دختر بود و

دختر بود و
شانه هایش
زیربار حرف های سنگین
خسته بود...
آن قدرکه می توانست
سال ها بخوابد و
بوی جنازه ای بلند نشود..
دیدگاه ها (۱)

تمام شببا تبریبر اندوه من می‌کوفتخواب اما آمد وسنگ‌های خونین...

p30

رها🦋 پاییز دارد نزدیک می شود..🍂آرام و بی صدابا چمدانی پر از ...

دلم دوست داشتنے مےخواهدانحصارے ...از آن‌ها ڪہ فقط سهم دل یڪ ...

#صبح، وقتی #خورشید تازه پنجه‌های طلایی‌اش را از لای پرده‌ها ...

♨️پزشکیان: می‌خواهند ما با ذلت با آنان مذاکره کنیم؛ ما می‌می...

یک عده امروز می‌گویند: «صنعت هسته‌ای را بدهیم برود، راحت‌تر ...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

«توریسم شکار انسان»شکار انسان در قلب اروپا؛ تفریح تلخ ثروتمن...

‍ حرف‌های ما هنوز ناتمام ....تا نگاه می‌کنی وقت رفتن استباز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط