او برداشته نمی‌شد و همین باعث شد قلبش کمی نامنظم بزند لبش را روی هم فشار داد

چند ثانیه سکوت ماند نگاهش ناخودآگاه روی چشم‌های تهیونگ قفل شد و همان لحظه متوجه آن نگاه سنگین و ثابتش شد

+ چی شده؟

تهیونگ خیلی آرام جواب داد:

_ به اسم صدام کن.

آیلین ابرو بالا انداخت

+ نه

نگاه تهیونگ برای یک لحظه خیلی کوتاه روی صورتش ماند، بعد آرام پایین‌تر رفت؛ روی لباسش، روی جزئیات ساده‌ای که زیر نور سالن برق می‌زد. نفسش را خیلی آهسته بیرون داد، انگار درگیر چیزی شده باشد

_ فقط یه بار

برای اولین بار چیزی شبیه مکث در نگاهش افتاد، نه از سر شوخی، نه از لجبازی... بیشتر شبیه نیاز

آیلین لبخند کوچکی زد، انگار می‌خواست اذیتش کند

+ نمیخوام

برای چند ثانیه سکوت شد صدای موسیقی دورتر شد، جمعیت انگار محو شد و فقط فاصله‌ی بین نگاه‌هایشان باقی ماند

بعد تهیونگ خیلی آرام دوباره نگاهش را بالا آورد

_ بیا

+ فقط چون پیشنهاد دادنت افتضاح بود

برای اولین بار چیزی شبیه لبخند خیلی کوتاه در چهره تهیونگ نشست

_ هر دلیلی که دوست داری.

و بدون اینکه دستش را رها کند، او را به سمت نورهای گرم وسط سالن برد.

نورهای طلایی روی زمین می‌رقصیدند و موسیقی آرام مثل موجی نرم داخل سالن جریان داشت. وقتی تهیونگ دست آیلین را گرفت و میان جمعیت برد، قلب هر دو عجیب آرام و در عین حال ناآرام شده بود.

آیلین سعی کرد نگاهش را از او بدزد اما موفق نشد.

تهیونگ مقابلش ایستاد؛ چند ثانیه فقط نگاهش کرد بعد خیلی آرام دستش را بالا آورد انگشت‌هایش دور دست دختر حلقه شد. دست دیگرش روی کمر او نشست، نه بیش از حد نزدیک نه بیش از حد دور فقط جایی که باید باشد.

آیلین نفسش را آهسته بیرون داد

+ فرمانده، تو همیشه اینقدر رسمی میرقصی؟

تهیونگ نگاهش را از صورتش برنداشت.

_ تو همیشه اینقدر حرف میزنی؟

لبخند روی لب‌های آیلین نشست.

+ خودت بهتر میدونی.. جناب فرمانده!

موسیقی آرام‌تر شد حرکت‌هایشان هماهنگ بود؛ قدم‌های کوتاه چرخش‌های آرام انگار از قبل بارها این صحنه را تمرین کرده باشند
آیلین اول حواسش به رقص بود.

بعد به دست گرم مرد روی کمرش بعد به نگاهش.
و بعد... دیگر هیچ‌چیز جز همان نگاه وجود نداشت

تهیونگ هم متوجه شد؛ برای اولین بار در تمام سال‌های زندگی‌اش، نتوانست نگاهش را از کسی بگیرد نه از روی صورتش نه از لبخند کوچکش، نه از چشم‌هایی که هر بار به او نگاه می‌کردند، چیزی درون سینه‌اش را به هم می‌ریختند

چند ثانیه، شاید بیشتر دنیا دورشان محو شده بود. موسیقی دور شده بود جمعیت دور شده بود
فقط خودشان مانده بودند.

آیلین آرام پلک زد؛ و همان لحظه چیزی را در نگاه تهیونگ دیدچیزی که تا آن شب ندیده بود. و عجیب‌تر اینکه...
همان چیز را در قلب خودش هم حس کرد.

نه هیجان، نه کنجکاوی، نه علاقه، چیزی عمیق‌تر، چیزی ترسناک‌تر، و خیلی زیباتر نفسش برای لحظه‌ای گیر کرد.

تهیونگ هم انگار همان لحظه فهمید چون نگاهش برای یک ثانیه لرزید. خیلی کوتاه. خیلی نامحسوس. اما لرزید.
انگار دیواری درونش ترک خورده باشد.

موسیقی آرام به پایان رسید صدای تشویق مهمان‌ها بلند شد اما هیچ‌کدام متوجه نشدند.

آیلین اولین کسی بود که نگاهش را پایین انداخت؛ قلبش هنوز تند میزد

تهیونگ دستش را رها نکرد، فقط خیلی آرام گفت:

_ بیا.

و دوباره او را سمت میزها برد.

لینا همان لحظه که آن دو را دید، دهانش باز ماند.

لینا: وای خدای من...

+ چی؟

لینا با ناباوری به هر دو نگاه کرد.

لینا: هیچی...

ولی اون هیچی نبود، اصلاً هیچی نبود.

چند متر آن‌طرف‌تر، یونجین تمام مدت آن‌ها را دیده بود؛ تمام نگاه‌ها تمام لبخندها تمام لحظه‌هایی که نباید وجود می‌داشتند. و هر ثانیه بیشتر از قبل آتش می‌گرفت.
دستش دور لیوان جمع شد.

چشم‌هایش روی آیلین ثابت ماند بعد خیلی آرام به سمت یکی از گارسون‌ها رفت چند اسکناس تا شده داخل دستش گذاشت.

یونجین: نوشیدنی رو ببر برای اون دختره.
دیدگاه ها (۲)

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 102✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 100✦....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 99✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 80✦.....

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」 مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 93✦.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط