باد شکن پارت
باد شکن پارت ۲
هاروکا وقتی در ماشین نشست. ان مرد ماشینش رو روشن کرد و به سمت جاده ی اصلی رفت.
فرد : هوی هاروکا فکر میکنی برای چی صدات زدم؟
هاروکا : ..... نمیدونم
فرد : انگار تو پسر من نیستی و پسر واقعی من مرده
هاروکا : پس یعنی ....... من
فرد : هه فکر کردی اگه بچه ی من نباشی قاتل نیستی؟ هر اتفاقی که بی افته تو بازم قاتلی.........
ف
هاروکا که برق چشم هاش به لایه ای اشک تبدیل شده بود سکوت کرد و به شیشه ی ماشین خیره شد. سوالاتی در ذهنش میگذشت.
چرا من؟
چرا نمیتونم خوشحال باشم؟
چرا باید قاتل مادر خودم باشم؟
سرش را به شیشه تکیه داد. انگار ذوقش به غم تبدیل شده بود. بعد از ۲ ساعت رانندگی در مکانی توقف کردند. ان فرد یا مردی که در شناسنامه پدرش بود از ماشین بیرون امد و در ماشین را محکم بست و با غرور گفت : اومدم کلی پول به جیب بزنم.
در شهری که جمعیت زیادی بود و ساختمان های بلند زیادی دیده میشد وایستاده بودند. مرد کاغذی از جیبش در اورد و در یک خانه ی ساده ای را زد. در باز شد یک مرد تقریبا بلند با کت و شلوار سیاه دیده میشد با لبخند
گفت : سلاممم بیاید داخل 😁
فرد : .... چشم😄.....(در ذهنش به ان مردی که کت و شلوار پوشیده بود فحش ناموس میدهد😀)
هاروکا با صورتی که معلوم بود ناراحت یا بی ذوق است به داخل رفت. یک مرد مو سفید و چشم های درخشان شبیه به خورشید به چند ورقه زل زده بود. انگار داشت ان را با دقت بسیارییییی میخواند چون اصلا نفهمیده بود که هاروکا و ان مرد به داخل امده اند.(اسم مردی که کت و شلوار پوشیده سوگوعه و اسم مرد مو سفیده هیکاریه
سوگو: عام...... رئیس؟ ....... رئیسسسسس*داد
هیکاری: چتههههههه؟
سوگو: اومدن
هیکاری چشم هایش را از روی ورقه ها بالا اورد و با هاروکا چشم تو چشم شد و بعد به مرد بقل ان نگاه کرد. از جایش بلند شد و به سمت انها رفت.
هیکاری: سلام ببینم تو باید پسر من باشی اره؟ 🙂
مرد: اره اره ولی باید برای نگه داری ازش به من پول بدی
هیکاری: میبینم که زود رفتی سر مطلب خودت ولی اینجا مهم هاروکاست اگه واقعا بزرگش کرده بودی توی خونه ی کسایی که نمیشناخت نمی خوابید.
هاروکا تعجب کرد. با چشم های تعجب زده به هیکاری زل زد.او چطور میدانست این را در ذهنش چند بار تکرار کرد.
هاروکا وقتی در ماشین نشست. ان مرد ماشینش رو روشن کرد و به سمت جاده ی اصلی رفت.
فرد : هوی هاروکا فکر میکنی برای چی صدات زدم؟
هاروکا : ..... نمیدونم
فرد : انگار تو پسر من نیستی و پسر واقعی من مرده
هاروکا : پس یعنی ....... من
فرد : هه فکر کردی اگه بچه ی من نباشی قاتل نیستی؟ هر اتفاقی که بی افته تو بازم قاتلی.........
ف
هاروکا که برق چشم هاش به لایه ای اشک تبدیل شده بود سکوت کرد و به شیشه ی ماشین خیره شد. سوالاتی در ذهنش میگذشت.
چرا من؟
چرا نمیتونم خوشحال باشم؟
چرا باید قاتل مادر خودم باشم؟
سرش را به شیشه تکیه داد. انگار ذوقش به غم تبدیل شده بود. بعد از ۲ ساعت رانندگی در مکانی توقف کردند. ان فرد یا مردی که در شناسنامه پدرش بود از ماشین بیرون امد و در ماشین را محکم بست و با غرور گفت : اومدم کلی پول به جیب بزنم.
در شهری که جمعیت زیادی بود و ساختمان های بلند زیادی دیده میشد وایستاده بودند. مرد کاغذی از جیبش در اورد و در یک خانه ی ساده ای را زد. در باز شد یک مرد تقریبا بلند با کت و شلوار سیاه دیده میشد با لبخند
گفت : سلاممم بیاید داخل 😁
فرد : .... چشم😄.....(در ذهنش به ان مردی که کت و شلوار پوشیده بود فحش ناموس میدهد😀)
هاروکا با صورتی که معلوم بود ناراحت یا بی ذوق است به داخل رفت. یک مرد مو سفید و چشم های درخشان شبیه به خورشید به چند ورقه زل زده بود. انگار داشت ان را با دقت بسیارییییی میخواند چون اصلا نفهمیده بود که هاروکا و ان مرد به داخل امده اند.(اسم مردی که کت و شلوار پوشیده سوگوعه و اسم مرد مو سفیده هیکاریه
سوگو: عام...... رئیس؟ ....... رئیسسسسس*داد
هیکاری: چتههههههه؟
سوگو: اومدن
هیکاری چشم هایش را از روی ورقه ها بالا اورد و با هاروکا چشم تو چشم شد و بعد به مرد بقل ان نگاه کرد. از جایش بلند شد و به سمت انها رفت.
هیکاری: سلام ببینم تو باید پسر من باشی اره؟ 🙂
مرد: اره اره ولی باید برای نگه داری ازش به من پول بدی
هیکاری: میبینم که زود رفتی سر مطلب خودت ولی اینجا مهم هاروکاست اگه واقعا بزرگش کرده بودی توی خونه ی کسایی که نمیشناخت نمی خوابید.
هاروکا تعجب کرد. با چشم های تعجب زده به هیکاری زل زد.او چطور میدانست این را در ذهنش چند بار تکرار کرد.
- ۳۴۱
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط