𝖕𝖆𝖗𝖙۲۵

𝖕𝖆𝖗𝖙۲۵


شب باران می‌بارید.

لیسا در دفتر جونگ کوک بود. کنار پنجره.

«بارون رو دوست دارم.»

جونگ کوک کنارش ایستاد.

«چرا؟»

«پدرم عاشق بارون بود. می‌گفت صدای خداست.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«پدرت آدم خوبی بود.»

«آره.»

سکوت.

جونگ کوک دستش را دور شانه لیسا انداخت.

«لیسا.»

«بله؟»

«می‌خوام یه چیزی بگم. ولی نمی‌دونم چطور.»

لیسا نگاهش کرد.

«راستش رو بگو.»

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.

«دوستت دارم.»

سکوت.

لیسا مکث کرد.

«چی؟»

«دوستت دارم. از همون روز اول. از همون لحظه‌ای که توی عمارت کانگ دیدمت.»

لیسا اشکش جاری شد.

«جونگ کوک...»

«می‌دونم. زوده. می‌دونم. ولی...»

لیسا جلوی دهانش را گرفت.

«من هم.»

«چی؟»

«من هم دوستت دارم.»

جونگ کوک نگاهش کرد.

«لیسا...»

«از همون روزی که کتاب رو بهم دادی.»

جونگ کوک نزدیک شد.

این بار، بوسه عمیق‌تر بود. طولانی‌تر.

باران می‌بارید. و آن دو، در تاریکی، در آغوش هم گم شدند.

❤️🖤

بچه ها حرفی ندارم امممممم
نوچ واقعا حرفی ندارم و سعی کنید روش های بیشتری برای تقلب پیدا کنید
این خیلی مهمه چون...
خودم میز اولم😭😭
تو چشم معلمممم😭😭😭😭😭😭😭
خب خب شرط
اممممممممم
می‌خوام به موقعیتی که الان پست قبلی داره رو شرط بزارم البته کامنت هارو دقیق یادم نیست
امممم دلم نیومد کامنتا رو شرطش رو سخت کنم همون تقریبی ۲۰ میدم که انشاءالله امتحانات هم ۲۰ شید که مطمئن نمی‌شید

شرط :
لایک ۱۸
کامنت ۲۰
بازنشر ۶
دیدگاه ها (۲)

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط