پارت
پارت ۴۰
بعد از اینکه وارد سالن شدند، اوبیتو سعی کرد دنبال اشنا ها بگردد تا ببیند سر کدام میز باید بشینند. هنوز دست کاکاشی را گرفته بود. همانطور که داشت نگاه میکرد دخترکی امد سمتشان. رین بود، مثل همه لباس نو و رسمی پوشیده بود.
R:"عه سلام بچه ها، چه لباساتون میاد بهتون."
اوبیتو که از دیدن رین خوشحال شده بود با لبخند دست داد:"عه سلام رین. مرسی دامن تو هم خیلی خوشگله."
بعد کاکاشی تازه رین را دید چون داشت در دیوار را نگاه میکرد.
K:"سلام رین چطوری؟"
R:"سلام کاکاشی. میگم بیاین بشینین اونطرف. میناتو سنسه و خاله کوشینا هم اونجان."
بعد بردشان طرف میزی که تیم هفت قرار بود بنشینند. با میناتو و کوشینا هم حسابی سلام علیک کردند قبل از اینکه بنشینند.
O:"چقد همه چی پولداریه."
و سعی کرد به یک نمکدان بلوری که روی میز بود دست بزند که کاکاشی دستش را پس زد:"دست نزن بیوفته بشکنه بدبخت میشیم."
بعد میناتو با لبخند همیشگی اش سر صحبت را باز کرد:"خوشحالم که بالاخره با هم کنار اومدین، حالا دست همم میگیرین."
اوبیتو و کاکاشی تازه یادشان امد هنوز ول نکرده اند، سریع دست هم را ول کردند و روی صندلی مبلی از هم دور شدند. رین با دستش لبخندش را پوشاند.
O:"چی، نه بابا. اتفاقی بود."
K:"اره فکر کردم دسته مبله."
ولی صندلی مبلی ها اصلا دسته نداشتند و ان ها داشتند به طرز مسخره ای استرسی رفتار میکردند. و از همینجا میناتو کمی از قضیه بو برد. یک نگاه به کوشینا انداخت، او هم که انگار بهش نازل شده فهمید.
Ku:"-چشمم روشن انگار اینجا دوتا کفتر عا"
ولی اوبیتو سریع دستش را کوبید روی میز و پرید وسط حرف کوشینا تا نتواند تمامش کند:"عه وا چه شانسی اینجا دو تا کفترم هست."
و صاف به یک قفس که تویش دوتا قناری بود اشاره کرد. خیلی شانس اوردند، کاکاشی با نفس راحتی تکیه داد به مبل.
K:"اره چه کفترای خوشگلی."
●
وقتی بالاخره هوکاگه امد و کلی راجب دهکده و اراده ی ملت صحبت کرد، نوشیدنی ها را پخش کردند. و موزیک، البته، تا کسانی که دلشان میخواهد بروند برقصند.
R:"داره حوصلم سر میره."
O:"ارهه میمونا به اونایی که ۱۸ سال نیستن اب پرتغال دادن. من بدم میاد."
K:"نه پس میخوای مشروب بخور. بعدش اون بلایی که سر خاله کوشینا اومد سرت میاد."
کاکاشی با کنایه گفت و به کوشینا که از شدت مستی به میناتو تکیه داده بود اشاره کرد. اوبیتو پوزخند زد:"کی میدونه شاید واقعا حال میده."
بعد رین که پایه ی همه چیز بود زد به شانه ی اوبیتو:"چطوره یواشکی بریم تو انبار یکم بخوریم؟"
چشم های اوبیتو با این ایده برق زد، باعث شد دل کاکاشی بلرزد. سریع سعی کرد جلویشان را بگیرد.
K:"بچه ها، نه. کسی قرار نیست اینجا مشروب بخوره ما زیادی زیر سنشیم."
●
K:"هه هه اره بچه ها داشتیم چی میگفتیم؟"
کاکاشی که از شدت مستی نمیتوانست خنده اش را کنترل کند گفت. خودش گفته بود نیایند ولی اوبیتو و رین به زور کشیدنش تو انبار و حالا...
O:"حاجی ستاره میبینم وای."
R:"اونا بشکه ن خنگول."
اوبیتو و رین هم که کامل حس داغی مشروب ان ها را گرفته بود و کم کم داشتند توهم میزدند. سه تایی تو انباری ولو شده بودند و با سومین لیوان حسابی مست شده بودند.
R:"میگما شما دوتا واقعا چیزی بینتونه؟"
رین گفت و با خماری به انها نگاه کرد. اوبیتو پوزخند گیجی زد و بازویش را حلقه کرد دور شانه ی کاکاشی:"هاااا اره. یه چیزایی...(سکسکه)...بینمونه."
رین هم که از همان زمانی که هم را دیده بودند ان ها را با هم شیپ میکرد سوت اهسته ای زد:"چه باحال. همو بوسیدین؟"
با این سوال اوبیتو و کاکاشی نگاهی به هم انداختند. هیچ نمیفهمیدند دارند چیکار میکنند. بعد کاکاشی کمی خندید:"نه هنوز."
رین هم که منتظر فرصت بود کمی خم شد جلو:"عه خب چرا الان...(سکسکه)...نمیبوسین؟"
اوبیتو و کاکاشی چند لحظه همدیگر را نگاه کردند، بعد از روی گیجی و حسی که به هم داشتند قبول کردند. کاکاشی شل و ول ماسکش را کشید پایین:"ازمون عکس نگیری."
رین هم که کامل یچیز دیگر شنیده بود دوربینش را اورد بالا و نیشخند مستی زد:"نگران نباش فیلم میگیرم."
بعد از اینکه وارد سالن شدند، اوبیتو سعی کرد دنبال اشنا ها بگردد تا ببیند سر کدام میز باید بشینند. هنوز دست کاکاشی را گرفته بود. همانطور که داشت نگاه میکرد دخترکی امد سمتشان. رین بود، مثل همه لباس نو و رسمی پوشیده بود.
R:"عه سلام بچه ها، چه لباساتون میاد بهتون."
اوبیتو که از دیدن رین خوشحال شده بود با لبخند دست داد:"عه سلام رین. مرسی دامن تو هم خیلی خوشگله."
بعد کاکاشی تازه رین را دید چون داشت در دیوار را نگاه میکرد.
K:"سلام رین چطوری؟"
R:"سلام کاکاشی. میگم بیاین بشینین اونطرف. میناتو سنسه و خاله کوشینا هم اونجان."
بعد بردشان طرف میزی که تیم هفت قرار بود بنشینند. با میناتو و کوشینا هم حسابی سلام علیک کردند قبل از اینکه بنشینند.
O:"چقد همه چی پولداریه."
و سعی کرد به یک نمکدان بلوری که روی میز بود دست بزند که کاکاشی دستش را پس زد:"دست نزن بیوفته بشکنه بدبخت میشیم."
بعد میناتو با لبخند همیشگی اش سر صحبت را باز کرد:"خوشحالم که بالاخره با هم کنار اومدین، حالا دست همم میگیرین."
اوبیتو و کاکاشی تازه یادشان امد هنوز ول نکرده اند، سریع دست هم را ول کردند و روی صندلی مبلی از هم دور شدند. رین با دستش لبخندش را پوشاند.
O:"چی، نه بابا. اتفاقی بود."
K:"اره فکر کردم دسته مبله."
ولی صندلی مبلی ها اصلا دسته نداشتند و ان ها داشتند به طرز مسخره ای استرسی رفتار میکردند. و از همینجا میناتو کمی از قضیه بو برد. یک نگاه به کوشینا انداخت، او هم که انگار بهش نازل شده فهمید.
Ku:"-چشمم روشن انگار اینجا دوتا کفتر عا"
ولی اوبیتو سریع دستش را کوبید روی میز و پرید وسط حرف کوشینا تا نتواند تمامش کند:"عه وا چه شانسی اینجا دو تا کفترم هست."
و صاف به یک قفس که تویش دوتا قناری بود اشاره کرد. خیلی شانس اوردند، کاکاشی با نفس راحتی تکیه داد به مبل.
K:"اره چه کفترای خوشگلی."
●
وقتی بالاخره هوکاگه امد و کلی راجب دهکده و اراده ی ملت صحبت کرد، نوشیدنی ها را پخش کردند. و موزیک، البته، تا کسانی که دلشان میخواهد بروند برقصند.
R:"داره حوصلم سر میره."
O:"ارهه میمونا به اونایی که ۱۸ سال نیستن اب پرتغال دادن. من بدم میاد."
K:"نه پس میخوای مشروب بخور. بعدش اون بلایی که سر خاله کوشینا اومد سرت میاد."
کاکاشی با کنایه گفت و به کوشینا که از شدت مستی به میناتو تکیه داده بود اشاره کرد. اوبیتو پوزخند زد:"کی میدونه شاید واقعا حال میده."
بعد رین که پایه ی همه چیز بود زد به شانه ی اوبیتو:"چطوره یواشکی بریم تو انبار یکم بخوریم؟"
چشم های اوبیتو با این ایده برق زد، باعث شد دل کاکاشی بلرزد. سریع سعی کرد جلویشان را بگیرد.
K:"بچه ها، نه. کسی قرار نیست اینجا مشروب بخوره ما زیادی زیر سنشیم."
●
K:"هه هه اره بچه ها داشتیم چی میگفتیم؟"
کاکاشی که از شدت مستی نمیتوانست خنده اش را کنترل کند گفت. خودش گفته بود نیایند ولی اوبیتو و رین به زور کشیدنش تو انبار و حالا...
O:"حاجی ستاره میبینم وای."
R:"اونا بشکه ن خنگول."
اوبیتو و رین هم که کامل حس داغی مشروب ان ها را گرفته بود و کم کم داشتند توهم میزدند. سه تایی تو انباری ولو شده بودند و با سومین لیوان حسابی مست شده بودند.
R:"میگما شما دوتا واقعا چیزی بینتونه؟"
رین گفت و با خماری به انها نگاه کرد. اوبیتو پوزخند گیجی زد و بازویش را حلقه کرد دور شانه ی کاکاشی:"هاااا اره. یه چیزایی...(سکسکه)...بینمونه."
رین هم که از همان زمانی که هم را دیده بودند ان ها را با هم شیپ میکرد سوت اهسته ای زد:"چه باحال. همو بوسیدین؟"
با این سوال اوبیتو و کاکاشی نگاهی به هم انداختند. هیچ نمیفهمیدند دارند چیکار میکنند. بعد کاکاشی کمی خندید:"نه هنوز."
رین هم که منتظر فرصت بود کمی خم شد جلو:"عه خب چرا الان...(سکسکه)...نمیبوسین؟"
اوبیتو و کاکاشی چند لحظه همدیگر را نگاه کردند، بعد از روی گیجی و حسی که به هم داشتند قبول کردند. کاکاشی شل و ول ماسکش را کشید پایین:"ازمون عکس نگیری."
رین هم که کامل یچیز دیگر شنیده بود دوربینش را اورد بالا و نیشخند مستی زد:"نگران نباش فیلم میگیرم."
- ۳.۳k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط