میان عشق و درد
میان عشق و درد
---
پارت چهارم:
اون بعدازظهر، تهیونگ یونا رو به یه کافهی کوچک نزدیک پارک دعوت کرد. هوا خنک بود و صدای بارون ریز روی پنجره میافتاد. یونا با لبخند گفت: «کافهی تو همیشه یه جور حس خاص داره.» تهیونگ هم با شیطنت گفت: «آره، مخصوص ما دوتا!»
نشستن و یه نوشیدنی گرم سفارش دادن. تهیونگ همیشه عادت داشت داستانای عجیب و غریب از بچگیهاش تعریف کنه و یونا با هر داستانش کلی میخندید. امروز داستان دربارهی یه خرگوش گمشده بود که تهیونگ با خودش بزرگ کرده بود.
بعد از مدتی، تهیونگ با یه نگاه جدی گفت: «میدونی، یه چیزی هست که همیشه میخواستم بهت بگم…» یونا کمی کنجکاو شد و سرش رو کج کرد. ولی تهیونگ لبخند زد و گفت: «نه، بذار فعلاً بمونه، یه راز کوچیک بین ما بمونه.» یونا خندید و گفت: «خب، اگه قراره یه راز باشه، من هم قول میدم هیچکس نفهمه.»
بعد از کافه، تصمیم گرفتن یه مسیر جدید تو پارک قدم بزنن. بارون تموم شده بود و زمین کمی خیس بود. یه پل چوبی کوچک رو دیدن که همیشه ازش رد نشده بودن. تهیونگ گفت: «یه ماجراجویی کوچیک دیگه!» یونا با هیجان قبول کرد و از پل رد شدن، خیس شدن، ولی میخندیدن.
تو نیمهی پل، یه پرندهی زخمی دیدن که افتاده بود. یونا با مهربونی گفت: «باید کمکش کنیم.» تهیونگ گفت: «آره، یه قوطی آب تو کیفم هست.» با هم پرنده رو نجات دادن و یه حس خوب از کمک به هم و موجود کوچیک داشتن.
وقتی خورشید داشت کمکم غروب میکرد، تهیونگ دستی به موهای یونا زد و گفت: «روزای ساده هم میتونن پر از خاطره باشن.» یونا لبخند زد و گفت: «با تو، حتی یه روز بارونی میتونه بهترین روز باشه.»
اون روز تموم شد، ولی یادشون موند که دوستیشون پر از لحظههای غیرمنتظره، خنده و حس خوب کنار هم بودن بود.
---
---
پارت چهارم:
اون بعدازظهر، تهیونگ یونا رو به یه کافهی کوچک نزدیک پارک دعوت کرد. هوا خنک بود و صدای بارون ریز روی پنجره میافتاد. یونا با لبخند گفت: «کافهی تو همیشه یه جور حس خاص داره.» تهیونگ هم با شیطنت گفت: «آره، مخصوص ما دوتا!»
نشستن و یه نوشیدنی گرم سفارش دادن. تهیونگ همیشه عادت داشت داستانای عجیب و غریب از بچگیهاش تعریف کنه و یونا با هر داستانش کلی میخندید. امروز داستان دربارهی یه خرگوش گمشده بود که تهیونگ با خودش بزرگ کرده بود.
بعد از مدتی، تهیونگ با یه نگاه جدی گفت: «میدونی، یه چیزی هست که همیشه میخواستم بهت بگم…» یونا کمی کنجکاو شد و سرش رو کج کرد. ولی تهیونگ لبخند زد و گفت: «نه، بذار فعلاً بمونه، یه راز کوچیک بین ما بمونه.» یونا خندید و گفت: «خب، اگه قراره یه راز باشه، من هم قول میدم هیچکس نفهمه.»
بعد از کافه، تصمیم گرفتن یه مسیر جدید تو پارک قدم بزنن. بارون تموم شده بود و زمین کمی خیس بود. یه پل چوبی کوچک رو دیدن که همیشه ازش رد نشده بودن. تهیونگ گفت: «یه ماجراجویی کوچیک دیگه!» یونا با هیجان قبول کرد و از پل رد شدن، خیس شدن، ولی میخندیدن.
تو نیمهی پل، یه پرندهی زخمی دیدن که افتاده بود. یونا با مهربونی گفت: «باید کمکش کنیم.» تهیونگ گفت: «آره، یه قوطی آب تو کیفم هست.» با هم پرنده رو نجات دادن و یه حس خوب از کمک به هم و موجود کوچیک داشتن.
وقتی خورشید داشت کمکم غروب میکرد، تهیونگ دستی به موهای یونا زد و گفت: «روزای ساده هم میتونن پر از خاطره باشن.» یونا لبخند زد و گفت: «با تو، حتی یه روز بارونی میتونه بهترین روز باشه.»
اون روز تموم شد، ولی یادشون موند که دوستیشون پر از لحظههای غیرمنتظره، خنده و حس خوب کنار هم بودن بود.
---
- ۸.۴k
- ۲۸ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط