part 53

part 53

یونگی دستشو گرفت و گذاشت روی پای خودش و آروم آروم بانداژش رو باز کرد،بعد با یکم پنبه تمیزش کرد و گاز استریل گذاشت و بانداژش جدیدی زد و با گیره فیکسش کرد.

یونگی« خوب کوچولو دستت تموم شد، زیاد که درد نداشت؟»

&نه دیگه مثل اولا درد نداره

یونگی« خوبه این یعنی داره درست میشه»

یونگی یکم اومد نزدیک تر و صورتشو آروم با دست آزادش گرفت و چسب پیشونیش رو باز کرد و بعد از تمیز کردن اونم پانسمان کرد.

یونگی« تموم شد»

& ممنونم داداش

جونگکوک از گوشه سالن بلند شد و اومد نشست پیش آلینا.

جونگکوک« هیونگ پماد صورتشو من میزنم»

یونگی« باشه بیا »

یونگی پماد رو از جعبه در آورد و داد بهش.

جونگکوک در تیوب و باز کرد و از پماد رو از روی انگشت هاش و یکم گرم کرد بعدش آروم آروم زد روی خراش های ریزی که روی گونش بود و فوت کرد تا خشک بشن میخواست ببنده که دید یه خراشی که نسبت به بقیشون عمیق تره روی چونش مونده.

واسه همین دوباره پماد زد و چون اون یکی هارو بدون درد زده بود فکر کرد اینم درد نداره و همون‌طوری زد روی چونش و با یکم فشار نوک انگشتش پخشش کرد که باعث شد آلینا دردش بگیره و صورتش بره تو هم و سرشو فوری بکشه عقب.

& آخ

پسرا که حواسشون پرت بود با صداش برگشتن، جین فوری نگران شد و جونگکوک رو مقصر دونست.

جین« کوک چیکار میکنی آروم تر»

جونگکوک اصلا نمی دونست از چی دردش گرفته و گیج شد.

جونگکوک« من کاری نکردم هیونگ»

نامجون که دید جونگکوک دستپاچه شده گفت:

نامجون« تقصیر جونگکوک نبودش که فکر میکنم یکی از زخماش عمیق تر از اون یکی ها بود واسه همین یهویی دردش گرفت،مگه نه آلینا؟»

& بله چونم یکم بیشتر زخمی شده بود واسه همینه ورگنه زیاد دردم نیومدم

بعدشم رو کرد به جونگکوک و دستشو گذاشت روی دستش چون دید یکم ناراحت شد.

& داداش شما ادامه بدین تقصیر شما نبود

جیمین آروم تو گوش تهیونگ گفت:«خدایا چقدر این بچه مهربونه»

تهیونگ« آره خیلی »

جونگکوک« مطمئنی درد نداری؟»

& نه

جونگکوک« باشه »

جونگکوک اینبار کرم رو زد به نوک گوش پا کن و با اون آروم آروم کشید روی زخمش و وقتی تموم شد اینم مثل اون یکی ها فوت کرد.

جونگکوک« تموم شد »

& مرسییی

جونگکوک بلند شد که هم جعبه رو بزاره سر جاش هم دستاشو بشوره که جینم رفت پیشش.

جین« کوک »

جونگکوک« جانم هیونگ »

جین« بابت یکم قبل معذرت میخوام بد حرف زدم »

جونگکوک« نه هیونگ تقصیر تو نبود من خودمم خیلی ترسیدم حق داشتی،ولی جدا آلینا با اینکه دردش گرفته بود خیلی مهربون و آروم برخورد کرد»

جین« آره دردش گرفته بود اما نگران بود تو ناراحت نباشی »

جونگکوک« هیونگ »

جین« بله »

جونگکوک« یه چیزی بگم فکر نمیکنی مسخرست »

جین« نه بگو »

جونگکوک« از موقعی که آلینا اومده پیشمون خیلی حس عجیبی دارم »

جین« چه حسی »

جونگکوک « احساس میکنم همیشه یه بخشی از وجودم بهش نیاز داشته چون وقتی پیششم خیلی آرومم خیلی حالم خوبه وقتی میخنده خوشحال میشم وقتی درد میکشه منم ناراحت میشم »

جین« خوب فکر کنم این هموم حس خواهر برادریه»

جونگکوک« تو همچین حسی نداری؟»

جین« چرا خوب منم واقعا حس عجیبی دارم یه حسی که انگار باید مراقبش باشم تا چیزی اذیتش نکنه »

جونگکوک« یعنی بنظرت اونم این حس هارو داره؟»

جین« اگه بگم نه که دروغ گفتم»

جونگکوک« چطور؟»

جین « خوب من بچه های زیادی به سن آلینا دیدم و میدونم که با هفت نفری که توی زندگیشون تا حالا ندیدن نمیتونن یهویی ارتباط بگیرن ولی آلینا خیلی داره خوب پیش میره با ما پس بنظرم اونم مارو امن میدونه و به عنوان برادراش قبول کرده»

جونگکوک« هیونگ واقعا با این حرفت حالمو خوب کردی »

جیهوپ که کنجکاو شد اونا دارن بهم چی میگن اومد پیششون توی آشپزخونه.

جیهوپ« شما دوتا اینجا چیکار میکنید دو ساعته »

جین« کار خاصی نمیکنیم »

جونگکوک « ما هم داشتیم میومدیم بریم»

پسرا برگشت سالن!

ادامه دارد.‌..
دیدگاه ها (۶)

پروفایلمو عوض کردما خوشگلا🦋✨

از فیکاش اکلیل می‌باره حتما پیشنهاد میکنم فالوش کنید↓@irene....

@luna.fakeفالوش کنید قشنگام من خودم خوندم فیکاشو و پیشنهاد م...

part 24یونگی یکم بیشتر بهش نزدیک شد و دستش رو گذاشت نزدیک دس...

part 38صبح//پسرا از صبح زود بیدار شده بودن و صبحونه رو آماده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط